شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

مثلِ همان‌روزها، مثلِ همین عکس...

احمد غلامی ـ عکس از محمّدرضا شاهرخی‌نژاد

  

هشتادوپنج باید باشد این عکس؛ یا هشتادوچار حتّا. شک دارم در تاریخِ دقیقش. عکس را محمّدرضا شاهرخی‌نژاد گرفته، گمانم. شرقِ دوره‌ی اوّل است. اوّلِ اوّل. آرژانتین، خیابانِ زاگرس، ساختمانِ شرق. باک‌مان نیست که از همشهری بیرون‌مان کرده‌اند، که همشهریِ ضمیمه (همشهریِ دوّم) بدل شده است به چیزی پیش‌پافتاده، به چیزی معمولی. پشتِ این شیشه‌ها اتاقِ ادب‌وهنر است. اتاقِ ادب‌وهنر بالکن داشت. بهش می‌گفتیم مهتابی. یادِ شاملو بودیم لابد که نوشته بود از مهتابی به کوچه. جمعیتِ ادب‌وهنر زیاد بود. (چندنفر بودیم؟) تنها گروهی بود شاید که اتاقِ مستقل داشت. (گروهِ دیگری هم بود؟) جدا از بقیه. قرنطینه بودیم شوخی‌شوخی! میز را گذاشته بودند وسط. همه که می‌نشستیم، می‌شدیم شوالیه‌های میزگرد لابد! مکافاتی بود اگر یکی نشسته بود آن‌ته، پشتِ همین شیشه‌ها؛ باید دورِ شمسی‌قمری می‌زد و جان می‌کَند برای رسیدن به درِ اتاق، برای رسیدن به راهرو. یک دیوار را پُر کرده بودیم از عکسِ فیلم‌ها و کارگردان‌ها و بازیگرهایی که دوست می‌داشتیم و آن‌یکی دیوار عکسِ نویسنده‌ها‌ی محبوب‌مان بود. کمبودِ امکانات بیداد می‌کرد! عکس‌ها پرینتِ سیاه‌وسفید بود. پُرِ پُر بود دیوارها و هرکسی، هر مهمانی که می‌‌آمد، اوّل همه‌ی عکس‌ها را از نظر می‌گذراند و بعد سرِ صحبت را باز می‌کرد. بالکنِ ادب‌وهنر خیلی هم بزرگ نبود. سه‌چارنفر که می‌ایستادند، پُر می‌شد. بیش‌تر جای دودکردنِ سیگار بود. دود ممنوع بود در گروه. کولر و بخاری هم نداشت اتاق؛ یکی از این گرم/ خنک‌کننده‌های مُدرن داشت و زائده‌اش را گذاشته بودند در این مهتابی و مثلِ چی می‌چرخید و صدا می‌کرد و گوش را کر می‌کرد واقعاً. اسمش هرچی بود، بهش می‌گفتیم زائده. همین بود که وقتی روشن بود و وِروِر صدا می‌کرد، در را می‌بستیم. این، لابد، یکی از آن‌ روزهاست که حالِ همه‌ی ما خوب بوده، باک‌مان نبوده از هیچ‌چی. حالِ آقای غلامی هم خوب بوده، خوبی معلوم است از چشم‌هاش، از لبخندی که نشسته روی لب‌هاش. خوب بوده و کاش این‌روزها هم خوب باشد حالش، مثلِ همان‌روزها، مثلِ همین عکس...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩