شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

زیرِ آفتابِ خوش‌خیالِ عصر


   شهریار با لبخند طرّه‌ای از موهایش را بیرون کشید و دورِ انگشتِ بلندش پیچاند. شهریار دوست داشت او مریض باشد و ببردش دکتر. دوست داشت ناراحت باشد و شهریار بغلش کند و دل‌داری‌اش بدهد. دوست داشت بگوید امروز زشت شده و شهریار بگوید نه عزیزم، برای من همیشه خوشگلی. دوست داشت او بخواند و شهریار بگوید تو از پریسا هم صدایت بهتر است. و او مریض می‌شد و ناراحت می‌شد و می‌گفت زشت شده و می‌خواند. بازیِ سرگرم‌کننده‌ای که برای شهریار خیلی جدّی بود. همان روزِ اوّل، توی مغاز‌ه‌ی شهریار، تصمیم گرفت شهریار عاشقش شود. جلسه‌ی چندم بود؟ آن‌طرفِ درِ مغازه ایستاد. آینه‌ی کوچکی از کیفش درآورد. کرم‌پودرِ سفید زد. روژِ لبِ کم‌رنگی زد. نغمه‌ی دورِ بیاتِ تُرک از مغازه‌ی شهریار می‌آمد. منتظر شد شهریار فرود بیاید و تو رفت.

   بعدِ تحریر: خیلی‌وقت بود که هیچ‌ کتابی، هیچ داستانی، این‌قدر مزّه نداده بود و خواندنش این‌قدر لذّت‌بخش نبود برای من و دوست اگر می‌بود لابد اوّلین کسی می‌بود که بعدِ خواندنِ زیرِ آفتابِ خوش‌خیالِ عصر گوشی را برمی‌داشتم و بهش خبر می‌دادم که کتابی درآمده که باید خواندش و چه‌خوب که نویسنده‌ی جوانی دارد و چه‌خوب که این نویسنده یک همچه استعدادی دارد و چه‌خوب که کتابِ اوّلش این‌قدر خواندنی‌ست و چه‌خوب که در این داستانِ خواندنی داستانِ آدم‌هایی را گفته که درباره‌شان کم می‌دانیم و چه‌خوب که داستانِ این آدم‌ها را به این خوبی گفته و چه‌خوب که موسیقیِ ایرانی را می‌شناسد این نویسنده و چه‌خوب که افسانه‌ی دخترِ نارنج‌وترنج را بلد است و چه‌خوب  که بعضی آدم‌ها نوشتن را دریغ نمی‌کنند از ما و چه‌خوب که یک همچه داستان‌هایی را می‌نویسند که بخوانیم و کِیف کنیم و لذّت ببریم و فکر کنیم که داستانِ بعدیِ نویسنده‌اش چی باید باشد و چه‌قدر باید صبر کنیم برای خواندنِ‌ِ این داستانِ بعدی و و کاش دوست می‌بود و نسخه‌ای از کتاب را می‌دادم دستش و بعد می‌نشستیم درباره‌ی مونا و ادنا و جواهرجان حرف می‌زدیم و خیلی‌وقت است که دلم برای دوست تنگ است و لابد همین است که داستانِ دل‌تنگیِ مونا این‌همه به‌مذاقم خوش آمده است و حالا که نیست باید اکتفا کنم به همین کتاب و به همین صفحه‌ها و به همین دل خوش کنم که نویسنده‌ای هست که خوب می‌نویسد و خوب‌نوشتن را بلد است و درست‌نوشتن را بلد است و کارِ اوّلش به‌چشمِ من کارستان است و حیف که نیست دوست و این داستان را نمی‌خواند...

   زیرِ آفتابِ خوش‌خیالِ عصر، جیران گاهان، نشر چشمه، بهار هشتادونُه، سه‌هزار تومان

   +

   یک توضیح: دوستِ نادیده‌ای، در پیغامی خصوصی، نوشته بود که کاش نقدی، ریویویی، یادداشتِ تحلیلی‌ای، درباره‌ی این رمان می‌نوشتم. خب، دوست دارم این کار را بکنم؛ چون این تنها کتابی‌ست که این‌روزها دوبار پُشتِ هم آن‌را خوانده‌ام. دارم فکر می‌کنم اگر نافه‌ای در کار بود، حتماً آن‌جا می‌نویسم درباره‌اش، یا اصلاً همین‌جا، توی همین وبلاگ. خلاصه که خواندنش را توصیه می‌کنم.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٩