شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

طلا و مس در شیراز

طلا و مس


کانون فیلم معاونتِ فرهنگیِ دانشگاهِ علوم پزشکیِ شیراز برگزار می‌کند:

نمایش و نقد و بررسیِ فیلم سینماییِ «طلا و مس»

چهارشنبه پانزده اردی‌بهشت

ساعت پنج بعدازظهر

سینما شیراز (قیام سابق)

با حضور: منوچهر محمّدی (تهیه‌کننده)

همایون اسعدیان (کارگردان)

نگار جواهریان (بازیگر)

بهروز شعیبی (بازیگر)



[بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این یادداشت «لو» می‌رود. مراقب باشید!]

 

   طلا و مس [همایون اسعدیان] که بعید است کسی در خوب‌بودن (و البته «شریف»‌بودن)اش شک کند؛ از آن فیلم‌هایی نیست که هرسال یکی شبیه‌اش ساخته شود و اصلاً واردشدن به زندگی طلبه‌ای که به‌نیّتِ درس‌خواندن به تهران آمده امّا باید درسِ زندگی را در خانه و پیشِ بچّه‌های کوچکش بیاموزد، چیزی نیست که نظیرش را بشود در فیلم‌های دیگر سراغ گرفت. (هرچند نباید زیرِ نورِ ماه [سیّدرضا میرکریمی] را فراموش کنیم؛ به‌خصوص که تهیه‌کننده و بانیِ اصلیِ آن فیلم هم منوچهر محمّدی بود.) نکته‌ی اساسیِ طلا و مس، درواقع، در عنوانِ فیلم خلاصه شده است: سیّدرضا [بهروز شعیبی] به‌مرور آدابِ زندگی را می‌آموزد و می‌بیند ماندن در خانه و رسیدگی به بچّه‌ها در غیابِ مادرِ بیمارشان، چیزی کم از درس و مدرسه ندارد و «اِکسیرِ عشق» بر «مس»‌اش می‌افتد و دست‌آخر «زر» می‌شود و این «زر»شدن، طبعاً، همین است که می‌بیند پیچیدگی‌های زندگی، هزاربار بیش‌تر از آن چیزی‌ست که خیال می‌کرده و بینِ او و دیگران تفاوت‌ها کم‌تر از آن است که به چشم بیاید.

   این است که «اصلِ» زندگیِ او می‌شود آن چیزهایی که پیش‌تر از آن غافل بوده است؛ رساندنِ دخترکش به مدرسه، خواباندنِ بچّه‌ی کوچکی که باید قبلِ خواب «بازی» کند، پختنِ غذایی که با سلیقه‌ی بچّه‌ها جور باشد، شستنِ لباس‌ها و پهن‌کردن‌شان روی بندِ رخت و البته بافتنِ «فرش»ی که قرار است بیفتد زیرِ پای دیگران و آدم‌هایی که از رویش رد می‌شوند، هیچ حواس‌شان نیست که برای بافتن‌اش چه شب‌هایی در سکوت به سپیده‌ی سحر رسیده است. این است که سیّدرضا چاره‌ای ندارد جز رسیدگی به امورِ «زندگی» و تعطیل‌کردنِ «درس‌ومشق»ی که به‌خاطرش راهیِ تهران شده است.

   درواقع، اگر به «قسمت» معتقد باشیم، آن‌وقت می‌شود گفت «قسمت» بوده است که سیّدرضا هیچ‌وقت به آن کلاسِ درس نرسد و تنهاباری هم که می‌رسد، پُشتِ در، طفلی در بغل، باید درسِ استاد را به گوش بشنود و به یاد بسپارد. امّا همان‌قدر که سیّدرضا در این زندگی نقش دارد، زهراسادات [نگار جواهریان] هم نقش دارد؛ همسری فداکار و مادری مهربان که ناگهان «اِم اِس» می‌گیرد و زندگی‌اش دست‌خوشِ تغییری عظیم می‌شود؛ تغییری که زندگیِ سیّدرضا را هم عوض می‌کند و آدمِ تازه‌ای ازش می‌سازد. مسأله این است که درسِ اساسی برای سیّدرضا، توجّه به همین «زندگی»‌‌ای‌ست که تابه‌حال ازش غافل بوده.

   امّا یکی‌ دیگر از جنبه‌های اساسیِ طلا و مس، توجّه به این نکته‌ی ظاهراً بدیهی‌ست که هرکسی، فارغ از کسب‌وکار، یا درسی که می‌خواند، یا جامه‌ای که به تن دارد، «انسان» است و حقیقتاً «تنِ آدمی شریف است به جانِ آدمیت» و «نه همین لباسِ زیباست نشانِ آدمیّت» (قبول که تکراری به‌نظر می‌رسد، امّا یکی از مایه‌های اساسیِ فیلم دقیقاً همین بیتِ شیخ سعدی‌ست) و این‌را نه‌فقط در زندگیِ سیّدرضا، که در زندگیِ آن دوستِ عزیزتر از جانش هم می‌شود دید؛ طلبه‌‌ای که یک وانت برای خودش دست‌وپا کرده تا رزقِ حلالی کسب کند و کنارِ درسی که می‌خواند، زندگی‌اش را هم بسازد. وضعیت و موقعیتِ این دوست، البته، با سیّدرضا فرق‌های اساسی دارد؛ ازجمله این‌که مجرّد است، شوخ‌تر است و کسبِ حلال و درس‌ومشق را به یک اندازه دوست دارد (گاهی هم کسبِ حلال را بیش‌تر؛ شاهدش آن صحنه‌ای که قبلِ رفتن به مدرسه اصرار می‌کند که بارهای یک مشتری را به مقصد برسانند و بعد بروند سراغى درس و البته وقتی می‌رسند به مدرسه که دیگر کلاسِ درس تعطیل شده) و البته آن‌قدر دوستِ خوبی‌ست که کمک می‌کند سیّدرضا در این دوره‌ی سخت و طاقت‌فرسا، به تعریفِ تازه‌ای از زندگی‌اش برسد.

   خب، البته سیّدرضا چندان در قیدوبندِ زندگیِ روزمرّه نیست و نمی‌داند که دخترش چه‌طوری هرروز به مدرسه می‌رود، یا بچّه‌ی کوچکش چه‌قدر شیر باید بخورد و کهنه‌اش را هر از چندساعتی باید عوض کرد. همه‌ی این‌ها، کارِ زهراسادات است که به‌خاطرِ بیماری‌اش باید توی بیمارستان بخوابد و تحتِ نظر باشد. این است که زهراسادات، دقیقاً، آن نیمه‌ی دیگرِ زندگیِ سیّدرضاست ودر غیابِ زهراسادات و در دورانِ بیماری‌اش، سیّدرضا چاره‌ای ندارد جز رسیدگی به این کارهای روزمرّه. درواقع، تعریفِ تازه‌ی سیّدرضازهراسادات را به چشمِ یک «آدم» ببیند؛ آدمی که گاهی دلش می‌خواهد غُر بزند، گریه کند و اصلاً کاری کند که باعث شود شوهرش به او توجّه کند. از زندگی همه‌ی این‌ها را در بر می‌گیرد و مهم‌تر از این‌ها، شاید، آستانه‌ی تحمّل‌اش را آن‌قدر بالا می‌برد که بتواند «ناتوانیِ» همسرش را تاب بیاورد و البته یاد می‌گیرد که

   همه‌ی این‌ها برای سیّدرضا تازگی دارد. وقتِ او، معمولاً، در گوشه‌ی کتاب‌خانه‌اش گذشته؛ با کتاب‌هایی که باید بخواند و درس‌هایی که باید یاد بگیرد و پیشِ استاد پس بدهد. امّا درسِ واقعی، حقیقتاً، همین درسِ زندگی‌ست که توی هیچ کتاب و درس و مدرسه‌ای آن‌را یاد نمی‌دهند و همین است که وقتی سیّدرضا، بچّه‌ی کوچکش را بغل می‌کند و پشتِ درِ کلاسِ درس می‌نشیند تا فقط صدای استاد را بشنود (استادی که به‌خاطر کلاسِ درسِ او راهیِ تهران شده)، مدیر مدرسه را می‌بیند و مدیر درحالی‌که سری به‌نشانه‌ی افسوس تکان می‌دهد، می‌گوید اگر حرمتِ این لباس را نگه نمی‌دارد، کاش حرمتِ مدرسه را نگه دارد و نگه‌داریِ بچّه و این‌جور کارها را بسپارد به خانواده و خودش فقط درس بخواند. امّا سیّدرضا که چشمش به‌روی زندگی باز شده، می‌فهمد‌ خانه و خانواده، درواقع، همان رکنِ اصلیِ درسی‌ست که استادِ اخلاق دارد برای شاگردانش می‌گوید و همه‌چیز را هم که نمی‌شود توی کتاب‌ها پیدا کرد. در زندگی لحظه‌هایی هست که دیدن‌شان و تجربه‌کردن‌شان هزاربار آموزنده‌تر از خواندن کتاب‌ و نشستن سرِ کلاس است و خدا را شُکر که سیّدرضا این نکته را زود می‌فهمد.

   و همین است دیگر؛ پس بنگرید ای صاحبانِ حقیقت...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
برچسب‌ها : طلا و مس ، اعلانِ عمومی