شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

فیلم‌های نُهمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر...

   ... اسمش بی‌برنامگی‌ست؟ قرار است (و روی این قرار از روزِ اوّل تأکید کرده‌اند) که دوشنبه عصر به بعد، هیچ فیلمی توی سالنِ‌ اصلیِ «کاخِ جشنواره» روی پرده نمی‌رود و ملّت یا می‌توانند بمانند و اختتامیه‌ی بخشِ بین‌الملل را ببینند، یا بروند خانه و استراحت کنند. طبیعی‌ست که استراحت مهم‌تر از دیدنِ اختتامیه‌ی بخشِ بین‌الملل است. امّا همه‌چی وقتی به‌هم می‌ریزد که بلندگوها خبر می‌دهند یکی از آن فیلم‌هایی که قرار بوده پنج‌شنبه روی پرده برود، بعدِ ساعتِ دهِ امشب نمایش داده می‌شود. چرا؟ کسی حرفی نمی‌زند. همه لبخند می‌زنند. هر چهره‌ای، قاعدتاً، با لبخند زیباتر است، امّا وقتی لبخند جوابِ بی‌برنامگی باشد، نتیجه‌اش این می‌شود که سالنِ اصلی، وقتِ نمایش یکی از بهترین‌های این دوره‌‌ی جشنواره پُر نشود و یک‌عدّه از آدم‌ها خانه را به سینما ترجیح دهند. یادم باشد فردا اگر دبیر جشنواره را دیدم، ازش بپرسم که واقعاً چرا دارید جشنواره برگزار می‌کنید وقتی همه‌چی این‌قدر بی‌برنامه است؟

   شبِ واقعه [شهرام اسدی]

   فیلمی از کارگردانِ «روزِ واقعه»؛ با این تفاوت که فیلم‌نامه‌ی «روزِ واقعه» نوشته‌ی «بهرام بیضائی» بود (و تازه کارگردان نتوانسته بود فیلم‌نامه را درست به فیلم برگردانَد و صرفاً کلمات را تبدیل کرده بود به تصویر) و فیلم‌نامه‌ی «شبِ واقعه» نوشته‌ی «همایون شهنواز» است که نقطه‌ی اوجِ کارنامه‌اش، هنوز، سریالِ «دلیرانِ تنگستان» است. امّا مسأله خوب‌بودن یا نبودنِ «شبِ واقعه» نیست، مسأله این است که اگر قرار است فیلمی عظیم و حرفه‌ای درباره‌ی یک آدمِ وطن‌دوست (دریاقُلی سورانی؛ مردی که آبادان را نجات داد) ساخته شود، همه‌چیزش باید عظیم و حرفه‌ای باشد؛ اوّل از همه فیلم‌نامه‌اش. امّا مثلِ روز روشن است (و توی عنوان‌بندیِ پایانِ فیلم هم آمده) که شخصیتِ «دریاقُلی» و دیالوگ‌هایش، بیش‌تر از آن‌که کارِ فیلم‌نامه‌نویس باشد، کارِ «حمید فرّخ‌نژاد» است. خیلی از شخصیت‌های فیلم فقط «حضور» دارند، بی‌آن‌که «حضور»شان فایده‌ای داشته باشد. و تازه یک شخصیتِ زن هم هست (بانوی شُعله‌ور؛ اسمی که در عنوان‌بندیِ پایانی آمده) که بود و نبودش فرقی ندارد. این از آن فیلم‌هایی‌ست که اگر «فرّخ‌نژاد» در آن حضور نداشت و نقشِ اصلی را هم بازی نمی‌کرد، دیدنش حقیقتاً تحمّل‌ناپذیر می‌شد؛ هرچند همین‌حالا هم طولانی‌بودنش و کِش‌داربودنش، گاهی وقت‌ها، مایه‌ی عذاب است. (تقریباً مطمئنم که این طولانی‌بودن خواسته‌ی کارگردان است، نه تدوین‌گر) قاعدتاً برای اکرانِ عمومی باید پانزده یا بیست‌دقیقه‌ی فیلم را قیچی کنند، وگرنه حوصله‌ی خیلی‌ها از دیدنِ فیلم سر می‌رود...

   فصلِ باران‌های موسمی [مجید برزگر]

   یکی از خوش‌قریحه‌ترین کارگردان‌های فیلم‌ کوتاه، بالأخره، اوّلین فیلم بلندش را ساخت و این اوّلین فیلم، قطعاً، یکی از بهترین‌های این‌ دوره‌ی جشنواره است (مثلِ پرسه در مِه و بدرود بغداد) که نشانی از سینمای رسمی را ندارد و خبر از آدم خوش‌سلیقه‌ای می‌دهد که می‌داند به‌روزبودن یعنی چی و آدمِ دوره‌ی خودش است و آدم‌های این دوره را هم می‌شناسد. این‌جوری‌ست که «فصل باران‌های موسمی»، یکی از معدود فیلم‌های جشنواره است که از علاقه‌ی سینمایی کارگردانش خبر می‌دهد؛ فیلمی شهری که ملال و دل‌مُردگی که آدمِ اصلی‌اش (یک پسرِ نوجوان) سخت بی‌انگیزه است. از ظاهرش نمی‌شود فهمید که چی می‌خواهد و چی نمی‌خواهد. امّا مهم‌تر از همه‌ی این‌ها این‌که فیلم بی‌خودی «شعار» نمی‌دهد، حرف‌های به‌نظرِ خودش «گُنده» (امّا توخالی) نمی‌زند و الکی کسی را هم «متّهم» نمی‌کند. به‌جای همه‌ی این‌ها داستانش را تعریف می‌کند؛ داستانی که اصلاً که روزمرّگی در آن نقشی اساسی دارد. شاید اگر کارگردانِ این فیلم می‌خواست، خیلی زودتر از این با فیلم‌های «بفروش» و بی‌کیفیت، یا فیلم‌های شعاریِ به‌ظاهر تفکّربرانگیز می‌توانست واردِ سینمای حرفه‌ای شود، امّا دمش گرم و سرش خوش باد که ترجیح داد یک فیلمِ «خوب» بسازد و مثلِ بعضی هم‌نسل‌هایش «اقتصاد» را بهانه نکند. «فصل باران‌های موسمی» داستانِ نوجوانی‌ست که چشمَش به روی دنیا باز می‌شود و بازی‌ای که برای خودش تدارک می‌بیند، کم‌کم آن‌قدر جدّی می‌شود که دیگر نمی‌تواند از دستش خلاص شود. خلوت و تنهاییِ این پسری که پدر و مادرش در آستانه‌ی طلاق هستند، خلوت و تنهاییِ عادّی و معمولی نیست و کم‌کم آن‌را با چیزی پُر می‌کند که وقتی بهش عادت می‌کند، می‌بیند پنجره‌ای بوده است به دنیای حقیقی. درعین‌حال، در «فصل باران‌های موسمی» چیزی به‌نامِ «شهر» آن‌قدر پُررنگ است که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت و بی‌آن‌که بخواهد «شعار» بدهد و کسی را «متّهم» کند، تماشاگرش را دعوت می‌کند به تماشای این محدوه‌ی عظیمی که دوروبرِ ما را گرفته. یک تلخی و رخوتِ غریبی در فیلم جریان دارد که احوالاتِ آدم را دگرگون می‌کند. شاید اگر فرصتِ تماشای دوباره‌ی فیلم دست بدهد (که امیدوارم این اتّفاق بیفتد) آن‌وقت بشود درباره‌‌اش چند کلمه‌ی جدّی نوشت و توضیح داد که چرا «فصل باران‌های موسمی» فیلمِ خوبی‌ست...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸