شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

جانِ فنجان و فنجانِ جان...

 

چای‌نوشیدن

   کافه را می‌شود از فنجانی شناخت که می‌گذارد روی میزِ مشتری‌اش؛ از فنجانِ سفیدِ یک‌دستی (مثلاً) که رنگِ قهوه‌تُرک را دوچندان می‌کند (کوچکی‌اش را دست‌کم نگیریم، حسابِ این‌را هم بکنیم که همه‌ی مشتری‌ها انگشت‌های باریک و قلمی ندارند و شاید یک آدمِ چاق‌وچلّه‌ای هم پیدا شد که خواست قهوه‌تُرک بنوشد و انگشتش توی دسته‌ی فنجان جا نشد. چه باید بکند؟ باید صرف‌نظر کند از نوشیدنِ قهوه‌تُرک؟)؛ از ماگِ خوش‌نقش‌ونگاری (مثلاً) که شکلاتِ داغ را دل‌پذیرتر می‌کند (هرچه بزرگ‌تر بهتر، خب دسته‌ای هم باید داشته باشد این ماگ، این فنجانِ مضاعف، که بشود اوّل آن‌را با یک دست گرفت و دستِ دیگر را چسباند به بدنه‌اش و گرمای شکلات و بوی خوشش را به پوست منتقل کرد.)؛ از استکانِ کمرباریکِ بابابزرگی‌ای (مثلاً) که آدم وقتی دست می‌گیردش مستقیم پرت شود به سال‌های کودکی و آن حیاطِ مصفّای خانه‌ای که جولان‌گاهِ بابابزرگِ عصابه‌دست بود و سماورِ همیشه‌به‌راهش یک سوتِ غریبی می‌زد که شبیهِ هیچ سوتِ دیگری نبود.

   فنجان را می‌شود نادیده گرفت؛ می‌شود قهوه‌تُرک را دور از چشمِ دیگران، یا اصلاً جلوِ چشمِ دیگران، ریخت در استکانِ کمرباریک و این فنجان‌های کوچکِ قهوه‌تُرک را لبریز از چای دل‌پذیری کرد که بوی خوشِ برگاموتش هوش از سرِ آدم می‌رُباید. هرچیزی ممکن است البته، امّا نوشیدنِ قهوه‌تُرک در استکانِ کمرباریک و نوشیدنِ چای در فنجانِ قهوه‌تُرک چه لذّتی باید داشته باشد؟ گاهی توی کافه می‌شود نگاه کرد به آدم‌هایی که می‌آیند قهوه بنوشند، امّا قهوه را طوری می‌نوشند که انگار سرگرمِ نوشیدنِ چای هستند. چای را می‌شود با قُلُپ‌های بزرگ نوشید (سَر کشید) ولی قهوه را باید مزه‌مزه کرد. تلخی‌اش را نباید شیرین کرد. قهوه تلخ است اساساً. قهوه‌ی شیرین که قهوه نیست دیگر؛ این آب‌نبات‌های بی‌مزّه‌ی وطنی‌ست که زبانِ آدم را خش می‌اندازند. قهوه یعنی تلخ، یعنی هر دانه‌ی شکری که بهش اضافه شود، وجودِ قهوه را، ماهیتش را، زیرِ سئوال برده است. حالا می‌شود از این آدم‌هایی که می‌نشینند توی کافه و قهوه‌تُرکِ شیرین سفارش می‌دهند و بعد دوسه قاشقِ شکر هم می‌ریزند روی حباب‌های خوش‌منظره‌ی قهوه‌تُرک پرسید که چه نیازی هست به خوردنِ قهوه، وقتی می‌شود شِیْکِ وانیل خورد (مثلاً) و شیرینی‌اش را به جان خرید؟

   فقط که طعم و بوی خوش نیست، رنگ هم هست؛ فنجان باید سفید باشد که قهوه رنگش دوچندان شود و استکان باید شیشه‌ای باشد که قرمزیِ چای را به رخ بکشد و وقتی نوری از پنجره بهش می‌خورد، می‌شود مایه‌ی حیاتی که غفلت از آن موجبِ پشیمانی‌ست. بعضی‌ها، اساساً، میانه‌ی خوبی ندارند با فنجان‌های کوچک. کسی (کافه‌ای) قهوه‌تُرک را نمی‌ریزد توی فنجانِ بزرگی که مخصوص قهوه‌ی فرانسه است، وگرنه شاید قهوه‌تُرک را هم امتحان می‌کردند و همه‌ی شیری را که می‌گذارند جلوشان خالی نمی‌کردند توی فرانسه‌شان و رنگِ قهوه‌ای‌اش را بدل نمی‌کردند به قهوه‌ایِ روشن.

   فنجان داریم تا فنجان. ظاهرش که فقط مهم نیست. این هم مهم است که عُمقش چه‌قدر باشد. دو بندِ انگشت؟ چاهار بندِ انگشت؟ خب، چاهار بند که باشد، قاعدتاً، می‌شود ماگ و ماگِ یک‌چیزِ شخصی‌ست به‌نظرم. آدم اگر ماگِ استارباکسِ اصلِ خودش را داشته باشد، لابد، دلش می‌خواهد همه‌چی را توی همان بخورد. این‌جوری خیال می‌کند که توی استارباکس نشسته و چنگالش را فرو کرده توی این کیک‌های گیلاس شکلاتی که هرچه می‌خوری تمام نمی‌شود. ماگِ استارباکس؟ شاید. ولی اسپرسو را که نمی‌شود توی این ماگ‌های غول‌پیکر، این فنجان‌های حقیقتاً مضاعف، نوشید؛ می‌شود؟ شاید. من نکرده‌ام این کار را. راستش می‌ترسم که بشود آخرین تجربه‌ی قهوه‌خوری. کسی از قهوه‌خوری مُرده تا حالا؟ باید بگردم. چی باید بنویسم توی گوگل؟ ... به‌خاطر خوردنِ قهوه درگذشت. ها؟

   توی یکی از جمعه‌بازارها بود که شش‌تا فنجانِ کوچک خریدم. دست‌نخورده و تمیز. توی جعبه بود هنوز. روی هر فنجان یک تابلو نقاشی‌. دور تا دورِ فنجان. آدم فکر می‌کرد به این که تا قهوه‌اش را کم‌کم بنوشد، مزه‌مزه‌اش کند و تلخی‌اش را روی زبان بکشاند چندبار این تابلوها را سیاحت می‌کند. یکی‌شان جیغِ مونش بود؛ دست‌ها را بگذار روی گوش و تا دوست داری جیغ بزن. این‌قدر جیغ بزن که گوشِ دنیا کر شود. گوش‌شان کر که نخواهند دست بگذارند روی گوش. یکی‌شان گِرنیکای پیکاسو بود؛ در ستایشِ مهرورزی. و یک مونالیزا که شاهکارِ جهان است به چشمِ من. و بقیه؟ یک صبحِ بهاری بود که شش‌تا فنجان را خریدم و یک عصرِ پاییزی بود که بخشیدم‌شان به دوستی که داشت می‌رفت آن‌ورِ دنیا، برای همیشه. گاهی که دلم برای فنجان‌ها تنگ می‌شود، ئی‌میل می‌زنم به دوست: از موزه‌ی شخصیِ من خوب مراقبت می‌کنی؟ تابلوها را کسی ندزدد یک‌دفعه؟ این‌که شد از روزگارِ رفته حکایت.

   یک کافه‌ای هست که خیلی دوستش دارم (خیلی هم از آن کلمه‌هاست که توضیح‌دادنش آسان نیست)؛ یک جای دنج و خلوتی‌ که خیلی‌ها نمی‌بینندش. وعده‌گاهِ شخصی‌ست اصلاً. خاطره‌خانه است بیش‌تر. یک صاحب‌کافه‌ای هم هست توی این کافه که می‌داند که فنجانِ گُل‌دار بابِ طبعِ من نیست هیچ‌وقت؛ حتّا اگر برای محتویاتِ فنجان جان بدهم. می‌داند که چای را نباید بریزد توی این ماگ‌های سفید. پس لیوانِ شیشه‌ای را برای چی آفریده‌اند؟ و می‌داند با فنجانِ قهوه‌تُرک نباید نعلبکیِ استیل (مثلاً) بیاورد. قهوه‌تُرک را آدم نمی‌نوشد که فقط قهوه‌ای نوشیده باشد، تمامش می‌کند که بعد فنجان را برعکس کند و بگذارد روی نعلبکی و صبر کند که ببیند روی دیواره‌های فنجان چی نقش می‌بندد. برایش مهم است که آن‌چیزها را لبه‌ی فنجان می‌بیند، یا میانه‌اش، یا ته‌اش. نعلبکی اگر (مثلاً) استیل باشد، آن‌وقت تعادلِ فنجان به‌هم می‌خورد، آن‌وقت چیزی که باید تهِ فنجان باشد، سُر می‌خورد و می‌آید لبه‌ی فنجان. شوخی که نیست؛ آدم را بیچاره می‌کند. گذشته و حال و آینده قاطی می‌شوند. تداخلِ زمان است این. چیزی را که گذشته، چیزی را که از چشمت افتاده، دوباره می‌آورد جلوِ چشمت. زل می‌زنی بهش و فکر می‌کنی چی شد که این‌جوری شد؟ چی شد که یک آدمی از زندگی‌ات بیرون پرید و دوباره پریده وسطِ زندگی‌ات؟ این‌جوری‌ست که آدم قاطی می‌کند.

   عاشقِ فنجان‌ بودن، البته، ربطی ندارد به این‌که آدم توی فنجان‌ها چیزی بنوشد یا ننوشد. یک آدمی هست در زندگیِ بنده، یک رفیقِ شفیقی، که تخصّصِ ویژه‌ای دارد در یافتنِ انواعِ فنجان. چشمش، اصلاً، پیِ فنجان است و فنجان هرچه خوش‌رنگ‌ولعاب‌تر باشد به‌ چشمش زیباتر است. این است که وقتی شش‌تا فنجان پیدا کرد که نقشِ روی‌شان شبیهِ کاشی‌های اصفهان بود، تا مدّت‌ها فخر فروخت به دیگران و عینِ همین کار را وقتی کرد که یک مجموعه‌ی شخصی را از یک آدمی خرید که نقّاشِ خیلی مشهوری‌ست و دعو‌ت‌مان کرد به دیدنِ مجموعه‌ای از فنجان‌ها. یک‌دسته‌شان دسته‌ داشتند ولی دسته‌شان جای انگشت نداشت؛ بسته بود عینِ دیوار. یک‌دسته‌شان این‌قدر نازک بودند که آدم خیال می‌کرد که تا برسد به لب می‌سوزاند و تاولی می‌نشاند روی لب که آن‌سرش ناپیدا. یک‌دسته‌شان نیم‌فنجان بودند انگار و یک قیافه‌ی عجیبی داشتند؛ فنجانِ فرانسه‌خوریِ بزرگی را تصوّر کنید که از وسط نصف شده باشد و به هر آدمی نصفِ فنجان رسیده باشد. یادم هست که وقتی عکسِ آن فنجانِ بانمک را دیدم که کنارش جایی برای بیسکوئیت گذاشته بودند، بهش گفتم حیف نیست مجموعه‌ی فنجان‌هات ناقص باشد وقتی همچه فنجانی هست؟ حالا شنیده‌ام که به چندنفر سپرده از سفرِ خارجه برایش همچه فنجانی بیاورند که جایی برای بیسکوئیت داشته باشد. چه دنیای خوش‌مزه‌ای.

   ولی چه فایده‌ای دارد این نقش‌ونگارهای روی فنجان؟ فنجان آن است که ساده باشد؛ که هیچ رنگ و نقشِ اضافه‌ای نداشته باشد، که آدم وقتی دارد قهوه‌اش را می‌نوشد، همین‌جور فکر کند به روزهایی که گذشته، به روزهایی که دارد می‌گذرد و به روزهایی که هنوز نیامده و عینِ همین گذشته به‌سرعتِ برق‌وباد سپری می‌شود. نقش‌ونگار اضافه است. خوب نیست. سادگی را عشق است. سفیدیِ فنجان شبیهِ کاغذِ سفیدی‌ست که می‌شود رویش نوشت، شبیهِ صفحه‌ی سفیدِ وُرد است، شاید، که دعوتت می‌کند به نوشتن. زل زده‌ای به چی؟ بیا این سفیدی را پُر کن. جاهای خالی که بی‌خودی خالی نیستند. خالی‌اند که پُر بشوند. فنجان را همین‌جور که داری می‌خوری بچرخان. بگردان. پشت هم. فکر کن. بگردان و فکر کن. چی شد که این‌جوری شد؟ چی شد که صندلیِ روبه‌روت خالی شد؟ آدمی که نشسته بود روی صندلی کجا غیبش زد؟ سوار کدام هواپیما شد؟ حالا کجاست؟ کجای دنیا، توی کافه‌ای که حتّا نمی‌دانی اسمش چیست، نشسته و فنجانی در دست دارد به روزهایی فکر می‌کند که گذشته. به آدمی که حالا دارد روی سفیدی فنجان، روی این بدنه‌ی سفیدِ وسوسه‌کننده داستانِ خودش را می‌نویسد، داستانِ خودش را می‌بیند. همین است دیگر. سفیدی‌ها را باید پُر کرد. و چی بهتر از خاطره؟ چی بهتر از یادآوریِ چیزهای خوشِ گذشته؟ گذشته؟ همین است دیگر. تا فنجان خالی بشود، یک فصل گذشته و ادامه‌ی فصل را باید روی فنجانی دیگر نوشت. این‌جوری می‌شود همه‌ی گذشته را، همه‌ی روزهای پُرخاطره را، مرور کرد. فنجانِ دیگری بیاورید لطفاً...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩