شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

واقعا ؟


من و دوست ام شباهت هاي زيادي به هم داريم . تفاوت هاي زيادي با هم داريم . گاهي حرف هاي همديگر را مي فهميم و گاهي به هم زُل مي زنيم و از اين كه حرف همديگر را نفهميده ييم حيرت مي كنيم . من و دوست ام هم سن نيستيم . من از او بزرگ ترم . سن و سال من از او بيش تر ست . اما او گاهي جوري حرف مي زند كه من فكر مي كنم از او كوچك ترم .
دوست من گاهي مثل من بي حوصله مي شود . گاهي دل تنگ مي شود . اين جور مواقع پاهايش را جمع مي كند و زل مي زند به روبه رويش. گاهي هم دراز مي كشد روي تخت خواب اش و سقف اتاق اش را نگاه مي كند . گاهي نوار پاگانيني گوش مي دهد تا آرام شود . گاهي هم موسيقي نيروانا . من البته اين جور وقت ها كنار او نبوده ام . اين چيزها را فقط توي ذهن ام ديده ام . وقتي اين حرف ها را به او مي گويم همان لب خند مليح اش را نشان ام مي دهد و مي گويد : ديوونه . دوست من به من مي گويد ديوونه . بدون آن كه فكر كند من ديوانه نيستم . بعد مثل هميشه با عجله مي گويد ديرش شده و بايد برود . دوست من مي داند كه من اين جور مواقع كاري نمي توانم بكنم . او دست تكان مي دهد و مي رود . دوست من معمولا يادش مي رود كه مي تواند با من دست بدهد . شايد هم يادش نمي رود .
دوست ام مي گويد : وقتي تو بي حوصله مي شوي چه مي كني ؟ وقتي دل تنگ مي شوي ؟ . برايش توضيح مي دهم كه كتاب مي خوانم . كتاب رفيق اعلي ( كريستيان بوبن ) را برمي دارم و نيايش هاي فرانچسكوي قديس را مي خوانم . زير لب مي خوانم . بلند بلند مي خوانم . گاهي موسيقي بودابار گوش مي دهم . سرود كاهنان تبتي را گوش مي دهم و چشم هايم را مي بندم . مي گويم هربار كاري مي كنم . مي گويم بسته گي دارد به موقعيتي كه در آن هستم . به اين كه چرا دل تنگ ام . چرا بي حوصله ام .
دوست ام حرف هاي مرا گوش مي دهد . وسط حرف ام نمي پرد . اما وقتي حرف ام تمام شد مي گويد : واقعا ؟ و اين كلمه مثل پتك كوبيده مي شود به سرم . هنوز نمي دانم او چرا بعد از همه ي حرف هايي كه به نظرم جدي ست مي گويد : واقعا ؟ . يك بار با دوست ام رفتيم به يك كافي شاپ خلوت . يك كافي شاپ دنج . دوست من شروع كرد به حرف زدن . او حرف مي زد و من قهوه ي اسپرسو ام را مي نوشيدم . او حرف مي زد و من تارت را با كارد و چنگال تكه تكه مي كردم و مي خوردم . قهوه و نسكافه ي من كه تمام شد حرف هاي او هم تمام شد . او شروع كردن به نوشيدن قهوه ي فرانسه اش . من حرف زدن را شروع كردم . دوست من فنجان اش را گذاشت روي ميز و گفت : واقعا ؟ .
امروز بعد از ظهر من و دوست ام همديگر را مي بينيم . هنوز نمي دانم قرار ست كجا برويم . قرار ست چه بگوييم . قرار ست چه بخوريم . اما مي دانم تا لب باز كنم و چيزي بگويم دهان دوست ام يك لحظه باز مي ماند و بعد مي گويد : واقعا ؟ .
گوشي تلفن را برمي دارم و شماره اش را مي گيرم . وقتي گوشي را برمي دارد سلام مي كنم و از او مي خواهم امروز ميان حرف هاي من نگويد : واقعا ؟ .
اول سكوت مي كند و بعد با صدايي كه همه ي سوال هاي دنيا را توي خودش جا داده مي گويد : واقعا ؟.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :