شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

ايستادن ميان دو درخت


حسين نوش آذر در وبلاگ فوق العاده اش يادداشتی نوشته درباره ي رمان تازه ي ميلان کوندرا که به شدت خواندني ست . دل ام مي خواست حتما در وبلاگ من آن را بخوانید :

پس از بيست سال مهاجرت وطن چه معنايى دارد در نظر فرد مهاجر؟ اگر برگذشتن از مرزهاى جغرافيايى به معناى از دست‏دادن زبان مادرى و فرهنگ ملى است، فرد مهاجر به ازاى اين ارزش‏هاى ازدست رفته، چه چيزى را به‏دست مى‏آورد؟ ايرنا، راوى تازه ترين رمان از ميلان كوندرا در پى يافتن پاسخى است براى اين‏گونه پرسش‏ها. در سال ۱۹۸۹، در يكى از محافل روشنفكرانه پاريس، دوستانش از او مى‏پرسند: در پراگ انقلابى اتفاق مى‏افتد تو اينجا چه كار مى‏كنى؟ آيا بهتر نيست به پراگ برگردى؟ ايرنا پاسخى ندارد براى اين پرسش. بيست سال است كه در پاريس زندگى مى‏كند. وقتى روس‏ها در سال ۱۹۶۸ پراگ را اشغال كردند، از زادگاه خود گريخت و به پاريس آمد. در اين مدت، پاريس وطن دوم اوست. يا گمان مى‏كند پاريس بايد وطن دومش باشد؟ آيا خود را مى‏فريبد؟ آيا وحشت دارد از ديدن اين حقيقت ساده كه نه پاريس و نه پراگ، در هيچ‏جا از گستره جهان نه‏چندان گسترده خانه و زادگاهى ندارد؟ مگر جز اين است كه ناخانگى سرنوشت يك انسان مهاجر است؟ كوندرا در رمانش كه ناآگاهى نام دارد، ايرنا را به پراگ مى‏فرسند و همزمان دام‏پزشكى مهاجر به نام يوزف از تبعيد كپنهاگ به پراگ بازمى‏گردد. ايرنا به اين مرد دل مى‏بازد و گمان مى‏كند او همان مردى است كه پيش از اشغال پراگ و پيش از مهاجرت به فرانسه به او عاشق بوده است. اما اين عشق يك توهم است. همانطور كه بازگشت به زادگاه و ديدار هموطنان پر از سوتفاهم است. ايرنا زود به اين حقيقت پى‏مى‏برد كه بيست سال زندگى در غربت مانند يك اوديسه است. راه بازگشتى نيست. اوديسه، قهرمان اساطيرى يونانيان هم بيست سال از زادگاهش ايتاكر دور است. هموطنان اوديسه هرچند او را به خاطر مى‏آورند اما دلتنگ ديدار او نيستند. برخلاف، اوديسه دلتنگ است و گرفتار نوستالژى (گذشته‏نگرى) است. "ناآگاهى" بر همين محور روايت مى شود. هموطنان ايرنا از او مى پرسند: كى هستى؟ از كجا مى‏آيى؟ تعريف كن. اما ايرنا پاسخى ندارد براى گفتن. چگونه مى شود ناگفتنى ها را گفت؟ چگونه مى توان با يكديگر به تفاهم رسيد، آن هم پس از بيست سال دورى از وطن؟ چنين است كه ايرنا و معشوقش به تلخى اين حقيقت را درمى‏يابند كه زندگى يك مهاجر هميشه در يك جاى ديگر، در يك فضاى سوم اتفاق مى‏افتد. جايى كه اينجا نيست. آنجا هم نيست. مهاجرت مانند ايستادن است ميان دو درخت. ناآگاهى در اين مفهوم به معناى خوش خيالى است. سرانجام آن عشق ناكام مى ماند و خوش خيالى جاى خود را مى دهد به واقع بينى.تازه ترين رمان كوندرا، نويسندهء چك كه سالهاست در وطن دوم خود، پاريس به سر مى برد بيان اين مفهوم است: من يك انسان مهاجر هستم. تنها؛ در گسترهء جهانى كه هر دم كوچك تر مى شود. در جهانى كه به رغم گلوباليزم، تفاهم و همزبانى و توافق ميان آدميان سخت تر و نامحتمل تر است از هر زمانى ديگر كه پيش از اين بوده است.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :