شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چیزی که نفهمیدید و می‌خواهم بگویم این است که دوست‌تان می‌دارم...

  اتاقِ سبز؛ یکی از چند شاهکار فرانسوا تروفو

  

   ... آمبرِ دنیادیده، از سیسیلیای مهربان و عاشق‌پیشه می‌خواهد که احساسش را مخفی نکند، که آن‌چه را در ذهن دارد، به زبان بیاورد. حرفْ برای گفتن است. کتمانِ عشقْ امیدِ به زندگی را از آدم می‌گیرد. مشقّت‌های عشق را چگونه می‌شود تحمّل کرد؟ اصلاً می‌شود تحمّل کرد؟ حرف باید زد؟ سکوت باید کرد؟ ادامه پیدا کردنِ موقعیتِ نابرابرِ آن‌که دوست دارد و آن‌که دوست نمی‌دارد (یا نمی‌داند که باید دوست بدارد، یا نمی‌داند که چگونه باید دوست بدارد) چگونه ممکن است؟ در برابرِ چنین موقعیتِ نابرابری چه باید کرد؟ چاره‌ی کار صبر و بُردباری‌ست یا کوتاه‌آمدن و دَم‌نزدن؟ یا که اصلاً خلاص‌کردنِ خود؟ یا رهاکردنِ همه‌چیز و پُشتِ‌‌پا‌زدن به عشقی که، ظاهراً، خلاصه‌ی همه‌ی زندگی‌ست؟ چه می‌شود که یکی دوستی را یک‌جانبه به عشقی آتشین بدل می‌کند و ‌دیگری آن‌را یک دوستیِ ساده‌ی معمولی می‌داند؟ چه می‌شود اگر این دوستت دارمی که به زبان می‌آید، یا در رفتارِ آدمی، در حرکتش و چشم‌هایش، بُروز می‌کند، به چیزی فراتر از این کلمات بدل شود؟ این هم هست که یکی وقتی دل در گروِ دیگری می‌نهد، وقتی خیال می‌کند که دیگری را دوست می‌دارد، این خیال را هم در ذهنِ خود می‌پروراند که دیگری هم دل در گروِ او دارد؛ امّا نمی‌گوید. نمی‌خواهد بگوید. گفتنی‌ها کم نیست، امّا هرچیزی هم گفتنی نیست. امّا همیشه که این‌گونه نیست. همیشه که راه همان نیست...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩