شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چگونه می‌توانی از روی سایه‌ات بپری، وقتی دیگر سایه‌ای نداری؟

 

Dead Man, by Jim Jarmusch

   ژان بودریار کتابی دارد به‌نامِ توهّمِ پایان (ترجمه‌ی انگلیسیِ کتاب را دانشگاهِ استَنْفورد منتشر کرده.) و در فصلی از این کتاب که عنوانِ جادوییِ چگونه می‌توانی از روی سایه‌ات بپری، وقتی دیگر سایه‌ای نداری؟ را برایش انتخاب کرده، از مردی می‌نویسد که «با چتری زیرِ بغل، زیرِ باران قدم می‌زد. وقتی از او می‌پرسیم که چرا چترش را باز نمی‌کند، پاسخ می‌دهد «دوست ندارم احساس کنم تا تهِ همه‌ی امکاناتم رفته‌ام.» این گویای همه‌چیز است؛ تا تهِ امکانات رفتن اشتباهِ مطلق است و رسیدن به نامیرایی، امّا نامیراییِ تمامیت‌بخشیدن و افزودن و تکرارکردنِ خود. به گونه‌ای متناقض، تا تهِ‌ امکانات رفتن مغایرت دارد با دانستنِ این‌که چگونه پایان بیابی. رسیدن به سرحدّاتِ خاصّ خود، یعنی دیگر پایان را در اختیار نداشته باشی. این یعنی حذفِ مرگ به‌منزله‌ی افقِ زندگی‌بخش. و یعنی ازدست‌دادنِ سایه، و درنتیجه، عدمِ امکانِ پریدن از روی سایه ـ چگونه می‌توانی از روی سایه‌ات بپری، وقتی دیگر سایه‌ای نداری؟ به دیگرْ سخن، اگر می‌خواهی زندگی کنی، نباید تا تهِ امکاناتت بروی. [برای خواندن همه‌ی مقاله به‌ترجمه‌ی افشین جهاندیده، رجوع کنید به ارغنون، ویژه‌ی مرگ، شماره‌ی بیست‌وشش و بیست‌وهفت]

   این‌گونه است که ویلیام بلیکِ فیلمِ مردِ مُرده هم وقتی از «همه‌ی امکاناتِ خود» استفاده می‌کند، عملاً، به سرحدّاتِ خاصّ خود می‌رسد و وقتی دیگر سایه‌ای نیست که بشود از رویش پرید، آرامِ آرام، نشسته در قایقی روی آب، مرگِ خود را انتظار می‌کشد. این سفری‌ست بارها دل‌نوازتر و آرام‌تر از سفرش به شهرِ «ماشین»، جایی در غرب که باید مسیرش را با قطار پیمود. این سفری روی خاک نیست، نیازی هم ریل و قطار نیست، آن‌چه لازم است قایقی‌ست شناور و رودخانه‌ای روان و قایق، بی‌اعتنا به مسافری که درونش نشسته، راهِ خود را می‌رود و او را به سرحدّ خاصّی می‌رساند که دیگری هیچ سایه‌ای چشم‌به‌راهش نیست. این راهی‌ست که باید تنهایی آن‌را پیمود؛ نشسته در قایقی که روی جریانِ آرامِ آبْ می‌رود. آن‌قدر آرام که مسافرِ قایق، کم‌کم، میلی به بستنِ چشم‌هایش پیدا کند و چشم‌ها همین‌که بسته شوند، یعنی مرگ، بالأخره، پرده‌ی آخر را پیشِ چشم‌های او آورده است. سرحدّ خاصّ همین‌جاست شاید؛ جایی‌که به چشمِ دیگران نمی‌آید، جایی‌که آرامش‌اش مایه‌ی رشکِ دیگران است. مرگْ در نمی‌زند، آرام‌آرام می‌آید و وقتی میل و رغبتِ آدمی را دید، با لبخندی روی لب، دستِ دوستی را دراز می‌کند...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩