شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

ولم کنید؛ حوصله‌ی این زندگی را ندارم...

The Tenant by Roamn Polanski

   این وودی آلن بود که یک‌بار، در مقامِ حکیمی زنده‌دل، گفت آدم‌های دنیا را باید به دو دسته تقسیم کرد؛ دسته‌ی اوّل آدم‌هایی هستند که در نهایت خوش‌بینی به دنیا نگاه می‌کنند و دسته‌ی دوّم آدم‌هایی را در بر می‌گیرد که در نهایت بدبینی به دسته‌ی اوّل نگاه می‌کنند...

   همه‌چیز، شاید، بستگی دارد به خودمان؛ به این‌که اختیار زندگی را بدهیم دست ورِ خوش‌بین خیال‌مان، یا این‌که قیدِ خوش‌بینی را بزنیم و همه‌چیز را آن‌طور که واقعاً هست ببینیم. و البته که دیدن همه‌چیز، آن‌طور که واقعاً هست، به چشم هرکسی خوش نمی‌آید. دنیا زشتی کم ندارد و آدم‌ها به‌مرور خودشان را عادت داده‌اند به این‌که زشتی‌ها را نبینند و به زیبایی‌ها دل خوش کنند. آن ورِ خوش‌بینِ خیال را اگر کنار بزنیم، احتمالاً، زشتی‌های دنیا بیش‌تر به چشم می‌آیند و در این صورت است که رفتارهای هیچ آدمی را نمی‌شود تاب آورد و با شوخ‌طبعی‌ها و سبک‌سری‌های رفتار هیچ آدمی نمی‌شود موافقت کرد. دنیا زشتی کم ندارد و بزرگ‌ترین خطای آدم‌ها، شاید، این باشد که چشم بر این زشتی‌ها بسته‌اند و دست به انکار آن شرارت درونی زده‌اند. حقیقت این است که این انکار نتیجه‌ی ترسِ همان آدم‌هایی‌ست که به‌قولِ وودی آلن در نهایتِ خوش‌بینی به دنیا نگاه می‌کنند و می‌ترسند به شرارت درونی آدم‌ها بیندیشند. حتّا فکر به زشتی‌های دنیا مایه‌ی آزار آدم‌هاست و همین است که ترجیح می‌دهند شوخ‌طبعی‌ها و سبک‌سری‌ها‌ را تاب بیاورند و به چیزهایی دل خوش کنند که مُفتش هم گران است...

   ترلکوفسکی، شخصیتِ اصلی رمانِ مستأجر هم یکی از آدم‌هایی‌ست که کم‌کم آن سویه‌ی تاریکِ زندگی را کشف می‌کند و کم‌کم می‌فهمد که خنده‌های از ته‌دل و لبخندهای شیرین آدم‌های الکی‌خوشی را که از بام تا شام سرگرم انواعِ شوخ‌طبعی‌ها و سَبُک‌سری‌‌ها هستند، نباید جدّی بگیرد و کم‌کم می‌آموزد که هیچ آدمی، حقیقتاً، قابل اعتماد نیست و هیچ آدمی را نمی‌شود حقیقتاً دوست داشت. اصلاً خودِ این دوست‌داشتن را باید از قاموس زندگی حذف کرد. دوست‌داشتن نتیجه‌ی همان خوش‌خیالی‌ست؛ نتیجه‌ی‌ همان خوش‌بینی و دل‌خوش‌‌کردن به زیبایی‌ها، بی‌آن‌که حواس‌مان باشد دنیا زشتی کم ندارد و این شوخ‌طبعی‌ها و سَبُک‌سری‌‌ها را باید به‌پای همین زشتی‌هایش نوشت...

   ترلکوفسکی هم آدمی‌ست مثل دیگران و مثل بسیاری از آدم‌ها خیال می‌کند که اگر سرش به کار خودش باشد، دیگران هم کاری به کارش ندارند. امّا مسأله، دقیقاً، از همین‌جا شروع می‌شود؛ هیچ‌کس تضمینی نداده است که یک آدم کاملاً معمولی، از شرارتِ دیگران در امان باشد. امنیتی در کار نیست وقتی دنیا زشتی کم ندارد و ترلکوفسکی، بی‌آن‌که بخواهد، بی‌آن‌که برنامه‌ای برای تغییرکردن داشته باشد، دست‌خوشِ تغییراتی عظیم می‌شود. او مستأجرِ تازه‌واردی‌ست که ظاهراً آداب و رسوم و قواعدِ به‌خصوصِ ساختمان را نمی‌داند و خبر ندارد که مستأجرهای تازه چاره‌ای ندارند جز این‌که تابع حرفِ‌ دیگران باشند. ماندن در آن ساختمان، زندگی در آپارتمان‌های آن ساختمان، معنایی جز این ندارد که باید قواعد یک زندگی به‌خصوص را پذیرفت و به قانونی که دیگران تصویب کرده‌اند تن داد...

   برای ترلکوفسکی هم، مثل هر آدم دیگری، خانه قرار است جایی باشد که می‌شود دور از چشم دیگران بود و در آن استراحت کرد،‌ امّا ظاهراً آدم‌های دیگر ساختمان، همسایه‌های تازه‌ی ترلکوفسکی، تعریفِ دیگری از خانه دارند و خیال می‌کنند خانه جایی‌ست برای کشیدن نقشه‌های شرارت‌آمیز و ساکنان یک ساختمان چاره‌ای ندارند جز این‌که در این نقشه‌های شرارت‌آمیز شریک شوند و زندگی را به کامِ کسانی که خیال می‌کنند در خانه‌ی خودشان دور از چشم دیگران هستند و می‌توانند استراحت کنند، تلخ کنند. این یک‌جور آزار است، یک‌جور مرض که هیچ قرص و واکسنی هم از پسِ درمانش برنمی‌آید. هرچه بیش‌تر دیگران را آزار بدهی، راضی‌تر هستی و خیال می‌کنی چشم‌هایت را باز کرده‌ای که دست به آزار دیگران بزنی. و بیچاره آن آدمی که در مواجهه با چنین موجوداتی خیال می‌کند می‌شود با متانت و آرامش و شاید لبخندی روی لب همه‌چیز را به خیر و خوشی تمام کرد. امّا واقعیت این است که آرامش و متانت به کار آدم‌هایی که مرض در عمق وجودشان لانه کرده است نمی‌آید و آن لبخندی که روی لب آدم بیچاره می‌نشیند کار را خراب‌تر می‌کند و اگر همه‌چیز به انفجار کامل نینجامد، باید خدا را شکر کنند. و همسایه‌های ترلکوفسکی چنین آدم‌هایی هستند، یا دست‌کم ترلکوفسکی خیال می‌کند که با چنین آدم‌هایی طرف است...

   کشف آن سویه‌ی تاریک زندگی را ترلکوفسکی مدیون تنهایی و خلوتی‌ست‌ که برای خودش تدارک دیده است. دیگران که باشند، زندگی همان روزمرّگی‌ست و در کنار آدم‌هایی که در زمره‌ی دوستان جای می‌گیرند، زندگی شبیه قطاری‌ست که روی ریل به حرکتِ خودش ادامه می‌دهد و البته هیچ‌کس نمی‌داند ایستگاهِ آخر، حقیقتاً، کجاست. امّا این هم هست که در مقوله‌ی دوستی و دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن باید تجدیدنظر کرد؛ باید به این فکر کرد که دوست‌داشتن هم نتیجه‌ی همان ورِ خوش‌بین و همان خوش‌خیالی مفرط و البته مزمنی‌ست که آدم‌های زیادی دچارش هستند. آدم‌ها یکی را دوست می‌دارند چون از این دوست‌داشتن نفعی می‌برند و فردای آن‌روز، وقتی نفعی در کار نباشد، شاید دوست‌داشتنی هم در کار نباشد و تماشای صورتِ شاداب و خنده‌های دل‌پذیرِ آدمی که تا روز پیش مایه‌ی شادی روح و روان بوده است، ناگهان به سخت‌ترین کار دنیا بدل می‌شود و آن صورتِ شاداب و خنده‌های دل‌پذیرش چیزی کم از نقاب‌های ترسناک ندارد. برای فرار از دست تنهایی‌ست که آدم‌ها به دوست‌داشتن دیگران تظاهر می‌کنند و برای فرار از تنهاماندن است که آدم‌ها تظاهر می‌کنند یکی آن‌ها را دوست دارد. امّا دوست‌داشتنی در کار نیست؛ همه‌ی این‌ها، شاید، نتیجه‌ی همان‌ خوش‌خیالی مفرطی‌ست که آدم‌هایی در سراسر جهان به آن دچار شده‌اند. بااین‌همه، تاب‌آوردن تنهایی و تاب‌آوردن خلوتی که هیچ غیری کلیدش را نداشته باشد، کار آسانی نیست. خلوت و تنهایی، گاهی، ذهن را تیز و حسّاس می‌کند و آدم به هرچیزی، به کوچک‌ترین چیزها، واکنش نشان می‌دهد. لبخندی از سر مهر را پوزخندی می‌بیند به‌نشانه‌ی تمسخر و دستی را که از سرِ دوستی به سویش دراز شده است، مُشتی می‌بیند که حواله‌ی‌ چانه‌اش شده است. و آدم باید این حسّاسیت‌ها را در وجودِ خودش کشته باشد و ذهنش را سرگرم چیزهای دیگری کرده باشد که چنین چیزهایی را نبیند. در نتیجه‌ی همان خلوت و تنهایی‌ست که حساسیت‌های ترلکوفسکی روزبه‌روز بیش‌تر می‌شوند و ذهنش تیزتر از روز قبل، هر حرفی را آن‌طور که دوست دارد می‌شنود و هر رفتاری را آن‌طور که دوست دارد می‌بیند. میل به خودویران‌گری در ترلکوفسکی مدام بیش‌تر می‌شود و جوان بیچاره صاحب چنان درکی از زندگی می‌شود که روزمرّگی‌ها را تاب نمی‌آورد. به یک‌معنا، ترلکوفسکی شاهد خصایص درونی همسایگان خود است؛ آن خصلت‌های حیوانی، آن رفتارهای وحشیانه‌ای که همسایگانش دارند، خصایص درونی آن‌هاست و ترلکوفسکی به مدد آن خلوت و تنهایی‌ست که این‌چیزها را کشف می‌کند. امّا این هم هست که هر آدمی خلوت و تنهایی را تاب نمی‌آورد و شاید ترسی عمیق، به جانش بیفتد؛ ترسی که بین او و دیگران دیوار بی‌اعتمادی را بالا می‌بَرَد و آدمی که می‌ترسد، حلقه‌ی این خلوت و تنهایی را روزبه‌روز به خود تنگ‌تر می‌کند و مدام مچاله‌تر از روز قبل، خود را کوچک‌تر می‌کند تا، بالأخره، این حلقه‌ی تنگِ تنهایی او را از پای درآورد.

   مسأله‌ی اساسی رمانِ مستأجر، شاید، آن تنهایی مفرطی‌ست که ترلکوفسکی دچارش شده؛ خلوتی خودخواسته و خودساخته که کلیدش را بیرون درِ ورودی جا گذاشته‌اند. و همه‌چیز این زندگی بستگی دارد به آدمی که از کنار آن درِ ورودی می‌گذرد؛ بستگی دارد به این‌که آن کلید را در قفل بچرخاند و در را باز کند و ببیند آن‌سوی در کسی هست یا نه و بستگی دارد به این‌که، شاید، آن کلید را از قفل بردارد و در جیبش بگذارد و به اوّلین جوی آبی که رسید  کلید را از جیب درآورد و پرت کند در جویی که لحظه‌ای هم توقّف نمی‌کند. آبی که در جوی شناور است کلید را با خودش می‌برد و آدمی که آن‌سوی در، در خلوت و تنهایی‌اش، روزبه‌روز مچاله‌تر از دیروز می‌شود، صداهای گنگ و محوی را می‌شنود که نمی‌داند آن‌ها را چگونه به کلماتی قابل شنیدن تبدیل کند...

   مستأجرِ داستانِ کم‌نظیری‌ست؛ سیاه همچون خودِ زندگی و آدم‌های داستان درست به‌اندازه‌ی آدم‌هایی که می‌شناسیم، یا نمی‌شناسیم، به زنده‌بودن و رفتارهای انسانی تظاهر می‌کنند و بیچاره ترلکوفسکی‌هایی که می‌خواهند از قیدوبندِ این تظاهرها رها شوند. چاره‌ای نیست؛ هر جاده‌ای را که انتخاب کنیم، از هر مسیری که حرکت کنیم، باید چشم در چشم آدم‌هایی بدوزیم که پوزخندی می‌زنند و می‌خواهند مشتی حواله‌ی صورت‌مان کنند. چاره‌ی کار، ظاهراً، همان کلیدی‌ست که باید در جوی آب بیفتد تا آدم مچاله‌تر از دیروز در تنهایی خودش به همان صداهای گنگ و محو و نامفهوم دل خوش کند.

   و خوب که فکر کنیم، می‌بینیم همه‌ی ما استعداد ترلکوفسکی‌شدن را داریم و همه‌چیز صرفاً بستگی دارد به همسایه‌هایی که برای خودمان پیدا کرده‌ایم، همسایه‌هایی که همین حالا هم دارند ما را به ماندن پشتِ در تشویق می‌کنند...

+

مستأجر [رمان]

رولان توپور

ترجمه‌ی کوروش سلیم‌زاده

نشر چشمه

چاپ یکم: زمستان ١٣٨۶

٣٢٠٠ تومان

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩