شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

گزارشِ اقلیت

 گراهام گرین

   منتقد باید خوش‌شانس باشد که در طول سال تنها به دو یا سه فیلم بر بخورد که قابلِ احترام باشند و اگر بخواهد هفته‌های متوالی پشت‌سرِ هم تحلیل‌هایی درباره‌ی فیلم‌های عامّه‌پسندی بنویسد که به نمایش درمی‌آیند و در نوشته‌های خود به دلایل ناکامی فیلم‌نامه‌نویس، کارگردان و فیلم‌بردار آن فیلم‌ها بپردازد، به‌زودی خوانندگان خود و بعد از آن شغلش را از دست می‌دهد. منتقد باید خواننده‌اش را سرگرم کند. اکثر منتقدان برای رسیدن به این هدف سعی می‌کنند راحت‌ترین راه را انتخاب کنند و در مورد فیلم‌هایی بنویسند که در کانون توجه قرار گرفته‌اند، امّا این شیوه‌ی یادداشت‌نویسی چیزی به سینما اضافه نمی‌کند.

گراهام گرین، سال ١٩٣۶ 

   ... امّا فیلم‌هایی که به‌چشمِ گراهام گرین صرفاً قابلِ احترام آمده‌اند، در برابرِ فیلم‌هایی که این‌روزها سعی می‌کنیم آن‌ها را در رده‌ی فیلم‌های قابلِ احترام جای دهیم، شاهکارهایی هستند که نوشتن از آن‌ها مایه‌ی لذّت است. امّا مسأله حتّا این هم نیست که کیفیت فیلم‌های قابلِ احترامِ هفتادوچهار سال پیش با کیفیت فیلم‌های قابلِ احترامِ این‌سال‌ها یکی نیست؛ مسأله این است که بخت و اقبال هنوز هم گاه و بی‌گاه درِ خانه‌ی منتقدان را می‌زند و برخوردن به دو سه فیلمِ قابلِ احترام هنوز در شمارِ اتّفاق‌های نادری‌ست که می‌تواند آدمی را شاد و سرزنده کند. در این هفتادوچهار سال، ظاهراً، در هنوز بر همان پاشه می‌چرخد و منتقدان هنوز چاره‌ای ندارند جز این‌که هفته‌ها و ماه‌های متوالی درباره‌ی فیلم‌های عامّه‌پسند (و ای‌بسا شادی‌بخش)ی بنویسند که بود و نبودشان، شاید، سود و ضرری به سینما نمی‌رساند...

   مسأله شاید همین اضافه‌کردن، یا نکردنِ چیزی به سینما باشد. نوشتن از فیلمی که کانونِ توجّه است، در وهله‌ی اوّل، عقب‌نماندن از دیگران است. مسابقه‌ی بزرگی در کار است و منتقدان همان دونده‌هایی هستند که چاره‌ای ندارند جز دویدن و هرکه سریع‌تر برسد، یا هرکه بیش‌تر طاقت بیاورد، برنده‌ی بازی‌ست. مشکل این‌جاست که فیلم‌های کانونِ توجّه هم گاهی از فرطِ معمولی‌بودن مایه‌ی شگفتی‌اند. قرار نیست فیلم‌ها همه شاهکار باشند؛ فیلمِ معمولی هم لازم است و فیلم‌های قابلِ احترام هم لازم‌اند، امّا اگر فیلم‌های معمولی را به‌جای فیلم‌های قابلِ احترام جا بزنیم و طوری وانمود کنیم که آن‌چه‌ دیده‌اید، یا آن‌چه خواهید دید، شاهکاری‌ست گرانقدر و بی‌بدیل، عملاً، خود را بدل کرده‌ایم به کلاه‌برداری کوچک. خواننده‌ای که یک‌راست می‌آید سراغ نوشته‌ای تا ببیند نویسنده‌اش درباره‌ی فیلمی که او دیده چی نوشته است، لابد می‌داند و حواسش هست که هر نوشته‌ای قرار نیست مطابقِ سلیقه‌ی او باشد، امّا اگر پای جا زدن فیلم‌های معمولی به‌جای فیلم‌های قابلِ احترام یا شاهکار در میان باشد، آن‌وقت است که نوشته را تمام نمی‌کند و قیدِ نوشته‌های دیگرِ منتقد را هم می‌زند و این ابتدای ویرانی‌ست...

   عمومی‌شدنِ فیلم و سینما و در دسترس‌بودنش کارِ منتقد را، قاعدتاً، سخت کرده است. یک‌وقت و یک‌زمانی آن‌که درباره‌ی فیلم‌ها نظری می‌داد و چیزی می‌نوشت ارزش و شأن و اعتباری داشت و حرفش حجّت بود (دهه‌ی شصتِ خودمان را فراموش نکنیم) امّا سال‌هاست که فیلم‌دیدن بدل شده است به بخشی از روزمرّگیِ آدم‌ها و نوشتن از سینما و نظردادن درباره‌ی فیلم‌ها بخشی از همین روزمرّگی‌ست. سوادِ منتقد، قاعدتاً، بستگیِ تام‌ّوتمامی دارد به فیلم‌هایی که می‌بیند و کتاب‌هایی که می‌خواند و این فیلم‌ها و کتاب‌ها هم که، به‌هرحال، عمومی‌تر از آن‌اند که در دسترس نباشند. (با یک جست‌وجوی اینترنتی می‌شود همه یا بخش اعظم‌ِ کتاب‌های منتقدانِ سرشناس را خواند.)

   همین است که هرکسی می‌تواند منتقدِ فیلم باشد، امّا چاره‌ی کار، شاید، ادبیاتی‌ست که منتقد را صاحب‌ِ صلاحیت نشان می‌دهد. درست که خواندن و دیدن به‌ خودیِ خود آسان نیست‌، امّا به‌هرحال شدنی‌ست، امّا آن‌چه ناشدنی به‌نظر می‌رسد، جعلِ ادبیات است؛ وارونه نشان‌دادنش. ادبیاتِ نقد را نمی‌شود وارونه کرد. به زبانِ کوچه‌وبازار، با ادبیاتِ خیابان، نمی‌شود نقد نوشت؛ می‌شود یادداشتِ شخصی نوشت و نمی‌شود این یادداشتِ شخصی را به‌جای نقدِ فیلم قالب کرد و طوری وانمود کرد که آن‌چه می‌خوانید ثمره‌ی مکاشفات نویسنده است و به سادگی متن اعتنا نکنید و بگردید بین سطرهای سپیدش که دنیای حقیقیِ نوشته آن‌جاست.

   و خب، به همین سادگی‌ست که فیلم‌های روی پرده‌ی سینما روزبه‌روز عامّه‌پسندتر و شادی‌بخش‌تر می‌شوند و مردم به تماشای همین فیلم‌ها می‌روند و به همین فیلم‌ها قناعت می‌کنند و منتقدان هم درباره‌ی همین فیلم‌ها می‌نویسند و سعی می‌کنند دلیلی پیدا کنند برای توضیحِ این‌که این فیلم بد است و خوب نیست و گاهی هم از دیدن برقی در تاریکی فیلم ذوق‌زده می‌شوند و همه‌ی نوشته‌شان را به آن تکّه‌ی فیلم اختصاص می‌دهند و خواننده‌‌هایی هم که هنوز عادتِ‌ مجلّه‌خوانی را کنار نگذاشته‌اند با خواندن چند خط از این نوشته‌ای که ظاهراً پیِ دلیل و تقصیرکار می‌گردد، یا از کشفِ تازه‌اش سرِ کیف آمده، مجلّه را می‌بندند و می‌روند سروقتِ چیزی دیگر؛ چیزی روراست‌تر، شفّاف‌تر. کاش می‌شد راهی پیدا کرد و فهمید که هر نوشته‌ای (به‌خصوص این نوشته) چند خواننده داشته، آن‌وقت می‌شد به ایده‌ای برای یادداشتِ‌ بعدی هم فکر کرد...

   بعدِ تحریر: تکّه‌ای که از حرف‌های گراهام گرین آمده، درواقع، برگرفته است از مقاله‌ی چه‌کسی از منتقدان می‌ترسد؟، نوشته‌ی نیک جیمز. این مقاله‌ را چندسالی پیش از این، یحیی نطنزی به فارسی ترجمه کرده بود.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩
برچسب‌ها : یادداشت ، سینما