شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سرزدن به کتاب‌خانه ـ بیژن و منیژه

   ... من نفهمیدم که اردلان این نامه‌ی عاشقانه را به هما داد یا نداد، اما بعدها خودِ هما به من خبر داد که اردلان چه نامه‌هایی برای او فرستاده بود و یکی از یکی عاشقانه‌تر، اما خوب می‌دانستم که چه نامه می‌فرستاد چه نامه نمی‌فرستاد، هما آدمی نبود که جوابِ نامه‌هاش را بدهد. چیزی نگذشت که فهمیدم اردلان هیچ هنری به خرج نداده بود که عاشقِ او شده بود. هما آدمی بود که هرکه او را می‌دید، عاشقِ او می‌شد. اگر می‌خواستی هنری به خرج بدهی، باید تا پیش از این‌که عاشقِ او می‌شدی، می‌کشیدی کنار، باید به‌موقع به این نتیجه می‌رسیدی که این عشق و عاشقی راه به جایی نمی‌برد و می‌رفتی پیِ کارِ خودت، یا این‌که می‌رفتی سراغِ یک‌نفرِ دیگر، یک‌نفر که کمی کمتر از آن‌چه هما دیوانه است دیوانه باشد. هما از وقتی‌که پدرش مُرد، به‌قولِ اردلان، زنجیر پاره کرد. اردلان حریفِ او نبود. هما یکی را می‌خواست که او را ببرد کوه، ببرد قایق‌سواری، ببرد مسافرت. من می‌بردمش کوه، می‌بردمش قایق‌سواری، با او راه می‌آمدم، به سازِ او می‌رقصیدم...


جعفر مدرّس صادقی، بیژن و منیژه، نشرِ مرکز، بهارِ هزاروسیصد و هشتادوهفت

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩