شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این‌جا در عذاب است آنتوان دوآنلِ بیچاره...

  چاهارصد ضربه

  یک  

  وقتی خانه بشود حصار و درها و پنجره‌ها به جایی باز نشوند، نوجوانِ خانه پناه می‌برد به خواندن، به دیدن؛ به کشفِ دنیاهای تازه‌ای که، به‌هرحال، دیدنی‌ترند از این‌ دنیا، جذّاب‌ترند از این دنیا. آنتوان دوآنل هم پناه می‌برد به کتاب‌ها، به فیلم‌ها و نوشتن.

  اوایلِ چهارصد ضربه است که معلّم (مشهور به چیستان)، به‌خاطرِ عکسی که دستِ آنتوان دیده، پسرک را تنبیه می‌کند. آنتوان باید زنگِ تفریح را در کلاس بماند؛ «جایزه‌ی خوش‌رفتاری»‌اش. این است که وقتی باقیِ هم‌کلاسی‌ها در حیاط گرمِ بازی‌اند (حرف می‌زنند، با دفترچه‌ها‌ی‌شان دوئل می‌کنند، روی دوشِ یک‌دیگر سوار می‌شوند، دعوا می‌کنند، کُشتی می‌گیرند، با بیل بازی می‌کنند) آنتوان گوشه‌ی کلاس، پشتِ تخته، روی پنجه‌ی پا می‌ایستد و روی دیوار چیزی می‌نویسد و این نوشته را با صدای بلند برای خودش می‌خواند «این‌جا در عذاب است آنتوان دوآنلِ بیچاره که چیستان به‌ناحق مجازاتش کرده؛ به‌خاطرِ عکسِ زنی که معلوم نیست از کجا پیدا شده. بینِ ما قضاوت می‌کند، دندانی در برابرِ دندان و چشمی در برابرِ چشم.»

  خب، این ادبیاتِ نوجوانانه نیست؛ ادبیاتِ آن‌ها نیست که دفترچه‌های‌شان را به چشمِ شمشیری برای دوئل می‌بینند، یا کُشتی می‌گیرند تا سرگرم شوند، ادبیاتِ نوجوانی‌ست که کتاب خوانده، که کلمه‌ها را جدّی گرفته، حفظ‌شان کرده و توی ذهنش از روی این کلمات هزاربار نوشته. طبیعی‌ست که معلّم (چیستان) از ذوق و قریحه‌ی او سر درنیاورد و طبیعی‌ست که او را ژووِنالِ تازه‌ای بداند که حتّا نمی‌تواند شعرِ الکساندر را از شعرِ بی‌قافیه تشخیص بدهد؛ بنابراین آنتوان چاره‌ای ندارد جز این‌که جمله‌ی «من دیوارهای کلاس را کثیف می‌کنم. عروضِ فرانسوی را هم خراب می‌کنم.» را با زمانِ حالِ ساده، شرطی و التزامی صرف کند.

  دو

  «ناگهان مردِ مُحتضر با دستانِ مشت‌کرده‌ی خود بلند شد؛ چُنان نگاهی به بچّه‌های وحشت‌زده‌ی خود انداخت، گویی که برقِ آسمان‌ آن‌ها را گرفته باشد. موهایی که پُشتِ گردنش ریخته بود، مرتعش شدند، چروک‌های گردن لرزیدند، چهره‌اش باشکوه شد و این چهره لحظه‌ای جان گرفت... او دستِ خود را که از درد منقبض شده بود بلند کرد و با فریادِ باشکوهی کلمه‌ی معروفِ ارشمیدس را تکرار کرد... اورِکا! یافتم.»

  آنتوان در خانه است. دراز کشیده است روی یک مُبلِ راحتی، سیگار می‌کشد و کتاب می‌خوانَد: بالزاک، در جست‌وجوی مطلق [عشقِ کیمیاگر] و آن‌قدر غرقِ خواندن می‌شود که وقتی به‌یاد می‌آورد معلّم سرِ کلاس گفته است «خاطره‌ی دردناکی را شرح دهید که خود شاهدِ آن بوده‌اید و شما را تحت‌ِ‌‌تأثیر قرار داده است.» چاره‌ای نمی‌بیند جُز پناه‌بُردن به بالزاک.

  امّا وقتی معلّم انشایش را می‌خوانَد، می‌گوید «اگر انشات اوّل شده، به‌خاطرِ این است که تصمیم گرفته‌ام از آخر اوّلت کنم. بله، دوستِ من؛ در جست‌وجوی مطلق مستقیماً هدایت‌تان کرده به نمره‌ی صفر. من برای کسانی که توی این کلاس بالزاک را نمی‌شناسند می‌گویم که این انشا یک سرقتِ ادبی‌ست.» و به‌همین سادگی آنتوان به یک دزد تبدیل می‌شود؛ بی‌آن‌که معلّم از خودش سئوال کند بچّه‌های دیگر اصلاً بالزاک را می‌شناسند یا نه.

  جای تشویق و تنبیه که عوض شود، دنیا به‌هم می‌ریزد و آدمی که باید پلّه‌های ترقّی را آرام‌آرام بالا برود، به‌سرعتِ برق‌وباد سقوط می‌کند. سراشیبی را بزرگ‌ترها ساخته‌اند. به‌سرعتِ برق‌وباد می‌شود آن‌را طی کرد. سراشیبی همیشه سریع‌تر طی می‌شود. این قانونِ زندگی‌ست...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩