شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یک تکّه‌چوب بی‌شک باادب و نزاکت است...

 

   ... یکی دوباری سرِ ول‌چرخیدن‌هایم پرستارِ بیست‌وشش‌ساله‌ای تورنتویی همراهی‌ام کرد. اسمش پَت گرِی بود و دقیقاً همان بعدازظهری در آن مهمان‌پذیرِ تخت‌خواب و صبحانه اتاق گرفته بود که من. از تهِ دل عاشقش شدم، شیدایی‌ام امّا عاری از امید بود، از همان ابتدا محکوم به شکست. نه‌تنها برایش زیادی جوان بودم و نه‌تنها بیش از آن خجالتی بودم که جرئتِ بیان احساساتم را داشته باشم، بلکه او هم خودش عاشقِ کس دیگری بود ـ مردی ایرلندی ـ و همین هم توضیح می‌داد اصلاً چرا آمده دوبلین. یادم می‌آید یک‌شب، حدودِ دوازده‌ونیم، از سرِ قرار با دلبندش آمد. من هنوز بیدار بودم و داشتم بساطِ نوشتنِ رمانم را جمع می‌کردم. وقتی دید دارد از شکافِ زیر درِ اتاقم نور می‌آید، در زد و خواست بیاید تو. من دیگر توی تخت‌خواب بودم، دفترچه‌یادداشتی را تکیه داده بودم به زانوهام و داشتم باش ور می‌رفتم ـ زد زیرِ خنده. گونه‌هایش از مشروب سرخ بود و سرشار از هیجان. با خودم فکر کردم: معجزه‌ی معجزه‌ها، رؤیاهایم بالأخره محقّق شده. امّا افسوس که فقط و فقط زیاده‌روی بود. حتّا فرصت نیافتم من هم کاری بکنم. توضیح داد که مرد ایرلندی‌اش آن‌شب بهش پیشنهادِ ازدواج داده و حالا او خوش‌بخت‌ترین دخترِ دنیاست. غیرممکن بود آدم بتواند برایش خوش‌حال نباشد. این زن جوان صمیمی و زیبا با آن موهای کوتاه و چشمانِ معصوم و آهنگ کانادایی پُرشروشور صدایش، برای درمیان‌گذاشتن خبرش مرا برگزیده بود. تمام تلاشم را کردم بهش تبریک بگویم، که سرخوردگی‌ام را بعدِ آن انباشت کوتاه‌مدّت و سراسر نامعقولِ توقّعاتم پنهان کنم؛ توانم امّا رفت، ستون‌های تنم گداخت، و دیگر تنها کاری که ازم برآمد این بود که فقط خبطِ ناجوری نکنم. اگر موفّق شدم جلوِ خودم را بگیرم، فقط از این طریق بود که خودم را تبدیل کنم به تکّه‌ای چوب. یک تکّه‌چوب بی‌شک باادب و نزاکت است، امّا خیلی سخت بتواند معاشرِ مناسبی برای سرور باشد.

باقی همه تنهایی بود و سکوت و قدم‌زدن...

 


   پُل اُستر، دست‌به‌دهان، گاه‌شماریِ شکست‌های نخستین، ترجمه‌ی بهرنگ رجبی، نشرِ چشمه، زمستانِ ١٣٨٨  


  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩