شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این‌روزها که می‌گذرد...

  

... دنبالِ کاغذپاره‌های هم‌میهن می‌گشتم و آن ضمیمه‌ی ادبی/ روشنفکری‌اش که هیچ‌وقت رنگِ چاپ را ندید (روی جلدش عکسی بود از ژان‌پُل سارتر) ، عوضش چشمم خورد به چندتا دفترچه‌ی یادداشت که پُر بودند از روزمرّگی‌ها. یک عادتِ قدیمی‌ست پُرکردنِ دفترچه‌های کوچک و بزرگ. سال‌هاست که خودم را عادت داده‌ام به نوشتن در صفحه‌ی سفیدِ وُرد، ولی دل‌کندن از دفترچه‌های کوچک و بزرگ اگر محال نباشد، سخت است واقعاً. هنوز هم ماهی یک دفترچه‌ی یادداشت می‌خرم. گاهی هم دفتری بزرگ. جلدش که حتماً باید سفت‌وسخت باشد. سیمی هم باید باشد که یکی از این روان‌نویس‌ها را توی سیم‌ها بگذارم محضِ احتیاط. دفترچه‌ها، معمولاً، یکی دو ماه را در بر گرفته‌اند: چیزهایی که خوانده‌ام، چیزهایی که دیده‌ام و چیزهایی که جالب بوده به‌نظرم. ولی یادم نمی‌آید هیچ‌وقت، وقتِ نوشتن، سر زده باشم به این دفترچه‌ها و، مثلاً، مرور کرده باشم که چی را خوانده‌ام و چی را دیده‌ام. نوشتن توی این دفترچه‌ها یک‌جور عادت است که نمی‌شود به‌سادگی از سر بیرونش کرد...

   یکی از این دفترچه‌ها مالِ روزهایی‌ست که داشتم، به‌خیالِ خودم، گراهام گرین را دوباره کشف می‌کردم و حظّی می‌بردم از خواندنِ داستان‌هاش که خدا می‌داند. توی خانه، توی پارکِ همیشه‌خلوتِ نزدیکِ خانه، توی تحریریه‌ی روزنامه (قاعدتاً نخستین سالِ شرقِ آن سال‌ها) و هرجایی که گرین‌خوانی ممکن بوده است. تکّه‌هایی از عاملِ انسانی (به‌ترجمه‌ی احمد میرعلاییِ مرحوم) هم توی این دفترچه هست:

   -         مدّتِ درازی‌ست چیزی ننوشته‌ای؛ خوش‌حالم که دوباره شروع کرده‌ای.

   -         بله. مثلِ این‌که همیشه محکومم به این‌که دوباره شروع کنم.

   از آخرین‌باری که یک‌دیگر را دیده بودند اتّفاقی برای او افتاده بود: انسان‌تر به‌نظر می‌رسید ـ شاید با ارتقاء مقام، مسئولیت‌های بزرگ‌تری را پذیرفته بود و همراه با آن‌ها تردیدها و پرسش‌های بی‌جواب را.

   اگر ترس و عشق تفکیک‌ناپذیر باشند، پس باید ترس و نفرت هم چُنین باشند. نفرت پاسخی‌ خودانگیخته به ترس است، زیرا ترس تحقیر می‌کند.

   «آه، من همیشه خیلی بااحتیاط بوده‌ام.» و این شوخیِ غم‌بار را اضافه کرد: «مگر آن‌وقت که عاشقِ تو شدم.»

   از من نپرس چرا، شادی به‌محضِ آن‌که از آن حرف بزنی زایل می‌شود.

   پای این تکّه‌ها فقط شماره‌ی صفحه‌ها را نوشته‌ام. تاریخی نگذاشته‌ام و حالا دارم خیال می‌کنم که وقتِ خواندنِ این جمله‌ها، وقتِ نوشتنِ این تکّه‌ها، کجا بوده‌ام. لیوان محبوبم، چای محبوبم، کنارِ دستم بوده یا نه و فارغ از دنیای اطراف بوده‌ام یا نه. و خوب که فکر می‌کنم، چیزی محو و گُنگ فقط به خاطرم می‌آید؛ چیزی که واضح نیست اصلاً. امّا واضح است که همه‌ی این خواندن‌ها، این نوشتن‌ها، یک‌جور مشق است. گاهی می‌شود نوشت و گاهی نمی‌شود. گاهی ذهن یاری می‌کند و گاهی آدم را چنان زمین‌گیر می‌کند که نمی‌فهمد ایرادِ کار کجاست...

   یادِ تکّه‌ای از درختِ گلابیِ محبوبم هم می‌افتم: کاری که برایم آسان بوده و حالا، یک‌مرتبه، بدون دلیلی آشکار، دلیلی قابل قبول و توجیه، تبدیل به جان‌کندنی دردناک شده، به دست‌و‌پا‌زدنی بی‌حاصل، چلپ‌چلوپی ناشیانه در حوضی گود، مثل دویدن در خواب، میخکوب روی نقطه‌ای ثابت. نمی‌توانم بنویسم. اعترافی تلخ. همین است که هست و نمی‌خواهم بنویسم. اعترافی تلخ‌تر. اگر هم بخواهم بنویسم ـ اگر ـ نمی‌دانم درباره‌ی چی بنویسم. حرف‌هایم ته کشیده و کفگیرم به ته دیگ خورده است...

   این دفترچه‌ها، این یادداشت‌های پراکنده، ظاهراً محصول وقت‌هایی‌ست که آدم چاره‌ای ندارد جز «چلپ‌چلوپی ناشیانه در حوضی گود» و به‌جای نوشتن شروع‌ می‌کند به دوباره‌نویسی، به مشق‌نویسی...

   سرم گرمِ دفترچه‌ی اوّل است. یکی دوتا هم که نیستند...

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩