شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

در سایه‌ی شاخه‌های سیب...

  

The Edge of Love. 2008

   دیلن تامس چهل‌سالگی‌اش را در هیچ کافه‌ای جشن نگرفت؛ اصلاً به چهل‌سالگی نرسید که صبح را با نوشتنِ شعری روی کاغذی مچاله آغاز کند و بعد، با دیدنِ آفتابی که کم‌کم در میانه‌ی آسمان جا خوش می‌‌کند، سیگاری بگیراند و دنبالِ کاغذی دیگر بگردد. یک‌سال قبل‌اش مُرد و جوان‌مرگ شد، اگر جوان‌مرگی تعبیرِ درستی باشد برای شاعری که همه‌ی وجودش پُر از شورِ زندگی بود. و لبه‌ی عشق یک‌چشمه از این شورِ زندگی‌ست؛ داستانِ دل تپیده‌ی شاعری که مهر و محبّت را هرجایی می‌جُست و با دیدنِ هرچیزی که رنگی از محبّت داشت، دل و دین از کف می‌داد و ترکِ جان می‌کرد؛ آن‌قدر که این شاعرِ ویلزی، همان می‌کرد که سعدیِ شیرازی قرن‌ها پیش‌تر گفته بود

معشوقه که دیردیر بینند

آخر کم از آن‌که سیر بینند

   و چنین است که کیتلین و ورا می‌شوند ستاره‌های پُرفروغِ زندگی‌اش؛ اوّلی همسری‌ست که شوریدگی و سربه‌هواییِ ذاتیِ شوهرِ شاعر را تاب می‌آورد و دوّمی هم‌‌بازیِ سال‌های دورِ کودکی‌‌ست که حالا به چیزی جز خانواده (همسری در جبهه‌ی جنگ و کودکی خردسال) نمی‌اندیشد.

   شاعر خلاصه می‌شود در کلمه، در چیزی که روی کاغذ نوشته می‌شود، در آن جمله‌های کوتاه و بلندی که،‌ دست‌آخر، بدل می‌شوند به شعری خوشایند و دل‌نواز. امّا هر کلمه‌ای، هر جمله‌ی کوتاه و بلندی، لابد، شأنِ نزولی دارد و دیلن تامس در آن بیست‌سال شاعری‌‌، به یک‌ چیز، بیش از همه، اندیشید؛ مرگی که نهایتِ زندگی‌ست و آدمی از لحظه‌ای که متولّد می‌شود، عملاً، حرکت به‌سوی مرگ را آغاز می‌کند. خودِ تامس، البته، وقتی با مرگ طرف شد که هنوز چشم‌به‌راهش نبود، امّا دوروبَری‌هایش، ظاهراً، هرلحظه، مرگِ نابهنگامش را انتظار می‌کشیدند. و همین است که، لابُد، لجِ آن‌ها را درمی‌آورد؛ شاعر برای خودش این‌ور و آن‌ور می‌چرخد، غیب می‌شود، پیدا می‌شود، شوخی می‌کند، اوقاتی را که باید صرفِ خانواده کند در کافه‌ها می‌گذراند و وقت و بی‌وقت می‌نشیند پُشتِ ماشین‌تحریر و همان‌طور که سیگاری گوشه‌ی لب‌اش جا خوش کرده، کلماتی را که در ذهنش وول می‌خورند، با صدای بلند می‌گوید و به‌سرعت تایپ‌شان می‌کند و البته وقت‌هایی هم هست که دل‌تنگی، تنهایی، یا بی‌حوصلگی (بستگی دارد به وضعیت و موقعیت‌اش) امان‌اش را می‌بُرند و چاره‌ای ندارد جُز پناه‌بردن به خانه و خانواده. امّا چه خانه‌ای؟ چه خانواده‌ای؟

   امّا لبه‌ی عشق همان‌قدر که درباره‌ی دیلن تامسِ شاعر است، درباره‌ی کیتلین و وراکیتلینی که شیفته‌ی شعرهای شوهر است و شعرهای او را حتّا بهتر از خودش می‌شناسد و می‌داند که هر کلمه‌ای را کجا باید نشاند تا شعر، بهتر و گوش‌نواز‌تر باشد. ولی ورا، هم‌بازیِ سال‌های دورِ کودکی، تامس را به چشم همان پسرکِ لابُد تُخس و شروری می‌بیند که می‌خواهد از همه‌ی دنیا سر درآورد و می‌خواهد به چشمِ دیگران بهترین باشد. و البته در این بین، سربازِ دل‌نازکِ عاشق‌پیشه‌ی مهربان و دل‌سوزی هم هست که در همان نگاهِ اوّل، دل‌ به ورا می‌سپارد و رسماً همسرش می‌شود. این بازی (زندگی؟) چهار شخصیتِ اصلی دارد، امّا آن سه‌نفر به‌واسطه‌ی دیلن تامس است که اسم‌شان در تاریخ مانده و از وجودشان باخبریم. همین است که لبه‌ی عشق، درواقع، داستانِ زندگیِ تامسِ شاعر است؛ هرچند فیلم با ورای دوست‌داشتنی آغاز می‌شود. این هم، البته، چیزِ غریبی نیست، در همه‌ی دنیا اگر یکی باشد که دیلن تامس را آن‌طور که هست بشناسد، وراست؛ هم‌بازیِ سال‌های دورش. کیتلین هم، البته، علاقه‌ی بی‌حدی به همسرش دارد، امّا ظاهراً شعرهای او را بهتر و بیش‌تر می‌شناسد و از طبعِ غریب و خلق‌وخوی عجیبش بعدِ چندسال زندگی سر در نیاورده است. اصلاً با ورودِ وراست که دیلن تامس شورِ شاعری‌اش دوچندان می‌شود؛ چیزی از جنسِ کودکی، از شادیِ رؤیای سال‌های دور، در وجودش زنده می‌شود و البته هرچه ورا هم هست. درباره‌ی دورتر می‌شود و سرش به زندگیِ خودش گرم می‌شود، شاعر کم‌کم می‌شکند، خُرد می‌شود و رو به تباهی می‌رود. وقتی فرصتی، مجالی، برای دوست‌داشتن نباشد، زندگی به مفت هم نمی‌ارزد. شاعر به امید زنده است. در نبودِ امید، شعری هم نیست، چیزی اصلاً نیست.

   موقعیتِ غریبی‌ست؛ در اوجِ جنگِ جهانی، وقتی همه در آستانه‌ی اعزام‌اند، یا در جبهه اسلحه‌ای به دست دارند، دیلن تامس، دور از هر اسلحه و جبهه‌ای، سرش با کلمات گرم است؛ هرچند گاهی بمبارانِ هوایی دنیا را پیش چشمانش سیاه می‌کند و نتیجه‌اش (مثلاً) می‌شود شعرِ مشهوری که این‌طور شروع می‌شود

وقتی‌که صبح چشم گشوده بود بر فرازِ جنگ

جامه به تن کرد و بیرون زد و مُرد...

   این چیزی‌ست که فیلم پیش روی ما می‌گذارد؛ آدمی که همیشه درحالِ کلنجار رفتن است؛ چه با خودش (کِی می‌شود شعری بهتر از این نوشت؟) چه با دیگران (چرا نمی‌فهمند که شاعر دنیای خودش را دارد؟) و در این کلنجارهای طولانی ـ و ای‌بسا بی‌پایان ـ است که شعرها نوشته می‌شود و هر کلمه‌ای که روی کاغذ می‌آید، عُمرِ شاعر هم، ظاهراً، رو به پایان می‌رود.

   دیلن تامس شاعرِ محبوبِ من است و لبه‌ی عشق هم، در همان دیدارِ اوّل، بدل شد به فیلمی محبوب. امّا این نوشته نشد آن نوشته‌ای که می‌خواستم؛ همه‌چیز درحدِ کلیات ماند. (چگونه می‌شود فیلمی را که به دوره‌ی مهمّی از زندگیِ شاعر می‌پردازد، در چند کلمه خلاصه کرد؟) پس این چند کلمه را، عملاً، بگیرید به‌نشانه‌ی دعوت به دیدنِ فیلمی که بین فیلم‌های دیگر نادیده ماند. و چه حیف...

  بعدِ تحریر: عنوانِ یادداشت، شروع یکی از مشهورترین شعرهای تامس است؛ تپّه‌های سرخس.  

  بعدِ بعدِ تحریر: و سپاسِ بی‌حدّی هم از رضا خواجه‌نوری (دکتر رضا) که، از سرِ لطف، نسخه‌ی اصیل (اوریجینال)ی از فیلمِ محبوبِ این‌ سال‌ها را فراهم کرد. این لطفی نیست که بشود فراموشش کرد...

   +

   لبه‌ی عشق (The Edge of Love)

   کارگردان: جان مِی‌بری

   بازیگرها: متیو رایز، کرا نایتلی و سینا میلر

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩