شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چه می‌شد اگر تمام شب را در راه بودم؟

رولان بارت

  

   رولان بارت در آخرین نوشته‌ی خود، همیشه در سخن‌گفتن از آن‌چه که دوستش داری شکست می‌خوری می‌نویسد «چند هفته قبل، سفر کوتاهی به ایتالیا کردم. شبِ اوّل در میلان هوا سرد و ایستگاهِ قطار تاریک و کثیف بود. قطاری داشت آن‌جا را ترک می‌کرد. پشتِ کوپه‌هایش، پلاک‌های کوچک زردرنگی دیدم که روی‌شان نوشته بودند میلان ـ لتچه. خیال‌پردازی‌ام شروع شد: چه می‌شد اگر سوار این قطار، تمامِ شب را در راه بودم و در گرما و روشنایی و سکوتِ این شهرِ دور، لتچه، از خواب بیدار می‌شدم. این فقط یک خیال‌پردازی بود و ربطی نداشت به این‌که آیا، واقعاً، لتچه (که من تابه‌حال آن‌را ندیده‌ام) چنین جایی هست یا نه.»

   بعد، بارت به‌یادِ استاندال و سفرنامه‌اش رُم، ناپل، فلورانس [Rome, Naples et Florence] می‌افتد و به تقلید از او می‌نویسد «سرانجام من، مردی با این سنّ‌وسال هنوز دیوانه، ایتالیای زیبا، ایتالیای مادر را خواهم دید.» در ارتباط با این جمله دو پرسش به ذهنم می‌آید: اوّل این‌که جمله از آنِ استاندال است یا بارت؟ شاید هردو. دوّم چرا استاندال (بارت) در میلان فعلِ آینده را برای آن به کار بُرد و نوشت «خواهم دید»؟ زیرا ایتالیای خیال‌انگیز همیشه جایی دور، «جایی دیگر» است. ایتالیای استاندال (بارت) جایی رؤیایی بود و فقط در ذهنِ «او» (ارجاعِ این ضمیر به هردو نویسنده است) وجود داشت... ما، معمولاً، به چیزهایی دل می‌بندیم که فاقدِ آن هستیم.» [برای خواندن باقی این نوشته نگاه کنید به عشقِ استاندال، نوشته‌ی احمد اخوّت، فصل‌نامه‌ی زنده‌رود، شماره‌ی ۴٩، بهار و تابستانِ ١٣٨٨]

   برای رولان بارت سفر، شاید، همان جایی دیگر بود که باید می‌دیدش، باید کشفش می‌کرد؛ جایی غیرِ این‌جا، یا آن‌طور که در امپراتوریِ نشانه‌ها [Empire of Signs] نوشته است آن‌جا. در فصلِ اوّل همین کتاب نوشته است «اگر می‌خواستم مردمانی خیالی را تصوّر کنم، می‌توانستم نامی ابداعی بر آن‌ها بگذارم، آن‌ها را برای خود به موضوعی رمانتیک بدل کنم و به‌این‌ترتیب سرزمینی افسانه‌ای (یک گارابانیِ جدید) برای خود بسازم، بی‌آن‌که نیازی باشد تا هیچ سرزمین حقیقی‌ای را به خطر بیندازم (و حتّا برعکس، این خیال‌پردازیِ من بود که در نشانه‌های ادبی به خطر می‌افتاد)، و درنهایت می‌توانستم با این مردمانِ خیالی، بی‌آن‌که مدّعیِ بازنمایی یا تحلیلِ کوچک‌ترین واقعیتی باشم (رویکردهایی اساسی در گفتمانِ غربی) گوشه‌ای از جهان را به ذهن آورم (آن‌جا را).» [امپراتوریِ نشانه‌ها، نوشته‌ی رولان بارت، ترجمه‌ی ناصر فکوهی، نشر نی، ١٣٨٣]

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩