شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سپتامبر ـ شعری از نِزار قبّانی

 

می‌آید شعر

همیشه

با باران

و صورتِ زیبایَت

می‌آید همیشه

با باران

و دل‌باختن شروع نمی‌شود

مگر وقتی‌که شروع می‌شود

موسیقیِ باران.



سپتامبر که از راه می‌رسد

دلبَرَکم

سراغِ چشم‌هایت را از هر ابری می‌گیرم

انگار که دل‌باختنم به تو

بستگی دارد

به وقتِ باران.



از جا می‌کَنَدَم دیدنی‌های پاییز

می‌ترسانَدَم رنگ‌پریدگیِ زیبایَت

و فریبَم می‌دهد لبِ کبودِ شوق‌برانگیزت

دلَم را از جا می‌کَنَد حلقه‌ی نقره‌ای در گوش‌ها

ژاکتِ کشمیری

و چترِ زرد و سبز

چیره می‌شوند بر من

فریبَم می‌دهد

روزنامه‌ی صبح

مثلِ زنی پُرگو

دلَم را می‌بَرَد

بوی قهوه روی ورقی خشک

چه کنم

بین آتشی در سرانگشتانم

و گفته‌های مسیحِ موعود؟



در ابتدای پاییز

سایه می‌اندازد بر من

حسِ غریبِ خطر و امنیت

می‌ترسم که نزدیکَم شوی

می‌ترسم که دور شوی از من

...

می‌ترسم موجِ قضا و قَدَر با خودش ببَرَد مرا.



سپتامبر است که می‌نویسَدَم

یا باران؟

جنونِ کم‌یابِ زمستان تویی

بانوی من

کاش می‌فهمیدم

چه نسبتی‌ست

بینِ جنون و باران.



آی ای زنی که دل به تو سپرده‌ام

پا بر هر سنگی که بگذاری شعر مُنفجر می‌شود

آی ای زنی که در رنگ‌پریدگی‌ات

همه‌ی غمِ درخت‌ها را داری

آی ای زنی که خلاصه می‌کنی تاریخَم را

و تاریخِ باران را

باهم که باشیم تبعیدگاه هم زیباست.


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸
برچسب‌ها : نزار قبانی ، شعر ، ترجمه