شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

جاده آدم را می‌بلعد؛ تارعنکبوت است جاده...

 به‌یادِ شمیم هدایتی

   حالم خوش نیست؛ گیج‌ام، گُنگ‌ام، به‌هم‌ریخته‌ام، کلافه‌ام و تازه فهمیده‌ام دردِ این یکی دو روز چی بوده...

   دل‌اش می‌خواست ترجمه‌هاش را تو ایران‌دخت چاپ کند؛ تو آن نُه شماره‌ای‌ که درآمد و بعد درش را تخته کردند. نوشته بود که داستان‌ها را خودش انتخاب کند یا بهش پیشنهاد می‌کنند. کارِ من نبود، بخشِ من نبود و تا نامه‌ها ردوبدل شود و به جایی برسد ایران‌دخت هم رفت قاطیِ نیست‌ونابودها و حسرتش ماند به دلِ همه‌ی ما. ولی این شد شروعِ یک دوستیِ خوب؛ یک دوستیِ نادیده.

   نامه‌های وقت و بی‌وقتش نهایتِ ادب و احترام و محبّت بود و آدم مشتاق می‌شد که جواب بدهد؛ که بنویسد. می‌گفت همه‌ی وقتش صرفِ ترجمه می‌شود و تو نامه‌ی اوّلش هم نوشته بود که دارد رمانی از ناباکوف را ترجمه می‌کند. فارسی‌ش این‌قدر درست بود که بشود حدس زد ترجمه‌هاش هم خواندنی هستند. ترجمه‌اش فقط ناباکوف نبود؛ باقی چیزهایی هم که ترجمه می‌کرد همان‌قدر خواندنی به‌نظر می‌رسید: رمان‌های آن تایلر، رمانِ یان مک‌ایوان،‌ فیلم‌نامه‌های دیوید مامت، نمایش‌نامه‌ی آگوست ویلسن و رمان‌های براد کسلر که خودش نوشته بود حسابی خواندنی‌ست و حیف که خیلی‌ها چیزی ازش نخوانده‌اند. همه را قرار بود (و هست) که نیلا منتشر کند و خب وقتی ترجمه‌ای (کتابی) از زیر دستِ حمید امجد بیرون بیاید نمی‌شود تو صحّت و سلامت و درستی‌ش شک کرد. غصّه می‌خورد که کتاب‌هاش هنوز چاپ نشده‌اند. نوشته بود که یکی از رمان‌های آن تایلر اصلاحیه خورده و خبری از بقیه نیست. مشتاقِ خواندن‌شان بودم، ولی روم نمی‌شد ازش بخواهم فایل‌شان را برام بفرستد. سپرده بودشان دستِ ناشر...

   دنیای شیرینِ پس از مرگ هم بود؛ فیلم‌نامه‌ی آتوم اگویان که بعدِ چاهارسال بالأخره امسال رفته بود ارشاد تا بشود یکی از آن صد فیلم‌نامه‌ای که نشرِ نی قرار است منتشر کند. این‌یکی را هم خیلی دوست می‌داشت. نوشته بود که دوستش می‌دارد و نوشته بود که غصّه می‌خورد بابتِ چاپ‌نشدن‌اش...

   تو یکی از آن روزهای ناخوشی بود که نوشت «در کتاب‌خانه چشمم به دو کتاب از ژوزه مائورو ده واسکونسلوس افتاد که کنار هم گذاشته‌ام‌شان: درخت زیبای من و خورشید را بیدار کنیم. نمی‌دانم آن‌ها را خوانده‌اید یا نه؟ اگر خوانده‌اید که هیچ، اگر نه کتاب‌هایی هستند که خوب مفرّی‌اند برای گریز زدن به دنیایی دیگر، برای اندکی تنفس ِبی‌دغدغه.» هردو را خوانده بودم؛ سال‌ها قبل، ولی پیشنهادِ خوبی بود و دوباره رفتم سروقت‌شان. زه‌زه‌ی کتابِ اوّل می‌داند که باید با سختی‌ها کنار آمد و سختیِ زندگی را می‌شود با دوستان کم‌رنگ کرد. این است که دستِ دوستی می‌دهد به درختِ کوچکِ پرتقالی که حرف می‌زند، که دوستی‌ش را نشان می‌دهد و همین‌هاست که زندگی را آسان می‌کند برایش. خورشید را بیدار کنیم ادامه‌ی داستانِ قبلی‌ست؛ به همان لطافت، با همان نگاهِ انسانی...

   نامه‌ی آخر اوایلِ مهر بود به‌گمانم. درباره‌ی تکّه‌ای از یک ترجمه‌ی ناباکوف به فارسی که پیش‌تر همین‌جا، تو همین وبلاگ گذاشته بودم‌اش؛ کارِ مترجمی کم‌کار و سخت‌گیر. می‌خواست بداند چیزی را عوض نکرده‌ام؟ ترجمه دقیقاً همین است؟ همین کلمات؟ همین فارسی؟ چیزی را عوض نکرده بودم. ترجمه دقیقاً همان بود. همان کلمات. همان فارسی. لابد ربطی داشته به رمانی که از ناباکوف ترجمه می‌کرد. حیف که ازش نپرسیدم.

   حالا دل‌ام می‌سوزد که آدمی مثلِ او اسیرِ جاده شده. تهِ خط جاده بوده؛ آبانِ هشتاد‌ونُه. جاده به جوانی‌ش رحم نکرده، به کتاب‌هایی که ترجمه کرده، به کتاب‌هایی که دوست داشته ترجمه کند. نشده دیگر. جاده آدم را می‌بلعد. اسیرش می‌کند. تارعنکبوت است جاده...

   کاش حالا غرقِ آرامش باشد شمیم هدایتی.

 

   بعدِتحریر: یادداشتِ حمید امجد را هم درباره‌ی شمیم هدایتی این‌جا بخوانید.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩