شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

بِمُردن، خواب‌رفتن، یحتمل هم خواب‌دیدن...

Trois couleurs: Bleu

  

   همه‌ی آن داستان را روی کاغذ آوردم که، اگر بشود، آن کلمه را از ذهنم پاک کنم، ولی عجیب است که هرچه آن داستان بیش‌تر پیش رفت‏، بیش‌تر یادِ آن کلمه می‌افتادم.

رومن گاری، یک نامه

  کریشتف کیشلوفسکی سینما را خوب بلد بود و از آن بهتر، خوب می‌دانست که داستانی درباره‌ی دل‌دادگی، درباره‌ی اوجِ زندگی را چگونه باید تعریف کرد. (زندگی دوگانه‌ی ورونیک را فراموش نکنیم.) مرتبتِ استادی‌ و عظمتِ نگاهش را می‌شود در آن فیلم‌های بدرنگی دید که از حرف‌هایش گرفته‌اند، در آن فیلم‌هایی که سرش به تدوین گرم است و سیگاری در دست دارد که در میانه‌ی حرف‌هاش پُکی به آن می‌زند. حرف‌هاش، همه‌ی آن چیزهایی که درباره‌ی تصویر و سینما و فیلم می‌گوید، فرصتی هستند تا آن‌چه را دوست می‌دارد و می‌پسندد، به زبان آورد. آبی مشهورترین فیلمش (به‌قولی) و یکی از سه فیلم آخرش، نمونه‌ی تمام‌وکمالی‌ست از تصویرِ دل‌دادگی در سینما. تاریخ سینما‏، داستانِ دل‌دادگی کم ندارد؛ دست‌کم بخشِ اعظمِ فیلم‌هایی که نام‌ و نشان‌شان در فرهنگ‌نامه‌های سینمایی آمده، داستان‌هایی درباره‌ی اوج انسانیت هستند. ‌چُنین است که می‌شود پرسید چرا از میان آن فهرستِ بلندبالا، نام‌های ماندگار چُنین انگشت‌شمارند، و باقی این فهرست، نام‌هایی‌ست که، کم‌کم، به دست فراموشی سپرده شده‌اند. امّا آبی تا روی پرده‌ی سینما رفت، تماشاگرانش را یافت و، ناگهان، بدل شد به یکی از همین فیلم‌ها، به یکی از محبوب‌ترین فیلم‌های همه‌ی این سال‌ها...

 

 

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩