شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این روزها که می‌گذرد...

وقتِ چای؛ عکسی از مارگاریتا بولاتووا

   ... این‌جوری‌هاست که بعضی روزها را باید تنها گذراند و پیاده‌روی در خیابان‌ها را به هم‌نشینی با دیگران ترجیح داد و راه رفت و فکر کرد و خیال بافت و حوصله‌ی سررفته را برگرداند سرِ جایش و بعضی روزها را باید تنها گذراند و هیچ‌جا به‌اندازه‌ی خیابان‌های شلوغ به‌دردِ تنهایی نمی‌خورد وقتی آدم‌ها فقط به رفتن فکر می‌کنند و رسیدن و خیال‌شان هم نیست که یکی از همین آدم‌های کناردست‌شان پیاده‌روی را به هم‌نشینی با دیگران ترجیح داده و دارد خیال می‌بافد و خوش است که حوصله‌ی سررفته دارد برمی‌گردد سرِ جای خودش...

   ... بعضی روزها را باید دور از چشمِ دیگران بود و تنهایی به آن کافه‌ی دنجِ همیشه‌خلوتی رفت که هنوز شُکرِخدا کسی پیداش نکرده و هنوز می‌شود وقت‌های تنهایی را در آن گذراند و لیوانِ چای برگاموت و کیکِ بلژیکی سفارش داد و روی صندلی‌های لهستانی‌ِ کافه لم داد و دفترچه‌ی قرمز را باز کرد و ورق زد و هر خط و هر جمله‌ای را دوباره خواند و فکر کرد که این جمله را چه‌روزی نوشته‌ام و آن‌روز یک غروبِ پاییزی بوده یا ظهری زمستانی و چای را کم‌کم نوشید و کیک را کم‌کم خورد و از تُردی‌اش کیف کرد و دست‌آخر رسید به جمله‌ای که بعید است بشود فراموشش کرد...

   ... بعضی روزها را هم باید ماند توی خانه و این سرمای خوشی را که از راه رسیده به جان خرید و به‌جایش چای بهارنارنجِ تازه‌دم نوشید و کتاب‌های کهنه‌تر را دوباره ورق زد و ورق‌های کهنه‌ی این کتاب‌ها را دید که روز‌به‌روز دارند زردتر می‌شوند و بین این کتاب‌ها به یکی برخورد که متبرّک است به نام و امضای عزیزی که حالا نیست و رفت سروقتِ صفحه‌ی اوّل و دید که با خطِ خوشش چی نوشته و این نوشته بعدِ این‌همه سال هنوز می‌تواند احوالِ آدم را عوض کند و یادش بیندازد که روزها همیشه شبیه امروز نبوده‌اند...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩