شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

بتِ سقوط‌کرده

 جایی برای پیرمردها نیست

   نکته‌ی اساسی تقاص، فیلمِ اوّلِ کوئن‌ها، این است که هرچند باید آن‌را نئو نوآری درباره‌ی حسادت و زیاده‌خواهی دانست، ولی (به‌زعمِ گئورگ زیسلن) «در محیطی وسترن هستی می‌یابد؛ در دنیایی که مدرنیزاسیون هنوز کنترل را به‌دست نگرفته است.» درعین‌حال توجه به این نکته هم ضروری‌‌ست که آدم‌های آن فیلم «آدم‌هایی شرور و نچسب و بسیار معمولی‌اند.» (جوئل و ایتن کوئن، ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام، نشرِ نی) از این نظر، جایی برای پیرمردها نیست را هم می‌شود نئو نوآری ‌دانست که در «محیطِ وسترن» هستی یافته. امّا به‌همان‌اندازه، پیرمردها... به فارگوی برادرانِ کوئن هم شبیه است؛ فیلمِ «سیاه»ی [نوآر] که (گمانم به‌زعمِ ایرج کریمی) در «سفیدی» [برف] هستی یافته و همان‌قدر که لحنِ نوآر دارد، دلهره‌آور و کُمدی و وسترن هم هست؛ به خصوص که اشتفان راینکه می‌نویسد «در این خالیِ سرد، نمادهای تمدّن و سلطه‌ی انسان بر طبیعت ناپدید می‌شوند.» (همان کتاب) علاوه‌براین می‌شود بین آن صحنه‌ای که در فارگو دارند پول‌ها را زیرِ برف‌ دفن ‌می‌کنند و تلاشِ بی‌وقفه‌ی لیولین ماس در جایی برای پیرمردها نیست برای پنهان‌کردنِ کیفِ پُرِ پول در کانالِ کولر و بعد درآوردنِ کیف از کانالِ اتاقی دیگر، شباهت‌هایی را دید.

   نکته، شاید، این است که کوئن‌ها در رمانِ کارمک مکآرتی تصویرهایی از سینمای خودشان را دیده‌اند؛ ‌آدم‌کُشِ صورت‌سنگیِ بی‌رحم و قاطعی که به چیزی جز کشتن فکر نمی‌کند. از این نظر شاید بشود او را با گه‌یرِ همیشه‌ساکت و مصمّمِ فیلمِ فارگو مقایسه کرد که وقتی مارج آخرهای فیلم با دیدنِ ماشینِ سیرا سروقتش می‌رسد، می‌بیند پای کارل را توی دستگاهِ چوب‌بُری گذاشته که از دستش خلاص شود. به‌لحاظِ حریص‌بودن هم لیولین ماس تاحدی شبیهِ کارلِ بخت‌‌برگشته و طمع‌ورزِ همان فیلم است؛ به‌خصوص که آن صحنه‌ی دفنِ پول در برف و تردیدِ آنی‌اش را درباره‌ی جایی‌که پنهانش کرده، به‌یاد بیاوریم.

   جمله‌ی مشهوری از المور لئوناردِ داستان‌نویس هست که می‌گوید بدترین شیوه‌ی اقتباس این است که همه‌چی را آن‌طور که نویسنده نوشته و توی داستانش توضیح داده توی فیلم‌نامه بگنجانند و همه‌چی را همان‌طور که توی داستان بوده روی پرده سینما بفرستند. فیلمی که کوئن‌ها براساسِ داستانِ جایی برای پیرمردها نیست ساخته‌اند، فیلمی‌‌ست وفادار به داستان؛ ولی آن‌قدر کم‌وزیادش کرده‌اند و در جزئیات و رفتار آدم‌ها و حرف‌هایی که می‌زنند دست بُرده‌اند که دست‌آخرْ نتیجه‌ی کار را باید به‌اسمِ خودشان ثبت کرد.

   می‌شود این‌جور هم گفت که کوئن‌ها داستانِ مکآرتی را جوری که دوست داشته‌اند، «فشرده» کرده‌اند و طبیعی‌‌ست که در این «فشرده»سازی، جای بعضی چیزها عوض شده (مثلاً پاکتِ شیر در داستان، در فیلم تبدیل شده به شیشه‌ی شیر) بخش‌هایی را می‌شود در داستانِ مکآرتی پیدا کرد که در مقایسه با فیلم توصیفی‌تر و ای‌بسا طولانی‌تر است. درعین‌حال، کوئن‌ها هم برای بخش‌هایی از این داستان، که به‌نظرشان جذاب‌تر رسیده، ‌وقتِ بیش‌تری در نظر گرفته‌اند؛ مثلاً اوّلین تلاشِ لیولین ماس برای پنهان‌کردنِ کیفِ پُرِ پول در کانالِ کولر (پیرمردها...، ترجمه‌ی امیر احمدی آریان، نشر چشمه، صفحه‌ی هفتادونُه) هرچند صحنه‌ی جذّابی‌ست، ولی در فیلم دیدنی‌تر از آب درآمده؛ شاید به این دلیل که کوئن‌ها حس کرده‌اند این صحنه‌ای‌‌ست متعلق به سینمای آن‌ها. و البته هم‌زمانی تلاشِ لیولین برای بیرون‌کشیدنِ کیفِ پُرِ پول از کانالِ کولر و ورودِ شیگورِ آدم‌کُش به اتاقی که مکزیکی‌ها در آن خوابیده‌اند (پیرمردها...، صفحه‌ی نودوهفت) در فیلم جذّاب‌تر از آب درآمده؛ به‌خصوص که وقتی لیولین روی میزِ چهارپایه ایستاده و سرگرمِ عملیاتِ بیرون‌کشیدنِ کیف است، از ورودِ آدم‌کُشِ صورت‌سنگی خبردار می‌شود.

   درعین‌حال کوئن‌ها فیلم‌شان را همان‌طور تمام نمی‌کنند که مکآرتی داستانش را تمام کرده؛ شیگورِ فیلمِ آن‌ها زخمی و ضعیف، با دستی که استخوانش بیرون زده، به راهِ خودش ادامه می‌دهد و کاری از دستِ کلانتر برنمی‌آید. از یک‌نظر، شاید این همان پایانِ داستان هم باشد؛ هرچند مکآرتی طول‌وتفصیلِ بیش‌تری را برای تمام‌‌کردنِ این داستان تدارک دیده است. و البته نکته‌ای که نباید ازش غافل شد این است که در فیلمِ کوئن‌ها تعلیقی دائمی را پیشِ چشمِ تماشاگرانش می‌گذارد و به‌واسطه‌ی همین تعلیق و البته آدم‌های شرورِ زیاد از حدّ معمولی‌اش، دوست‌داشتن یا علاقه‌پیداکردن به آن‌ها اگر غیرممکن نباشد، کاری‌‌ست به‌شدّت سخت. طبیعی‌ست که نمی‌شود شیگور را دوست داشت و لیولین ماسِ طمّاعِ دزد را هم نمی‌شود آدمی دوست‌داشتنی دانست. البته کلانتر در این بین استثناست؛ هرچند او هم با ضعف‌های بشری‌اش، بیش از همه، شبیه آدمی‌ست که به انتهای راه رسیده و چون از رسیدنِ خودش به «ته‌ِ خط» خبر دارد تلاشی هم برای پیروز شدن نمی‌کند. کلانتری که نه تپانچه‌ای با خودش دارد و نه بی‌سیمی که به‌کمکش باقی پلیس‌ها را خبر کند، آدمی‌‌ست که دنیا را جورِ دیگری می‌بیند؛ توی دنیایی که پیشِ چشم‌های اوست، برنده و بازنده فرقِ چندانی با هم ندارند.

   آدم باید بختِ بلندی داشته باشد که از این مهلکه‌ها فرار کند. امّا چه فراری؟ به کجا؟ آخرش چه باید بکند؟

 

عنوانِ یادداشت، نامِ داستانی‌ست از گراهام گرین و فیلمی از کارول رید

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩