شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

پدران و پسران

Das weisse Band

   می‌شود از فاشیسمِ ازلی شروع کرد؛ نوشته‌ی مشهوری از اومبرتو اِکوی ایتالیایی که چهارده خصیصه را برای پیرهن‌سیاه‌ها برمی‌شمارد و می‌نویسد وقتی یکی از این خصایص فرصتی برای بروز در جامعه پیدا کند، رشد خزنده‌ی فاشیسم، عملاً، آغاز شده است. ماجرا، شاید، اصلاً از سترونی فرد/ جامعه آغاز شود؛ آدم‌هایی که چیزی جُز معیشتِ روزمرّه را جدّی نمی‌گیرند و از روزی می‌ترسند که بحرانی اقتصادی کمرشان را خُرد کند. درعین‌حال، اِکو می‌نویسد که از سنّت‌پرستی، خیانت‌دانستنِ هرنوع مخالفت و تربیت‌شدن به نیّتِ قهرمان‌شدن هم نباید غافل شد؛ نشانه‌هایی که خبر از رشدِ خزنده‌ی فاشیسم می‌دهند.

   مردمانِ بخت‌برگشته‌ی دهکده‌ای هم که فیلمِ روبانِ سفید در آن اتّفاق می‌افتد، عملاً، مقدّماتِ این رشدِ خزنده را فراهم می‌کنند؛ محیطِ بسته و آدم‌های نه‌چندان آگاه، فرصتی برای فکرکردن به دیگران نمی‌دهند و چنین است که معلّمِ جوان وقتی از کارهای غیرانسانیِ بچّه‌های کلاسش باخبر می‌شود و موضوع را با کشیشِ سخت‌گیر دهکده درمیان می‌گذارد و می‌گوید که حدس می‌زند در همه‌ی این اتّفاق‌های ناخوشایند بچّه‌های کلاس دست دارند، متّهم می‌شود به بدبینی و بیماریِ ذهنی و نادانی و انحرافِ اخلاقی و هرچیزِ دیگری که به زبانِ کشیشِ آداب‌دان می‌آید. این است که معلّم چاره‌ای ندارد جُز کوتاه‌آمدن و دَم‌نزدن و ادامه‌ندادنِ بحثی که قطعاً راه به جایی نمی‌بَرَد.

   شیوه‌ی برخوردِ کشیش با معلّم، این شیوه‌ی تهدید و توهین، البته، غریب نیست؛ چرا که بچّه‌های کشیش هم بیش از آن‌که حرف‌های پدرشان را به گوشِ جان بخرند، از او حساب می‌بَرَند و قاطعیت و تهدید و تنبیه‌های اوست که آن‌ها را می‌ترساند، نه تعلیمات‌اش. درواقع، این قاطعیت و تهدید و تنبیه‌، در شمارِ خصایص بیش‌ترِ مردانِ دهکده است و آن‌ها که قاطعیتی در وجودشان نیست، عاقبتِ خوشی هم ندارند. مثلاً مردِ زن‌مُرده‌ای که مدام از معیشتِ روزمرّه و سیرکردنِ شکمِ بچّه‌هایش حرف می‌زند، دست‌آخر، خودش را در طویله حلق‌آویز می‌کند، یا جنابِ بارون که اوایلِ کار ترجیح می‌دهد پای غریبه‌ای (پلیس) به دهکده باز نشود و اسرارشان از پرده بیرون نیفتد، بعد از آن‌که مکالمه‌اش با مردم به نتیجه نمی‌رسد و راه به جایی نمی‌بَرَد، دیگری کاری به کار آن‌ها ندارد و قهر می‌کند و زمان باید بگذرد تا بفهمد که همسرش دیگر علاقه‌ای به او ندارد و آماده‌ی‌ ترکِ این زندگی و آغاز زندگی دیگری‌‌ست.

   با این‌همه، آن‌ها هم که قاطعیتی دارند، کاری از پیش نمی‌برند و جنابِ کشیش نمونه‌ی واقعی چنین آدم‌هایی‌ست. آدمی که تعلیماتش راه به جایی نبرند، قطعاً، تهدیداتش را به رخ می‌کشد و البته تهدیدات و تنبیهات هم، به‌مرور، رنگ می‌بازند و بی‌اثر می‌شوند. قاعدتاً اگر تعلیمات و تنبیهاتِ کشیش اثری داشتند، دخترش پرنده‌ی او را طوری با قیچی نمی‌کُشت که انگار به صلیب کشیده شده است. امّا طبیعی هم هست که این شیوه‌ی کُشتنِ پرنده را باید رمزی بین دختر و پدر محسوب کرد؛ رازی که هردو از آن باخبرند و دختر، عملاً، با سلاحِ پدر به جنگِ او رفته است؛ چیزی که پدر را خلعِ سلاح می‌کند.

   میزانِ خشونت و آزاری را که در سینمایِ میشائیل هانکه هست، قاعدتاً، با هیچ سینمای دیگری نمی‌شود مقایسه کرد. خشونت و آزار، معمولاً، نصیبِ دیگران می‌شود (قاعده؟) نصیبِ آن‌ دیگری که از راه رسیده و نرسیده، مصیبتی از آسمان روی سرش فرود می‌آید (جرمی در کار است؟ پای انتقام‌گیری وسط است؟)، امّا در سینمای میشائیل هانکه، آدم‌ها، این خشونت و آزار را، چنان بر خود روا می‌دارند که انگار از ابتدای جهان، چشم‌به‌راهِ رسیدنش بوده‌اند. (استثنا؟) این خشونت و آزار، گاهی، شکنجه‌ای هستند که جسمِ آدم را نشانه می‌گیرند (مثالی روشن‌تر از معلّمِ پیانو؟) و گاهی با جان‌اش کار دارند (بازی‌های مفرّح؟) امّا هرچه هست، همیشه شکنجه‌ای در کار است و در روبانِ سفید هم با خشونت و آزاری طرفیم که جسم و جان را به یک‌ اندازه در بر می‌گیرد. دو مرگ/ قتلِ اساسی در فیلم هست که هردو، به‌شیوه‌ی مرسومِ هانکه، به تماشا درنمی‌آیند: نه آن مردِ زن‌مُرده را می‌بینیم که طناب را دورِ گردنش بیندازد، نه قتلِ فجیع پرنده‌ی محبوبِ جنابِ کشیش را به دستِ دخترش می‌بینیم. درواقع، خبری از نمایشِ مستقیمِ فاجعه نیست؛ مثلاً چیزی شبیهِ خودکُشیِ دردناکِ مجید در فیلمِ پنهان که تیغ را طوری به گلویش می‌کشید که خون به در و دیوار می‌پاشید. نهایتِ خشونتِ آشکار فیلم، چشم‌های تباه‌شده‌ی پسرکِ ناقص‌عقل است که درد امان‌اش را بُریده.

   امّا می‌شود به این هم فکر کرد که آن خشونت و آزاری که آدم‌های فیلم‌های هانکه، معمولاً، نثارِ خود یا دیگری می‌کنند، راهی‌ست برای برداشتنِ فاصله‌ای که بین آدم‌ها افتاده، برای حذفِ مرزی که خودِ جدایی‌ست و ظاهراً کنار آمدن با این جدایی و گوشه‌گیری، اصلاً کارِ آسانی نیست. شاید برای همین است که هانکه در رمزِ ناشناخته (شاهکارِ قدرنادیده‌ی دیگرش)، حتّا فرصتی به تماشاگر نمی‌دهد تا جدایی و گوشه‌گیریِ آدم‌های فیلم را درک کند و درست در لحظه‌ای که ظاهراً می‌شود از کارِ آن‌ها، از حرف‌شان و چیزی که در ذهن‌‌شان می‌گذرد، باخبر شد، تصویر قطع می‌شود به چیزی دیگر، به آدمی دیگر و حرفی که هیچ معلوم نیست در پاسخ به چه پرسشی به زبان آمده است.

   همه‌ی آن مصائبی هم که اِریکای فیلمِ معلّمِ پیانو به‌جان می‌خرد، راهی‌ست برایِ فرار از همین چیزها و نکته، شاید، این‌ است که موسیقی دیگر، مایه‌ی آرامشِ او نیست و قطعه‌های روح‌نوازِ فرانتس شوبرت، از پسِ تلاطمِ درونی او برنمی‌آیند و اتّفاقاً، در وجودش طوفانِ دیگری را به‌پا می‌کنند. همین است که برای سرپوش‌گذاشتن روی سختی‌ها، روی عقده‌هایی که نتیجه‌ی سال‌های نه‌چندان دورِ زندگی هستند، سختی‌های دیگری را به‌جان می‌خرد. بیماریِ آدمِ اصلیِ آن فیلم، کم‌کم، او را از پا درآورده است و تحمّلِ مصائب و روی‌آوردن به خشونت و آزار، عملاً، نشانه‌ی همین است.

   در پنهان (یک شاهکارِ دیگرِ کارگردان) آن‌چه درونِ آدم‌ها اتّفاق می‌افتد، کم‌کم، صورتی بیرونی پیدا می‌کند و همین است که هیچ آرامشی را نباید جدّی گرفت، و می‌شود حدس زد که در لایه‌هایی زیرتر، در جایی که به‌چشم نمی‌آید، خاکستری در آستانه‌ی شعله‌ورشدن است.

   در روبانِ سفید، عملاً، درونیّاتِ آدم‌ها طوری بیرون می‌زند که نتیجه‌اش فاجعه‌ای در ابعادِ کوچک است؛ دهکده‌ی آرام و کم‌خطری که ناگهان دست‌خوش تغییراتی عظیم می‌شود و کسانی (چه‌کسی غیر از بچّه‌ها؟) در مقام انتقام‌گرفتن از بزرگ‌ترهایی برمی‌آیند که زندگی را به کام آن‌ها تلخ کرده‌اند. قاعدتاً همه‌ی بچّه‌ها در یک جبهه و یک موقعیت نیستند، امّا تعدادِ آن‌ها که به نابودیِ دیگران می‌اندیشند، بیش‌تر است و لابد کسانی هم هستند که از رازِ آن‌ها باخبرند،‌ امّا به دلایل روشن، ترجیح می‌دهند سکوت کنند و چیزی نگویند. (ترسِ ازدست‌دادنِ چشم‌ها؟ آویزان‌شدن از درخت و شلاق‌خوردن؟) وقتِ پیداکردنِ بچّه‌ی حالا نابینا، تکّه‌کاغذی که روی زمین افتاده، حاوی اشاره‌ی واضحی‌ست به این حقیقتِ ناخوشایند. سخت‌گیری نتیجه‌ای جز این ندارد و خشونت و آزاری که در عمقِ وجود پدران لانه کرده و هربار به شکلی عیان می‌شود، این‌بار روانِ فرزندان‌شان را نشانه رفته است. میراثِ ناخوشایندی که پدران برای پسران (یا فرزندان)‌شان گذاشته‌اند، درواقع، می‌رسد به این‌جا ‌که بچّه‌‌ها آسیب‌زدن به دیگران و شکنجه‌کردن بچّه‌ای ناقص‌عقل و کارهایی از این دست را همچون بازی‌های مضحک و مفرّح بپذیرند و از انجامش راضی باشند. (حرف‌ِ بزرگ‌ترها را جدی نگیر، رفتارشان را بادقّت ببین!) بچّه‌هایی که نه به اعتراف نزدِ کشیش باور دارند و نه به غلط‌بودنِ کارشان. اصلاً دخترِ جنابِ کشیش، نمونه‌ی تامّ‌و‌تمامی‌ست از این بچّه‌ها؛ کسی که می‌تواند چنان بلایی را سرِ یک پرنده بیاورد و پرنده را به نمادی مسیحی بدل کند تا آتش به جانِ پدرش بیندازد (هرکسی یک مرگ بدهکار است؟)، قطعاً می‌تواند با آدم‌ها هم رفتاری ترسناک داشته باشد. این‌جاست که فرارِ قابله‌ی شهر توجیهی کامل و منطقی پیدا می‌کند. کارِ قابله، به‌دنیا آوردنِ بچّه‌هایی بوده است که حالا بدل شده‌اند به هیولاهایی کوچک‌، موجوداتی حقیقتاً مخوف که زجر و شکنجه دیگران را دوست می‌دارند و خدا می‌داند نسلِ بعدیِ این بچّه‌ها چه موجوداتی خواهد بود. فرار از دهکده‌ای که نسلِ بعدی‌اش، آینده‌سازانش، در سال‌های نوجوانی این‌گونه آسان و بی‌رحم جانِ دیگران را می‌گیرند و زندگی‌شان را مخدوش می‌کنند، قاعدتاً، کاری‌ست که هر آدمی باید انجام بدهد. این نسلی نیست که از مکالمه سر درآورد، نسلی‌ست که ریشه‌ی مکالمه را می‌سوزاند و فقط کاری را می‌کند که دوست دارد، کاری که از انجامش لذّت ببرد و تفریح کند. این‌جاست که معلوم می‌شود نه معلّمِ مهربان (کسی که به عشق و دوست‌داشتن می‌اندیشد و می‌خواهد خانواده‌ای تشکیل دهد) توانسته از عهده‌ی تربیت‌شان برآید، نه تعلیماتِ جنابِ کشیش و روبانِ سفیدی که نشان می‌دهد بچّه‌هایش آدم‌های خطاکاری هستند (پسر باید آن‌را به بازویش ببندد و دختر آن‌را به موهایش وصل کند) و نه تنببیهاتِ معمول و متداولی (شلاق‌زدن) که فقط صدای‌شان را می‌شنویم.

   امّا این طلیعه‌ی آینده‌ای‌ست همین‌قدر سیاه‌وسفید و همین‌قدر ترسناک که خوش‌بختانه سال‌هاست به پایان رسیده؛ روزگارِ سپری‌شده‌ی رایشِ سوّم، سال‌های عشرتِ بچّه‌های همین نسل بود که بازی‌های مفرّح‌شان دنیا را تا آستانه‌ی نابودی پیش بُرد.


   بعدِتحریر: این نوشته، پیش‌تر، در شماره‌ی یکِ مهرنامه منتشر شده بود.
 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩