شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یک تکّه از نامه‌ای متعلّق به همین روزها...

    ... یک خیابانِ همیشه‌شلوغی هست که وعده‌گاهِ ما بوده همیشه و یک کوچه‌ی همیشه‌خلوتی هست توی این خیابانِ همیشه‌شلوغ که یک خلوتِ دل‌پذیری دارد و شبیه هیچ‌جای دیگری نیست و یک سکوتِ (به‌قولِ آقای عزیزمان) دل‌افزایی دارد که آدم خیال می‌کند هزارسال است تنابنده‌ای به خودش ندیده و آدمی‌زادی از این کوچه نگذشته و یک کافه‌ی دنجِ دل‌انگیزی ته این کوچه‌ی همیشه‌خلوت هست که جای هرکسی نیست و هرکسی برای خودش صندلی و میزی دارد و گوشه‌ی هر میزی اسمِ آدمی را نوشته‌اند و یک‌جورِ واضح و روشنی هم نوشته‌اند و هر میزی هم اسمی دارد برای خودش و هر صندلی را اصلاً به‌نیّتِ یک آدمی گذاشته‌اند آن‌جا که هفته‌ای هفت‌روز می‌نشیند روی این صندلی و بیرونِ کافه را جوری نگاه می‌کند که انگار هزارسال است تنابنده‌ای به خودش ندیده و هر آدمی اگر از کنارِ این کافه بگذرد خیال می‌کند این شیشه‌های خاک‌گرفته سال‌هاست دستِ آدمی بهشان نخورده و هیچ خیال نمی‌کند که آن‌ورِ شیشه‌های خاک‌گرفته میز و صندلی‌هایی هست که مالِ هرکسی نیست و هرکسی که توی این کافه برای خودش میز و صندلی دارد کم آدمی نیست و روی این میزهایی که همیشه‌ی خدا برق می‌زند هم فنجان‌های قهوه‌ای‌ هست که همیشه‌ی خدا بوی مست‌کننده‌ای دارد و ساعت‌ها می‌ماند توی بینیِ آدم و مغزِ آدم را جلا می‌دهد و یک پای سیبِ خوش‌رنگِ خوش‌مزه‌ای هم هست که داغی‌ش انگشتِ آدم را می‌سوزاند و روی زبانِ آدم که می‌نشیند عجیب دل‌پذیر است و یک بوی سیبی ازش بالا می‌زند که آدم خیال می‌کند از نسلِ همان سیبِ مرحومِ ابوالبشر است و حوّایی لابد آن‌را چیده و یک‌جوری که خاصّ خودش بوده پُخته و یک دارچینی روش پاشیده که عجیب خوش‌بوست و بی‌خود نیست که این پای سیبِ بی‌بی‌ است و اسم و رسمِ دیگری ندارد و «آن گوشه‌ی دنجِ سمتِ چپِ» این کافه یک میزی هست که دوتا صندلی بیش‌تر ندارد و یک صندلی‌ش همیشه‌ی خدا خالی‌ است و روی آن‌یکی همیشه آدمی می‌نشیند که چای و پای سیب را ترجیح می‌دهد به هرچیزی و چی بشود که رضایت بدهد به قهوه‌‌تُرک و حباب‌های کوچکی را که روی قهوه نشسته‌اند خوب سیاحت ‌کند و قاشقِ کوچکی را که گذاشته‌اند کنارِ فنجان بردارد و بزند توی حباب‌های ریزِ یک‌دست و چند حباب را بگذارد روی زبان و مزه‌مزه ‌کند و تلخی‌اش را به جان بخَرَد و زل بزند به پای سیب‌ها که ظاهرِ فریبای معرکه‌ای دارند و از فرطِ پختگی تَرَک خورده‌اند و همین‌جور که دارد این شیرینی را سیاحت می‌کند قاشقِ پُرحباب را بگذارد روی زبان و خیال کند آن صندلی خالی نیست و یک آدمی روش نشسته که صندلی‌ را سال‌هاست به اسمش زده‌اند و فنجانِ قهوه‌ای هم دست گرفته و بوی قهوه را دارد می‌فرستد توی بینی و یک لبخندی هم گاهی می‌نشیند روی لبش که از این پای سیبِ اجدادی هم شیرین‌تر است و یک‌جور معرکه‌ای‌ست که از ترکیبِ سیب و دارچین هم معرکه‌تر است و بعد که بی‌خیال می‌شود می‌بیند تلخیِ قهوه هنوز روی زبانش مانده و چی شده که امروز قهوه‌تُرک را ترجیح داده به چای و روبه‌روش هم کسی نیست و همه‌چی خیال بوده و این صندلی هم یک‌جورِ عجیبی خالی است و اصلاً هیچ‌چی خالی‌تر از یک صندلیِ خالی نیست و...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩
برچسب‌ها : نامه‌ها