شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این نسیمِ بادِ شیراز است یا مُشکِ خُتَن...

    ... یک باغِ مصفّای پُردرختی بود توی خواب‌های ما که یک بوی خوشی از درخت‌های سربه‌فلک‌کشیده‌اش به مشام می‌رسید و یک زمینِ سرسبزی داشت که آدم هوس می‌کرد لَم بدهد روی چمن‌هاش و چشم‌ها را ببندد و بی‌خیالِ همه‌چی شود و فکر کند که توی این دنیا نیست و فکر کند آن باغِ عدنی که آدم توش قدم می‌زده همین‌جا بوده و خلاصه یک همچه باغی که برقِ آفتاب روی سبزه‌هاش دل می‌بَرَد کم از آن باغِ عدن ندارد و کی فکر می‌کرد که خیالات و خواب‌ها روزی سر درآوَرَد از واقعیت و آن باغِ مصفّای پُردرختی که توی خواب‌های ما بود و یک بوی خوشی از درخت‌های سربه‌فلک‌کشیده‌اش به مشام می‌رسید تکّه‌ای باشد از شیراز و آن بوی خوش از بهارنارنج‌های باغِ نمی‌دانم چی باشد که آدم همچه که از کنارش می‌گذرد هوش از سرش برود و فکر کند آن باغِ عدنی که آدم توش قدم می‌زده همین‌جا بوده... شیراز برای من همچه‌جایی‌ست هربار که گذرم می‌افتد و روزی و ساعتی را در خیابان‌ها و باغ‌های سبزش می‌گذرانم... این‌جوری‌ست که سفرِ شیراز، همیشه، خوش می‌گذرد وقتی دوستانی باشند «بهتر از آبِ روان». (سپاسِ بسیار از فؤاد دهقانی و علی آذری)

   یک کافه‌ی خوبِ خوش‌سلیقه‌ی دنج و درست هم «کشف» شد در این سفرِ شیراز و، قاعدتاً، سفرِ دیگری هم اگر ممکن شود، حتماً دوباره باید سری بهش زد. کافه فروغ (روبه‌روی باغِ جهان‌نما) می‌شد کافه‌ی محبوبِ من اگر خانه‌ام شیراز بود. یک شربت‌های خوش‌طعم و خوش‌بویی داشتند که آدم دل‌اش می‌خواست لیوانی از هرکدام خوش‌ گذشت هر دوباری که کافه‌نشینی مُیسّر شد. کُتلتِ تُرد و خوبی هم داشتند که شبِ آخر، قبلِ پرواز، به‌عنوانِ شام خوردیم و حقیقتاً خوش‌طعم بود. و چه انسانِ باکمالاتی‌ست این آقای شهاب مُباشری. حیف که نشد این‌دفعه درست‌وحسابی گپ بزنیم. یک مجلّه‌ی فروغ هم داشتند که سبزیِ دل‌پذیری داشت. خلاصه که دمِ بچّه‌های کافه فروغ گرم...

   مقادیری هم بستنی و فالوده‌ی اعلای شیرازی «صرف شد» که، خُب، طبیعی‌ست نظیرش را جای دیگری نمی‌شود پیدا کرد و، البته، همه‌ی این‌ها در روزهایی بود که گلودرد در اوج بود و خوردنِ فالوده و بستنی و، اساساً، هر چیزِ دیگری که «یخ» باشد، قاعدتاً، معقول و منطقی نیست. ولی چه می‌شود کرد؟

   چهارشنبه و پنج‌شنبه‌ی هفته‌‌ی پیش، حسابی خوش گذشت...

   بعدِ تحریر: بعضی چیزها شخصی‌اند؛ مثلاً لذّتی که از سفر می‌بَرَد، خاطره‌ی خوشِ قدم‌زدن در باغِ جهان‌نما، یا باغِ دل‌گُشا و قاعدتاً این‌چیزها را آدم باید جایی، گوشه‌ی ذهن‌اش، نگه دارد. امّا آدم است دیگر؛ هوش‌وحواس‌اش همیشه مثلِ سال‌های شباب نیست. پس باید این‌چیزها را جایی، مثلاً همین‌جا، نوشت تا یک‌روز و روزگاری یادش بیاید که چه‌قدر مدیون است به شیراز و چه لحظه‌های خوشی داشته در این شهر...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩