شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

خاطراتِ هنرپیشه‌ی نقشِ دوّم

 

تنها دوبار زندگی می‌کنیم

 

   در شهرِ کوچکْ تعداد برخوردهای خارجیِ مستمر با تعداد واکنش‌های درونی به آن برخوردها برابر است. در چُنین شهری آدمی هرکس را که ملاقات می‌کند می‌شناسد و با او رابطه دارد. اگر قرار باشد در شهر نیز که برخوردهای خارجیِ مستمر بی‌شمارند چُنین اتّفاقی بیفتد، آدمی کاملاً به‌لحاظِ درونی به اتم‌های بی‌شمار تجزیه می‌شد و به حالتِ روانیِ تصوّرناپذیری می‌رسید. بعضاً به‌سببِ این واقعیتِ روان‌شناختی و بعضاً به‌سببِ حقّ عدم اعتمادی که آدمی در برابرِ خاصیت زودگذر زندگیِ کلان‌شهری دارد لازم می‌آید که ما «احتیاط» کنیم. در نتیجه‌ی چُنین احتیاطی‌ست که اغلبْ کسانی را که سالیانِ درازی‌ست همسایه‌ی ما بوده‌اند به چشم نمی‌شناسیم و همین احتیاط است که ما را در نظرِ مردمان شهرِ کوچکْ سرد و بی‌ترحّم جلوه‌گر می‌سازد. به‌راستی اگر اشتباه نکنم باید بگویم که جنبه‌ی درونیِ این احتیاطِ برونی نه‌فقط بی‌اعتنایی نیست بلکه برخلافِ تصوّرِ ما در اغلبِ موارد نوعی انزجارِ خفیف است، نوعی بیگانگی و طردِ دوجانبه که می‌تواند در برخوردِ نزدیک به‌ هر دلیلی که باشد به نفرت و جنگ مبدّل شود.

گئورگ زیمل در کلان‌شهر و حیاتِ ذهنی

   ... ولی اگر قرار باشد در فیلم‌های شهری‌ِ سینمای ایران پیِ این «احتیاط» بگردیم و چشمه‌هایی از این «انزجارِ خفیف» را کشف کنیم،‌ قاعدتاً، چیزِ زیادی نصیب‌مان نمی‌شود. عمده‌ی فیلم‌ها، یا دست‌کم مهم‌ترین فیلم‌های این‌سال‌های سینمای ایران، داستان‌هایی درباره‌ی کلان‌شهرِ تهران هستند، امّا مناسباتِ مردمانِ این کلان‌شهر، بیش‌تر، شبیه مردمانِ شهرهای کوچکی‌ست که در مقاله‌ی زیمل آمده؛ «تعداد برخوردهای خارجیِ مستمر با تعداد واکنش‌های درونی به آن برخوردها برابر است». کسی هم، البته، توقّع ندارد که مردمانِ فیلم‌های شهریِ ما (مثلاً) شبیهِ راویِ خشمگین و البته اندیشمندِ یادداشت‌های زیرزمینیِ فئودور داستایفسکی باشند که از همان ابتدای کار با صدای بلند اعلام می‌کند «من مردی بیمارم... مردی بدخواهم. مردی ناخوشایندم. فکر می‌کنم ریه‌ام سالم نیست...» و این بیماری و ناخوشایندی و ناسالمی را جوری در داستانش جای می‌دهد که خیال می‌کنیم چاره‌ای جز این ندارد و لابد آدم‌های دیگری که اسیرِ این بیماری و ناخوشایندی نیستند باید پیِ درمانِ خود باشند. مسأله «احتیاط»ی‌ست که باید آن‌را جزءِ جدایی‌ناپذیرِ زندگی در کلان‌شهر دانست. احتیاطْ شرطِ عقل است (قولِ مشهور) و به‌واسطه‌ی همین عقل نمی‌شود بی‌دلیل به دیگران «اعتماد» کرد. امّا همه‌ی این‌ها، قاعدتاً، نسبتِ تامّ‌وتمامی دارند با توسعه‌یافتگی و کلان‌شهر‌های کشوری توسعه‌نیافته (یا درحالِ توسعه) را نمی‌شود با کلان‌شهرهای توسعه‌یافته قیاس کرد. کلان‌شهری که پایگاهِ اساسیِ سینمای ماست،‌ در بهترین حالت، ترکیبی‌ست از آن شهرِ کوچک و بزرگ. روز به روز بزرگ‌تر می‌شود؛ هرچند شماری از شهرنشین‌ها ترجیح می‌دهند به مناسباتِ «چشم»یِ (ای‌بسا اجدادی) وفادار بمانند.

   همین است که باید فکر کرد که چرا هنوز بخشی از کارگردان‌های شهرنشین وقتی به‌صرافتِ ساختِ فیلم می‌افتند کلان‌شهری مثلِ تهران را (که قاعدتاً محلّ تمرکزِ جمعیت، ابزارِ تولید، سرمایه و چیزهایی از این دست است) رها می‌کنند و به کوه و در و دشت می‌زنند و جایی را که نمی‌شناسند و به چشم‌شان غریب است به جایی‌که می‌شناسند (یا باید بشناسند) و به‌ چشم‌شان آشناست ترجیح می‌دهند. دلیل‌اش، احتمالاً، این نیست که می‌خواهند داستانِ آدم‌هایی را روایت کنند که یک‌دیگر را می‌شناسند و با هم مراوده دارند؟ یعنی هنوز آن مناسباتِ «چشم»یِ (ای‌بسا اجدادی) بعدِ این‌همه‌سال در کمالِ صحّت و سلامت راهِ خودش را ادامه می‌دهد. و خب همین است که بینِ فیلم‌های چندسالِ اخیرِ سینمای ایران نمونه‌هایی که (واقعاً) سعی کرده‌اند از این مناسباتِ «چشم»ی فرار کنند و چشمه‌هایی از آن «انزجارِ خفیف» و آن «بیگانگیِ» فرد در جمع را به تماشا بگذارند حقیقتاً انگشت‌شمارند. مسأله این است که کم‌تر فیلمی را می‌شود سراغ گرفت که روی «جوهره‌ی شخصیِ» آدم‌های این کلان‌شهر تأکید کرده باشد، امّا دست‌کم دو نمونه‌ی قابلِ‌قبول را می‌شود مثال زد: تنها دوبار زندگی می‌کنیم [بهنام بهزادی] و فصلِ باران‌های موسمی [مجید برزگر]. هیچ بعید نیست که فیلمِ اوّل به‌واسطه‌ی زمانِ (عمداً) به‌هم‌ریخته‌اش نمونه‌ی معقولی به‌نظر نرسد، امّا «انزجارِ خفیف»ی که سال‌ها دوام آورده و آدم را به «بیگانه»‌ای میانِ جمع بدل کرده، این‌جا، آشکارا به چشم می‌آید. و البته ماندن در جمعْ چیزی کم از مرگ ندارد و سیامکِ این فیلم برای رسیدن به زندگیِ دوباره و فرار از هوای همیشه‌گرفته‌ی شهر چاره‌ای ندارد جز این‌که به‌جست‌وجوی «لیو» (خورشید) برآید. فیلمِ دوّم، از این نظر، با وضوحِ بیش‌تری «بیگانگیِ» فرد در جمع را نشان داده: سینای این فیلم نوجوانی‌ست که حرف نمی‌زند، نگاه می‌کند. و البته نقشِ ناظرِ خاموش را در همه‌ی دعواهای خانگی بازی می‌کند؛ تماشاگری که وقتی می‌بیند هیچ‌کاری از دست‌اش برنمی‌آید، شنیدن را جایگزینِ کارهای دیگر می‌کند و شاید برای همین است که هدفونی، معمولاً، به گوش دارد و صدایی را که خودش دوست می‌دارد و ترجیح می‌دهد گوش می‌کند. اختیارِ چشم‌ها با او نیست،‌ امّا اختیارِ گوش‌ها را خودش به‌عهده دارد. و به‌واسطه‌‌ی همین «انزجارِ خفیف» است که چوبِ حراج به خانه می‌زند و خانه را بدل می‌کند به ویرانه. و خب، نکته، شاید، همین باشد: چندنفر را می‌شناسید که حاضر باشند این «انزجارِ خفیف» را آشکار کنند؟ چندنفر را می‌شناسید که پشتِ نقابی دیگر چهره پنهان نکرده باشند؟ 

   بعدِتحریر: مقاله‌ی گئورگ زیمل را یوسف اباذری به فارسی ترجمه کرده و پیش از این در نامه‌ی علومِ اجتماعیِ دانشگاهِ تهران، بهارِ ١٣٧٢، منتشر شده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ عنوانِ یادداشت، نامِ نمایش‌نامه‌ای‌ست از بهرام بیضائی

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩