شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

... و خوب که فکرش را بکنیم بیچاره همه‌ی ما

مردِ سوم، محصولِ مشترک گراهام گرین و کارول رید

   مردِ سوّم، شاهکارِ مشترکِ گراهام گرین و کارول رید، فیلمِ شاد و سرخوش و شیرین و امیدبخشی نیست و همچه فیلم‌هایی، قاعدتاً، به‌دردِ سال‌های نوجوانی نمی‌خورند که دنیا پیشِ چشمِ آدم باید روشن و آفتابی باشد، امّا تماشای مردِ سوّم، اوّلین‌بار، در یکی از همین روزهای نوجوانی اتّفاق افتاد و، اتّفاقاً، چیزی که گوشه‌ی ذهنم ماند، همین تلخی و تیرگی و ناامیدی‌اش بود؛ اسطوره‌ی هری لایمِ شکست‌ناپذیر و دانا و توانا، در نتیجه‌ی کنج‌کاوی‌ها و فضولی‌های دوستِ سال‌های دورش، هالی مارتینز، شکست و ضربه‌ی اساسیِ این شکست را خودِ مارتینز به جان خرید و بعد از آن‌که بُتِ زندگی‌اش را با افشاگری‌ها و از پرده بیرون‌انداختنِ رازهایش شکست و جسمِ او را به خاک سپرد، زندگی برایش معمولی‌تر از آن چیزی شد که خیال می‌‌کرد؛ حالا حتّا آنّای داغ‌دیده‌ی دل‌شکسته‌ی غریب هم حاضر نبود این آدمِ به «تهِ‌خط» رسیده‌ی «خائن»‌ را ببیند و ترجیح می‌داد بی‌اعتنا از کنارش بگذرد و راهِ خودش را برود...

   امّا تلخی و تیرگی و ناامیدیِ مردِ سوّم، به‌مرور، کم‌تر نشد؛ سال به سال، بیش‌تر شد و یک‌دلیلش، شاید، کشفِ دنیای پیچیده و پُر رمز و رازِ گراهام گرین بود که باورهای کاتولیک و البته شک‌های مرگبارش را لابه‌لای داستان‌ها و نوشته‌هایش جای می‌داد و فرقی نمی‌کرد که این داستان، قدرت و افتخارش باشد، یا پایانِ یک پیوندش، یا اصلاً اِمریکاییِ آرام و کنسولِ افتخاری و همین مردِ سوّمی که، بعداً، به‌شکلِ رُمان درآمد و یکی از خواندنی‌ترین داستان‌های گرین شد. این‌جوری‌ست که هالی مارتینز (نام او در رُمان، البته، رولو شده)، برای سر درآوردن از بلایی که (به‌گفته‌ی دیگران) به سرِ مهم‌ترین دوستِ همه‌ی زندگی‌اش، هری لایم، آمده، پا به میدان می‌گذارد و از آن‌جایی که فکر می‌کند «حقیقت» از هر چیزِ دیگری مهم‌تر است، جست‌وجویش را تا کشفِ این «حقیقت» ادامه می‌دهد و همچون «یهودا»یی که «مسیح»ش را می‌فروشد، هری لایم را قربانیِ این کشف می‌کند تا با خیالی آسوده باقیِ زندگی را بگذراند؛ اگر خیالِ هری لایم و خاطراتِ سال‌های دور، بالأخره، دست از سرش بردارند.

   امّا «حقیقت» این است که نه هالی مارتینز را می‌شود یهودا نامید و نه هری لایم مستحقِ نامِ «مسیح» است؛ مجادله‌ی دو دوستِ قدیمی که در صحنه‌ی تکان‌دهنده‌ی چرخِ‌فلک به اوج می‌رسد، درواقع، پایانِ روزگارِ ساده‌دلیِ مارتینز است و این آدمِ «معمولی»، این نویسنده‌ی کاملاً «معمولی»، یک‌بار برای همیشه، خودی نشان می‌دهد و شجاعتش را به‌رُخ می‌کشد؛ کاری که هیچ‌وقت در سال‌های نوجوانی، در سال‌هایی که هری لایم به چشمش اسطوره‌ای بی‌بدیل و قهرمانی بزرگ بوده، انجام نداده، یا از انجامِ آن عاجز بوده است...

   امّا مردِ سوّم، در همه‌ی دیدارهای بعدی، در دیدارهای مکرّری که به‌نیّتِ سر درآوردن از دنیای شگفت‌انگیزش انجام شد، سئوال‌های دیگری را به رُخ کشید؛ سئوال‌هایی درباره‌ی اخلاقیات، درباره‌ی دوستی و هر چیزِ دیگری که، به‌نوعی، باعثِ پیوندِ هالی مارتینز و هری لایم می‌شود. هالی مارتینز، نویسنده‌ی بخت‌برگشته‌ای‌ست که داستان‌های درجه‌دو (دوزاری؟) می‌نویسد و حالا آن «هیجان»ی که هیچ‌وقت در داستان‌هایش شکلِ حقیقیِ خود را پیدا نکرده و هالی از پسش برنیامده، در زندگیِ واقعی‌اش آشکار می‌شود. حالاست که هالی مارتینزِ معمولی، به همه‌چیز شک می‌کند؛ به اخلاقیات، به دوستی، به خاطره‌های خوشِ سال‌های کودکی، به قدرتِ هری لایم و هرچیزِ دیگری که تا حالا داشته تصویرِ وارونه‌اش را می‌دیده و خیال می‌کرده تصویری حقیقی‌ست. امّا این فقط هالی مارتینز نیست که به دوستش «خیانت» می‌کند؛ چون، ظاهراً، هری لایم هم در معامله‌ای شرم‌آور با روس‌های ساکنِ وین، آنّای محبوبش را «لو» می‌دهد تا امنیتِ خودش را تضمین کند. و هالی هم، ظاهراً، برای «لو»دادنِ هری دو دلیل دارد؛ اوّل این‌که اسطور‌ه‌ی سال‌های دورش را بشکند و دوّم این‌که آن عشق و علاقه‌ی ناگهانی‌اش را به آنّای داغ‌دیده‌ی مهربان نشان دهد؛ آنّایی که سخت شیفته و شیدای هری‌ست؛ آن‌قدر که هالی را چندباری هری می‌نامد و طبیعی‌ست که مردِ شکست‌خورده از این‌جور اشتباه‌ها خوش‌حال نشود. چه‌کسی دوست دارد او را به‌نامِ مردی بخوانند که با پنی‌سیلین‌های رقیقش جانِ بچّه‌های بی‌گُناه را گرفته است؟

   امّا «خیانتِ» معنادارِ هالی مارتینز به دوستِ دیرینه‌اش، هری لایم، ذرّه‌ای مهرش را به دلِ آنّا نمی‌اندازد و آنّا دل‌شکسته‌تر از قبل، محبوبش را این‌بار حقیقتاً به خاک می‌سپارد و سراغِ زندگیِ خودش می‌رود؛ زندگی بدونِ محبوب. همین است دیگر؛ هالی می‌خواهد صاحب و مالکِ همه‌ی چیزهایی باشد که، عملاً، به هری تعلّق دارند؛ از آنّا گرفته تا شجاعتِ رودررویی با هر حادثه‌ای که پیش می‌آید و البته دست‌بُردن به اسلحه و شلیکِ گلوله‌ای که، دقیقاً، به هدف بخورد. امّا مردی که همه‌ی عُمر زیرِ سایه‌ی دوستش مانده، در غیابِ او هم‌ به جایی نمی‌رسد؛ چه رسد به این‌که بخواهد جای او را بگیرد...

   مرزِ خوبی و بدی، رفتارِ درست و نادرست، ایمان و بی‌ایمانی و البته خیانت و وفاداری در داستان‌های گراهام گرین همیشه خطِ باریکی‌ست که باید در نهایتِ ‌دقّت از آن گذشت. و مردِ سوّم هم، روی همین مرز اتّفاق می‌افتد و آدم‌هایش با این‌که از مهر و دوستی و این‌جور چیزها حرف می‌زنند، به‌وقتش گوی سبقت را در خیانتِ به هم و نابودیِ یک‌دیگر می‌رُبایند و دست‌آخر، آن‌چه می‌ماند حسّ‌وحالِِ یک «بازنده‌ی حقیقی»‌ست؛ آدمی که همه‌چیز را باخته، همه‌ی چیزهایی که به نظرش «حقیقی» بوده‌اند، ناگهان، خُرد شده‌اند و ریخته‌اند روی زمین، و حالا، با تماشای این تکّه‌های خُردشده و پراکنده، به گذشته‌ای فکر می‌کند که شک دارد ارزشش را داشته است یا نه، به گذشته‌ای که همه‌ی ما شک داریم ارزشش را داشته یا نه...

    مردِ سوّم، شاید، درباره‌ی دیوارِ بلندِ بی‌اعتمادی هم باشد؛ درباره‌ی «حقایق»ی که در روزِ روشن کتمان می‌شوند، درباره‌ی دروغ‌هایی که باورپذیر شده‌اند و این‌ چیزها را، بعدتر، گراهام گرین در داستانِ مردِ سوّم هم نوشت که راوی‌اش این‌بار کالووی بود؛ پُررنگ‌تر از آن‌چه در فیلم‌نامه‌اش برای کارول رید نوشته بود و، اتّفاقاً، پایانِ داستان را آن‌طور که خودش دوست داشت تمام کرد، نه آن‌طور که فیلم تمام می‌شد؛ «دیدم که با پاهای درازش دنبالِ دختره می‌رفت. حالا رسید به دختره و کنارِ هم راه می‌رفتند. فکر نمی‌کنم حتّا کلمه‌ای با دختره حرف زده باشد. درست مثلِ آخرِ یک داستان بود ـ البته تا پیش از آن‌که رسیدند سرِ پیچ و دیدم دستِ دختره حلقه شد دورِ بازوی او ـ که این شبیهِ شروعِ یک داستان است.»

   این است که گرین آن ناامیدی و تیرگی و تلخیِ فیلم را این‌جا، آخرِ داستانِ مکتوبش، تا می‌تواند کم‌رنگ می‌کند و روزنه‌ی امیدی می‌گشاید به‌سوی «داستانی دیگر» یک زندگیِ دیگر؛ هرچند می‌شود پرسید از کجا معلوم که کالووی دارد راست می‌گوید؟ از کجا معلوم که نمی‌خواهد یک داستان‌نویسِ درجه‌دو را دست بیندازد؟ و تازه، این فقط یک تکّه‌ی داستان است...

   و همه‌چیز برای من با برنامه‌ی رادیویی زندگی‌های هری لایم ادامه پیدا کرد که خیلی اتّفاقی پیدایش کردم؛ نمایشِ دنباله‌دارِ اورسن وِلز که همان اوّلش (عنوان‌بندی‌اش) موسیقیِ جاودانِ آنتون کاراس و زیتری که می‌نوازد، آدم را یادِ افتتاحیه‌ی فیلمِ مردِ سوّم می‌اندازد؛ تِمی که، ظاهراً، مشهور است به تِمِ هری لایم. نمایشِ دنباله‌دارِ ولز، البته، وام‌دارِ گرین است، امّا نمایشِ اوست؛ روایتِ اوست و هری لایمی‌ست هزاربار پیچیده‌تر و مرموزتر از لایمِ فیلم و داستانِ مردِ سوّم؛ هرچند بعید است شیفتگانِ مردِ سوّم، از شنیدنِ صدای این هری لایمِ افسانه‌ای، حقیقتاً محظوظ نشوند...

    داستانِ مردِ سوّم، توی این چند سال، داستانِ بالینیِ من بوده است؛ مثلِ فیلمش، وقت و بی‌وقت آن‌را خوانده‌ام؛ گاهی از اوّل و گاهی تکّه‌هایی از هر فصل و بالأخره، جرأت کردم و آن‌را به فارسی برگرداندم تا به یکی از محبوب‌ترین فیلم/ داستان‌های زندگی‌ام ادای دین کرده‌ باشم؛ داستان/ فیلمی که تکلیفِ آدم را با خودش روشن می‌کند و نشان می‌دهد زیرِ این آفتابِ عالم‌تاب، هیچ‌چیز قطعی‌تر از این نیست که آدم باید در گوشه‌ی تنهاییِ خودش بماند و به هیچ‌کس اعتماد نکند. تنهایی، تقدیرِ محتومِ آدمی‌ست و بهتر است آدم از دستِ تقدیرش فرار نکند.

  راستی، می‌دانید گرین داستانِ مردِ سوّمش را با چه‌ جمله‌ای تمام می‌کند؟ می‌نویسد «و خوب که فکرش را بکنیم بیچاره همه‌ی ما.»

   حق با گرین است؛ نه؟

   بعدِتحریر: این یادداشت، پیش‌تر، در شماره‌ی چارصدِ ماه‌نامه‌ی فیلم منتشر شده بود.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٩