شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

زمین چرخید تا ما را به هم نزدیک‌تر کند...

   21 گرم

   ... پاول صاحبِ قلبِ شوهرِ سابقِ کریستیناست و قلبی که پیش از این برای کریستینا می‌تپیده حالا هم به مسئولیتش عمل می‌کند؛ هرچند بدنِ پاول این قلب را پس زده و راهی جز مردن برایش نگذاشته. پیش از آن‌که مرگ بر پاول غلبه کند، در مکالمه‌ای غریب سعی می‌کند علاقه‌ی «قلب»یِ خود را به کریستینا نشان دهد و در جوابِ کریستینا که می‌پرسد «ریاضیاتِ پیشرفته درس می‌دید؟» جواب می‌دهد «بله، همینو.» حالا کریستینای کنج‌کاو می‌پرسد «حالا بهشون چه چیزهایی یاد می‌دید؟» و پاول فرصتی برایِ ابراز [اظهار؟] علاقه‌ی «قلب»ی‌اش پیدا می‌کند. می‌گوید «این‌که اعداد احساس دارند. این‌که اعداد زندگی را توصیف می‌کنند. این‌که گاهی اوقات در اعداد نظم هست و گاهی اوقات آشفتگی. این‌که در هر حرکتی از زندگی و در هر جلوه‌ای از کهکشان عددی پنهان شده. این‌که عددی هست که می‌خواهد جیغ‌کشان به ما چیزی بگوید... بهشون درس می‌دم که یک عدد همیشه دری‌ست رو به رازی عظیم‌تر از ما و این‌که هیچ رازی از این بزرگ‌تر نیست که دوتا آدم با هم آشنا می‌شن... اوجینو مونته‌خو رو می‌شناسی؟

   کریستینا: نه، کیه؟

   پاول: یه شاعر ونزوئلائیه، شاعرِ محبوب من. شعری داره که می‌گه: «زمین چرخید تا ما را به هم نزدیک‌تر کند...» خیلی اتّفاق‌ها باید بیفته تا دوتا آدم با هم آشنا بشن. ریاضیات درباره‌ی همینه.»

   طبیعی‌ست که کریستینا هم می‌داند ماجرا ربطی به ریاضی ندارد و می‌داند این‌همه ارجاع به اعداد و دم‌زدن از ریاضی وقتی به شعرِ یک شاعرِ ونزوئلایی می‌رسد یعنی پای چیزِ مهم‌تری در میان است. «قلبِ» همسرِ ازدست‌رفته‌ی کریستینا درونِ سینه‌ی پاول است و، ظاهراً، آن مهر و محبّت، چنان در قلب خانه کرده که با عوض‌شدن صاحب‌خانه هم از بین نرفته...

   بعدتحریر: گفت‌وگو‌ها ترجمه‌ی مهدی مصطفوی‌ست در کتابِ‌ فیلم‌نامه‌ی ٢١ گرم، نشرِ نی

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩