شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

تو چون درختی راه می‌روی، تو چون رودی راه می‌روی...

Nighthawks is a 1942 painting by Edward Hopper

هذیانم را دنبال می‌کنم، اتاق‌ها، خیابان‌ها،

کورمال‌کورمال به‌درونِ راه‌روهای زمان می‌روم،

از پلّه‌ها بالا می‌روم و پایین می‌آیم،

بی‌آن‌که تکان بخورم با دست دیوارها را می‌جویم،

به نقطه‌ی آغاز بازمی گردم، چهره‌ی تو را می‌جویم،

به میانِ کوچه‌های هستی‌ام می‌روم

در زیرِ آفتابی بی‌زمان

و در کنارِ من تو چون درختی راه می‌روی، تو چون رودی راه

                                                                           [می‌روی،

تو چون سنبله‌ی گندم در دست‌های من رشد می‌کنی،

تو چون سنجابی در دست‌های من می‌لرزی،

تو چون هزاران پرنده می‌پری،

خنده‌ی تو بر من می‌پاشد،

سرِ تو چون ستاره‌ی کوچکی‌ست در دست‌های من،

آن‌گاه که تو لبخندزنان نارنج می‌خوری

جهان دوباره سبز می‌شود،

                              جهان دگرگون می‌شود


از سنگِ آفتاب، شعرِ بلندِ اوکتاویو پاز، ترجمه‌ی احمد میرعلایی، نشرِ زنده‌رود، ١٣٧١


   بعدِ تحریر: در زندگی چیزهایی‌ هست که گوشه‌ی ذهنِ آدمی جا خوش می‌کند و مثلِ چیزی که اسمی ندارد همه‌چیز را پاک می‌کند و خودش را جای همه‌چیز می‌نشاند و این چیزها را عموماً نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارد که این چیزها را جزءِ اتفّاق‌های نادر و عجیب بشمارند و حواس‌شان نیست که زندگی چیزی نیست جز خاطره و هر شعر و هر کلمه و هر کتاب و هر جمله‌ای یادآورِ آدمی‌ست که حالا نیست و حالا گوشه‌ی دیگری‌ست در این دنیا و حالا چشمش به جاهای دیگری‌ست در این دنیا و هیچ اعتنایی هم نمی‌کند به این‌که در زندگی چیزهایی‌ هست که گوشه‌ی ذهنِ آدمی جا خوش می‌کند...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ خرداد ۱۳۸٩