شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

پُل را بالا نبر، رودخانه را پایین بیاور

 

 

 سن‌پطرزبورگ 

   تذکّر: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید!

 

 

   در این‌که سن‌پطرزبورگ چند پلّه بالاتر از فیلم‌های شادی‌آورِ این روزهای سینمای ما می‌ایستد و فیلمی دیدنی‌تر است شکّی نیست؛ به‌هرحال داستانِ بهتری دارد، فیلم‌نامه‌ی کامل‌تری دارد، شوخی‌های بامزّه‌تری دارد و اجرای همه‌ی این‌ها هم بهتر است و این فهرست را می‌شود همین‌جوری ادامه داد، امّا سن‌پطرزبورگ، با عرضِ معذرت، کُمدیِ درجه‌یکی نیست و این «نبودنْ» بیش از همه برمی‌گردد به تلقّیِ دوگانه‌ی فیلم‌نامه‌نویس و کارگردان از یک داستانِ بانمکِ سرکاری. کارِ پیمان قاسم‌خانی در فیلم‌نامه این بوده که این «شوخیِ بزرگ» را جدّی نگیرد و طوری همه‌چیز را پیش ببرد که شوخی‌بودنِ داستان بیش‌تر به چشم بیاید، امّا به‌نظر می‌رسد که بهروز افخمی، درست برعکسِ او، سعی کرده با جدّی‌گرفتنِ این «شوخیِ بزرگ» فیلمش را بسازد. هیچ ایرادی هم ندارد که کارگردان، به هر دلیل، بخش‌هایی از فیلم‌نامه را پسند نکند و آن‌ها را به سلیقه‌ی خودش، ازنو، بنویسد، امّا ایرادِ کار وقتی‌ست که لحنِ فیلم‌نامه به‌هم بخورد و داستانِ بانمکِ سرکاری‌ای که می‌شود با دیدنِ بعضی تکّه‌هاش (مثلاً) یادِ زِلیگ (وودی آلن) افتاد، آن‌قدر جدّی گرفته شود که کارگردان برای بازگشت به نقطه‌ی اوّل چاره‌ای جز پناه‌بردن به کاریکاتور و تغییرِ دوباره‌ی لحن نداشته باشد. این است که وقتی به‌جای ادامه‌دادنِ منطقیِ اتّفاق‌هایی که باید، دست‌آخر، ما را به این نتیجه برسانند که کریم آخرین بازمانده‌ی خاندانِ رومانوف است و زیرِ این ظاهرِ بیچاره‌ی درب‌وداغان یک تزارِ بالقوّه پنهان شده، خلاف‌کارِ بی‌دست‌وپا را مجبور می‌کنند در تونلی تاریک راه برود و گنجِ قارون بخواند و رنج ببرد تا گنج را به دست بیاورد. در نتیجه‌ی این دوباره‌نویسی، البته، ایرادهای دیگری پیدا می‌شود؛ یکی مثلاً این‌که غیرِ دو آدمِ اصلیِ فیلم، باقی مخلوقات بود و نبودشان یکی‌ست. کمدی‌ها، قاعدتاً، بستگیِ تام‌ّ‌وتمامی دارند به شخصیت‌ها و فقط شخصیت‌های اصلی نیستند که فیلم را دیدنی می‌کنند، امّا در سن‌پطرزبورگ غیر از کریم و فرشاد، واقعاً، چه مخلوقِ دیدنیِ دیگری را می‌شود به‌یاد آورد؟ هیچ‌کدام از آدم‌های دیگرِ فیلم را سراغ دارید؟ کتی‌خانم؟ خواهرِ کریم؟ نامزدِ فرشاد؟ ژرژیکِ کافه‌چی؟ آدم‌کُشی که روس‌ها استخدامش کرده‌اند؟

   امّا سن‌پطرزبورگ، به‌هرحال، فیلمِ بامزّه‌ای‌ست؛ یعنی شوخی‌های به‌نسبت خوبی دارد و این شوخی‌ها تا آن‌جا که مطابقِ فیلم‌نامه‌ی اوّلیه پیش رفته‌اند، نتیجه‌اش هم دیدنی بوده. یک‌جای فیلم هم مثلِ روز روشن است که دوباره صداگذاری شده؛ جایی‌که فرشاد شب را پیشِ کریم مانده و درباره‌ی مقوله‌ی درک‌کردن باهم حرف می‌زنند و کریم بعدِ این‌که می‌فهمد فرشاد تخصّصِ ویژه‌ای در درکِ آدم‌ها دارد، هشدار می‌دهد که بهتر است تا توی این خانه است فکرِ درک و این‌چیزها به سرش نزند. و البته اشاره‌های گاه و بی‌گاهِ کریم به فرشاد هم باید آن‌ها را نوعی هشدار تلقّی کرد، خواسته یا ناخواسته، آدم را یادِ هشدارهای رابرت دونیرو در ملاقات با والدین می‌اندازد؛ جاهایی که حس می‌کند باید به بن استیلر بگوید این خانه خانه‌ی خودش نیست و بهتر است حدّ و حدود را رعایت کند. شوخی‌های سن‌پطرزبورگ هم درست مثلِ داستانش بر پایه‌ی غافل‌گیری شکل گرفته‌اند. در لحظه است که آدم‌ها تغییرِ موضع می‌دهند و حرفی می‌زنند یا کاری می‌کنند که بامزّه به‌نظر می‌رسد. درواقع به‌نظر می‌رسد برای روایتِ داستانِ دو آدمِ آس‌وپاس که، ناگهان، سر از یک موقعیتِ باورناپذیر درمی‌آورند، چاره‌ای جز این هم نباشد.

   خطِ داستانی سن‌پطرزبورگ، البته، می‌تواند هجوِ آناستازیای آناتول لیتواک باشد که روس‌های سفید ادّعا می‌کردند کوچک‌ترین دخترِ تزارِ روس را یافته‌اند، امّا مشکل این‌جاست که آناستازیای یافت‌شده رفتارش هیچ شباهتی به شاهزاده‌خانمی اصیل ندارد. از وجناتِ کریمِ سن‌پطرزبورگ هم، عملاً، نمی‌شود فهمید که او وارثِ بی‌ تاج و تختِ رومانوف‌هاست. علاوه بر این، هرچه در آناستازیا سلطنتِ رومانوف‌ها و آینده‌ی احتمالیِ حکومت‌شان اهمیت دارد، این‌جا، در سن‌پطرزبورگ، به لطیفه‌ای اساسی شبیه است. نوه‌ی تزارِ فقید خلاف‌کاری‌ خرده‌پاست که هربار به زندان می‌افتد شورای مقاومتِ سلطنت‌طلبانِ روس (مستقر در محلّه‌ی ارمنی‌های تهران) چاره‌ای ندارند جز این‌که زودتر پولی دست‌وپا کنند و او را از زندان بیرون بیاورند. درواقع، زندانی‌بودن کریم (یا آن‌طور که بعداً صدایش می‌کنند: نیکیتا) خدمتی‌ست به خودش که خیلی جلوِ چشم نباشد و مخالفانِ همیشگیِ خاندانِ رومانوف گلوله‌ای حرامش نکنند. هرچند او تا وقتی‌که ریشش را اصلاح نمی‌کند و سبیل‌هایش را تاب نمی‌دهد و در نقشِ دکتر رامون کاخالِ اسپانیایی مدام لبخندهای مسخره نمی‌زند، نمی‌شود شباهتی بینِ قیافه‌اش با پدربزرگ تزارِ فقید یافت. اتفّاقاً بخشی از بانمک‌بودنِ ماجرا به همین برمی‌گردد که عمده‌ی شباهتِ‌ با او رومانوفِ کبیرِ فقید در سبیل‌هایش خلاصه می‌شود. بااین‌همه، نکته‌ی اساسیِ سن‌پطرزبورگ، شاید این پندِ حکیمانه باشد که «هیچ‌کس آن‌گونه که می‌نماید نیست.» و این نبودن فقط به این برنمی‌گردد که می‌فهمیم جمیعِ دوستان و اذناب،‌ از ژرژیکِ کافه‌چی تا کتی‌خانم روس‌های وفادار هستند، شاهدِ مثالش شاید همان عقابِ دوسری باشد که باید در خانه‌ی معتضدنیا جست‌وجویش کرد و کریم وقتی با عملیاتِ ژانگولرش پیِ راهی می‌گردد تا عقابِ دوسر را بدزدد و (لابد) پولی به جیب بزند، دست‌آخر می‌بیند که خانه‌ پُر است از عقاب‌های دوسر و البته هیچ‌کدامِ این عقاب‌ها اصل نیستند، همه بَدَ‌ل‌اند؛ تقلّبی.

  این نوشته، پیش‌تر در شماره‌ی آبان‌ماهِ ماهنامه‌ی بیست‌وچهار منتشر شده.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩