شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

غم در لغت‌نامه‌ی دهخدا

Jules et Jim - 1962

   غم. [غَ] (ازع، اِ) مخفف غَمّ. این لفظ عربی‌ست به‌تشدیدِ میم و در فارسی به‌تخفیفِ میم استعمال کنند... صاحب آنندراج گوید: الفاظ و ترکیباتِ جانکاه، جانسوز، فربه، سنگین، لذّت و سرشت از صفات غم است. و با الفاظِ افتادن، آمدن، رفتن، نشستن، داشتن، ریختن، زدودن، نهادن، خوردن، کشیدن و گفتن استعمال شود.

   اگر غم را چو آتش دود بودی

   جهان تاریک بودی جاودانه

شهید بلخی

   از تو پرسم در چنین غم مرد را

   جان رسد بر لب؟ بگو آری رسد

خاقانی

   عشق از سرم درآمد، وز پای من برون شد

   دانست کز غم تو پا و سری ندارم

خاقانی

   اگرچه هیچ غم بی‌دردسر نیست

   غمی از چشم‌درراهی بَتَر نیست

نظامی

   اگر گویی غم دل با کسی گوی

   که از رویش به‌نقد آسوده گردی

سعدی (گلستان)

   دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت؟

   بشکست عهد و از غم ما هیچ غم نداشت؟

حافظ

   غمی هر دَم به‌ دل از سینه‌ی صدچاک می‌ریزد

   ز سقفِ خانه‌ی درویش هر دَم خاک می‌ریزد

صائب (از آنندراج)

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩
برچسب‌ها : حرفِ دیگران