شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

فیلم‌های هشتمین‌ روز جشنواره‌ی فیلم فجر...

 

   حاشیه بی‌حاشیه. برویم سر اصل مطلب...

   طهران تهران/ طهران: روزهای آشنایی [داریوش مهرجویی]

   ... مسأله این است که توقّع داشتیم «طهران: روزهای آشنایی» بهتر از این‌ها باشد و بهترین تکّه‌هاش، صرفاً، یادآورِ «اجاره‌نشین‌ها» و «مهمانِ مامان» نباشد. امّا واقعیت این است که «طهران: روزهای آشنایی» با این‌که نشانه‌های آشکار سینمای «مهرجویی» در آن پیداست، فیلمی در قدوقواره‌ی «مهرجویی» نیست. یک‌جاهایی‌ش می‌شود بی‌حوصلگی کارگردان را دید، یک‌جاهایی‌ش مهربانی و نوع‌دوستی و مهرورزیدن به دیگران زیادی پُررنگ است. توی «مهمانِ مامان» هم، البته، این‌چیزها بود و به‌قولِ دوستانِ ما «جواب می‌داد»، امّا چرا باید توی «طهران: روزهای آشنایی» هم همین‌چیزها را ببینیم؟ هیچ ایرادی ندارد که آدم‌ها که به‌هرحال بنی‌آدمند و در آفرینش ز یک گوهرند، چو عضوی به درد آورد روزگار، رسماً حس کنند که دِگر عضوها را نمانده قرار و بعد هم برای این‌که از محنتِ دیگران بی‌غم نمانند و بشود نام‌شان را نهاد آدمی، دست در دستِ هم نهند به مهر و خانه‌ی ویرانه را آباد کنند. ایده‌ی تهران/ طهران‌گردی در اوّلین روزِ سال، ایده‌ی بدی نیست و سرزدن به موزه‌هایی که کسی دیگر این‌وقتز سال حوصله‌شان را ندارد هم بد نیست و بچّه‌ها هم، به‌وقتش، شیطنت‌هایی می‌کنند که واقعاً به‌قولِ دوستانِ ما «باحال» است. درعین‌حال، اگر با فیلم مهربان باشیم، چیزهایی تویش کشف می‌شود که خبر از نمادین‌بودنش می‌دهد و داستان ادامه پیدا می‌کند. امّا غیر این‌ها چی؟ «طهران: روزهای آشنایی» فیلم حوصله‌سربَری نیست؛ تکّه‌های بامزّه دارد، گاهی هم دیالوگ‌های بانمکی ردوبدل می‌شود و آدم‌ها هم گاهی کارهایی می‌کنند که آدم را می‌خنداند، ولی آدم که برای خندیدن نمی‌رود فیلمی از «مهرجویی» ببیند، می‌رود فیلمی از «مهرجویی» ببیند که فیلمِ «خوبی» دیده باشد. پس صبر می‌کنیم تا فیلم بعدیِ «مهرجویی» که یک داستانِ «هولوگرافیک» است ظاهراً...  

   طبقه‌ی سوم [بیژن میرباقری]

  ... بیش‌تر کنج‌کاو بودم که ببینم نسخه‌ی ایرانیِ «مستخدمِ ماشینی» (هرولد پینتر) چه‌جوری از آب درآمده است و خب، جوابم را هم گرفتم؛ فیلمی که هرچند «بد» نیست، امّا به‌غایت کِش‌دار و طولانی‌ست و ایرادِ اصلی هم از فیلم‌نامه است، چون کارگردانیِ «میرباقری» خوب است و فیلم به فیلم هم کارگردانی‌ش دارد بهتر می‌شود. دو آدم اصلی فیلم، دو دخترند؛ یکی «مهناز افشار» و یکی «پگاه آهنگرانی». هیچ‌کدام‌شان هم آدم‌خوبه نیستند و هردو ریگی به کفش دارند و خُرده‌شیشه هم در عمقِ وجودِ هردوشان لانه کرده است. داستان‌هایی که شخصیت‌های انگشت‌شمار دارند، قاعدتاً، باید از «جذّآبیتِ» زیادی برخوردار باشند و مثلاً «تعلیق» داشته باشند. به‌نظرم وقتش رسیده که «میرباقری» حلقه‌ی آدم‌های دوروبرش را کمی بازتر کند و با یکی دو فیلم‌نامه‌نویس حرفه‌ای، یکی دو داستان‌نویسِ حرفه‌ای مذاکره کند و برای فیلم بعدی‌اش به یک داستانِ «جذّاب» برسد...

   بدرود بغداد [مهدی نادری]

   ... تا این‌جای کار، یکی از دو فیلمِ واقعاً خوبی که توی جشنواره دیده‌ام [اوّلی‌ش «پرسه در مِه» بود، ساخته‌ی بهرام توکّلی که کار دوّم کارگردانش است] یک فیلمِ «اوّل» که طبق‌معمول نادیده‌گرفته‌شده و به‌حاشیه‌رانده‌شده و هزاربار حرفه‌ای‌تر و بهتر و کامل‌تر از محصولاتِ فخیمه‌ای‌ست که در بخش اصلی جشنواره حضور دارند. (بخشی از کنج‌کاوی برای دیدنِ فیلم هم برمی‌گشت به توصیه‌ی «هوشنگ گلمکانی» در مجلّه‌ی فیلم که واقعاً توصیه‌ی خوبی بود. ممنون از این پیشنهادِ خوب.) درست است که بعضی تکّه‌های فیلم را می‌شود کوتاه‌تر کرد، امّا همین فیلمی که (فعلاً) نسخه‌ی ویدئویش را در سالنی کوچک دیدیم، گُلِ سرسبدِ جشنواره است و اگر عنوان‌بندیِ فارسیِ فیلم را ندیده بودیم و «مصطفی زمانی» و «پانته‌آ بهرام» را هم نمی‌‌شناختیم، خیال می‌کردیم یکی از آن فیلم‌های «ضدِ جنگِ» امریکایی‌ست که تولیدشان از دوره‌ی دوّمِ «جرج بوش» شروع شد و بهترین‌های‌شان فیلم‌های کوچکی هستند که خارج از سیستم ساخته می‌شوند. فیلم، با یک صحنه‌ی بوکس شروع می‌شود؛ رینگِ بوکس و مبارزه‌ای عجیب و عجیب‌تر از آن فیلم‌برداریِ این صحنه است. خب، طبیعی‌ست که آدم وقتی یادِ بوکس در سینما می‌افتد، به «گاو خشمگین» [مارتین اسکورسیزی]، یا «علی» [مایکل مان] فکر کند. این‌جوری‌ست که فیلم‌برداریِ این فیلم را هم می‌تواند با آن‌ها مقایسه کند و نتیجه‌ی خوبی هم بگیرد. امّا عجیب‌تر از این‌ها این‌که توی فیلم (به‌نظرم) فقط یکی دو جمله‌ی فارسی هست و بقیه‌اش یا عربی‌ست، یا انگلیسی و تماشای «مصطفی زمانی»‌ای که عربی را با لهجه‌ی عراقی حرف می‌زند و انگلیسی را هم با لهجه‌ی عربی، اصلاً آزاردهنده نیست و اتفاقاً خوب درآمده. همین‌طور است عربی‌حرف‌زدنِ «پانته‌آ بهرام» که درست مثلِ بازی‌اش عالی‌ست. فیلم، یک «مزدک میرعابدینی» هم دارد که در نقشِ سربازِ امریکایی (دانیل) می‌درخشد و انگلیسی را به‌لهجه‌ی امریکایی حرف می‌زند و با آن قامتِ درشت چیزی کم ندارد از امریکایی‌ها. به همه‌ی این‌ها اضافه کنید فیلم‌برداریِ «تورج اصلانی» را که نتیجه‌ی کارش، رسماً، قابل مقایسه است با فیلم‌بردارهای درجه‌یکِ آن‌ورِ آب و یک موسیقی (حاشیه‌ی صوتیِ عجیب‌وغریب) که کارِ «مسعودِ سخاوت‌دوست» است و یکی از غریب‌ترین موسیقی‌ها را ساخته. خلاصه کنم؛ «بدرود بغداد» یکی از بهترین فیلم‌های چندسالِ اخیرِ سینمای ایران است و امیدوارم پنج‌شنبه صبح، واقعاً، فرصتِ دیدنِ دوباره‌ی فیلم (این‌بار نسخه‌ای که به سی‌وپنج میلی‌متری تبدیل شده) فراهم شود و آن‌را را روی پرده‌ای بزرگ‌تر ببینم. از دست ندهید «بدرود بغداد» را...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸