شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

همی ​رویم به شیراز با عنایتِ بخت...


همی ​رویم به شیراز با عنایتِ بخت

زهی رفیق که بختم به همرَهی آورد

   ... چی بهتر از این که بختِ آدم بلند باشد و دوباره سر دربیاورد از شیرازِ دوست‌داشتنی و دوباره توی همان خیابان‌های دوست‌داشتنی قدم بزند و دوباره‌ همان آدم‌های دوست‌داشتنی را ببیند و دوباره با همان آدم‌های دوست‌داشتنی حرف بزند و دوباره از همان آدم‌های دوست‌داشتنی یاد بگیرد و از زندگی لذّت ببرد؟ و چی بهتر از این‌ که بختِ آدم بلند باشد و هم‌سفرهای دوست‌داشتنی‌ای داشته باشد که عشقِ شیراز باشند و پایه‌ی لذّت‌بردن از این تکّه‌ی بهشتِ خدا و حوصله‌ی قدم‌زدنِ شبانه‌ی شهر را داشته باشند و اعتنایی نکنند به عقربه‌های ساعت که همین‌جور دارد کارِ خودش را می‌کند و اعتنایی نکنند به این‌که نیمه‌ی شب است و آدم قاعدتاً باید در همچه ساعتی دراز به دراز افتاده باشد توی رخت‌خواب و چشم‌هایش را بسته باشد و اگر هم نبسته باشد شروع کرده باشد به شمردنِ گوسفندهایش تا کم‌کم حس‌ کند که پلک‌هاش سنگین شده‌اند؟ و چی بهتر از این که بختِ آدم بلند باشد و همچه که چشم‌ها را باز کند ببیند یک پنج‌شنبه‌ی بهاری از نوعِ اردی‌بهشتی‌ست و پشتِ این پنجره‌ها یک درخت‌های سبزی‌ ست که شبیه‌اش فقط توی بهشتی مثلِ شیراز یافت می‌شود...

   همین دیگر؛ هزار سپاس از علی آذری و فؤاد دهقانی و همه‌ی بچّه‌های شیراز که همیشه‌ی خدا از لطف و محبّت کم نمی‌گذارند. رُفقای خوب یعنی همین دیگر...

   و یکی دو دوستِ تازه هم پیدا شد. چی بهتر از این؟

   شیراز که دیدنی کم ندارد، خوردنی‌ها هم که کم نیست و من و تو کم خوردیم... از فالوده‌ای که غرق شده باشد توی آب‌لیموی خوش‌طعم و خوش‌بوی شیراز هم که نمی‌شود گذشت؛ بس‌که روحِ آدم را جلا می‌دهد و برق می‌اندازد. این بود که وقت و بی‌وقت رشته‌های سفید و بلندبالای فالوده شدند هم‌دمِ ما و همچه که از هر چیزی خسته می‌شدیم یک کاسه از این طعامِ بهشتی در دست، خستگی از تن درمی‌کردیم...

   کافه فروغ هم به خوبیِ دفعه‌ی پیش بود؛ حتّا بهتر از پیش و آن دم‌نوشِ کاکوتی یک‌چیزِ شفّافِ غریبی بود و یک عطرِ خوش‌آیندی داشت که خدا می‌داند (ارادتمندیم آقای مباشری) و همه‌ی راه تا تهران که طیّاره برای خودش قیقاج می‌رفت و دست‌افشانی و پاکوبانی می‌کرد، دلم قرص بود که از صدقه‌ی سرِ کاکوتی‌ست که آرام نشسته‌ام و کُمیسر مِگره می‌خوانم توی همچه وضعیتی...

   این چارشنبه و پنج‌شنبه‌ای که گذشت، حسابی خوش خوش گذشت...

   بعدِ تحریر: چیزهای شخصی هنوز هم هستند؛ هنوز هم لذّتی را که در نشستن کنارِ مزارِ حافظ هست با چیزِ دیگری عوض نمی‌کنم و دوست دارم همین‌جور توی حافظیه بچرخم و بعد یک گوشه برای خودم بنشینم و بروم سروقتِ این دیوانِ حافظ که توی گوشیِ تلفنم خودنمایی می‌کند و بعد با همین حافظ برای خودم فال بگیرم و بعد که فال را خواندم درِ گوشی را جوری ببندم که انگار دیوانِ خواجه است و دوباره بروم سراغِ مزارِ حافظ و کیف کنم از این‌که دورش خلوتِ خلوت است و هیچ‌کس نیست که آدم را نگاه کند وقتی نشسته کنارِ مزار و دارد زیرِ لب یکی از غزل‌ها را می‌خواند و خب، مگر زندگی چیزی غیرِ این چیزهای شخصی‌ست و مگر این چیزهای شخصی نیست که زندگی را قابلِ تحمّل می‌کند و کاری می‌کند که آدم یادش برود قرص‌های مُسکّن‌اش را با خودش نیاورده سفر؟ چی بهتر از این؟ ها؟

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩