شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

از آن قیافه‌ها بود که گاهی می‌شود باهاشان زندگی کرد...

 

Anna Schmidt

   ... این‌جوری بود که مارتینز به حرف آمد. داشت حرف می‌زد و آسمان پُشتِ پنجره تاریک و تاریک‌تر می‌شد. لحظه‌ای که گذشت دید دست‌هاشان باهم آشنا شده‌اند. بهم گفت «نمی‌خواستم عاشق بشوم؛ اقلّاً نمی‌خواستم عاشقِ دوستِ هری بشوم... هوا خیلی سرد بود و از جا بلند شدم که پرده را بکشم. دستم را که کشیدم، دیدم تو دستش بوده. بلند شدم و نگاهی به صورتش انداختم. داشت نگاهم می‌کرد. مسأله این بود که خوشگل نبود؛ از آن قیافه‌ها بود که گاهی می‌شود باهاشان زندگی کرد؛ قیافه‌ای عینِ نقاب. حس کردم پا گذاشته‌ام به کشوری تازه‌ که از زبانش سر درنمی‌آورم. همیشه خیال می‌کردم آدم حواسش جمعِ خوشگلیِ زن‌ها می‌شود. ایستادم کنارِ پرده و همان‌جور که می‌خواستم بکشمش بیرون را دید زدم. ولی جز صورتِ خودم که تو شیشه پیدا بود هیچ‌چی نمی‌دیدم. دوباره نگاهی به اتاق و دختره انداختم. دختره گفت هری آن‌دفعه چی‌کار کرد؟ دوست داشتم بگویم لعنت به هری؛ هری که مُرده، خُب هردومان هم دوستش داشته‌ایم، ولی مُرده و مُرده‌ها هم قرار است فراموش شوند. ولی به‌جای این حرف‌ها فقط گفتم خودت چی فکر می‌کنی؟ با سوت همان آهنگِ همیشگی‌اش را می‌زد؛ انگار هیچ اتّفاقی نیفتاده. همان آهنگ‌ را یک‌جورِ خیلی‌خوبی براش با سوت زدم. دیدم نفسش را تو سینه حبس کرده. نگاهی انداختم به دوروبرِ اتاق و بی‌این‌که فکر کنم این کار، این ورق، این قُمار، درست است یا نه، گفتم هری مُرده. نمی‌شود که تا ابد بهش فکر کنی.»

   بعدِ تحریر: روزهایی هم هست که برمی‌گردی به قبل؛ به یک‌سالِ پیش؛ به یک‌سال و چندماهِ پیش... بعد می‌نشینی به ورق‌زدنِ کاغذهایی که مالِ امسال نیست، مالِ این روزها نیست و کلمه‌هاش یادت می‌اندازد یک‌سال و چندماهِ پیش همه‌چی جورِ دیگری بوده و دنیا دنیای دیگری بوده و خیال می‌کرده‌ای که این کلمه‌ها نجاتت می‌دهد و حالا خواندن‌شان معنای دیگری دارد و لعنت به کلمه...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩