شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

امّا چیزی‌ هست که گاهی بی‌تابم می‌کند...

Romain Gary et Jean seberg. photo AFP

  

   عزیزِ من

   این‌جا هوا آفتابی‌ست. صبح‌ها که بیدار می‌شوم، نورِ آفتاب مستقیم می‌تابد توی چشم‌هام. یک اشعه‌ی دل‌نشینی‌ست که حالِ آدم را خوب می‌کند. همه‌چیز عالی‌ست. صبحانه‌ی مفصّلی می‌خورم و تا ظهر فقط می‌نویسم.

   وقتِ ناهار، آفتاب در میانه‌ی آسمان چُنان می‌درخشد که انگار فقط برای تابیدن روی این مزرعه‌ی کوهستانی طلوع کرده است. امّا چیزی‌ هست که گاهی بی‌تابم می‌کند. روی این تقویمی که به دیوار اتاق زده‌ام، بیست‌ودو روز بعد را با دایره‌ای قرمز مشخّص کرده‌ام. این روزِ بازگشتِ من است. داستانم تا آن‌روز تمام می‌شود؛ یعنی امیدوارم که تمام شود.

   کاش در این سفر تنها نبودم؛ کاش تو هم بودی و این اشعه‌ی دل‌نشین و این گرمای نابِ ظهرگاهی را با هم تجربه می‌کردیم. خوبیِ سفر به این است که تو هم باشی، امّا حالا در غیابِ تو، دلم به این خوش است که دست‌کم می‌توانم داستانم را برایت بیاورم.

   این ره‌آوردِ من است از سفری یک‌ماهه.


   این‌‌را رومن گاری، در نامه‌ای به همسرش جین سیبرگ نوشت؛ وقتی سیبرگ در پاریس سرگرمِ بازی در یک فیلم بود و گاری را در سفر همراهی نمی‌کرد...


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩