شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

يك داستان زن و شوهري


فقط دو هفته ي ديگر . پانزده روز بعد . يك زن و مرد . يك داستان زن و شوهري با همه ي مخلفات اش . اما به شدت تلخ تر از آن چه بايد باشد . يك گوشه ي اين زندگي مي لنگد . يكي دارد خيانت مي كند و آن يكي خبر ندارد . شايد هم خودش را زده به بي خبري . اين چكيده ي فيلم نامه يي ست كه تمام شده و بايد ساختن اش را شروع كنم . اين روزها فكر و ذكرم فقط گرم اين فيلم نامه است . هر جا مي روم توي كلاسورم ست . هر فرصتي پيش بيايد مي خوانم ش و تغييراتي در آن مي دهم . ديالوگ ها مدام دارند آب مي روند . گزيده تر مي شوند . صحنه ها كوتاه تر مي شوند . برگه ها يكي يكي پاره مي شوند و مي افتند توي سطل . همين حالا سه نسخه از آن را دارم كه خيلي چيزهاي شان با هم فرق دارد . زمان مي گذرد و متن بهتر مي شود . كامل تر مي شود . بار اول فقط بايد جلو مي رفت . پيش مي رفت . به جايي مي رسيد . بار دوم الگوبرداري شروع شد و بار سوم كاري را كردم كه بهروز افخمي هميشه به كساني كه دوست دارند فيلم نامه بنويسند مي گويد . افخمي مي گويد صحنه هايي را كه از فيلم هاي محبوب تان دوست داريد بدزديد و يك جوري وارد متن تان كنيد . بار سوم اين كار را كردم . آن صحنه ها و ديالوگ هايي را كه به نظرم مي شد وارد فيلم كرد وارد كردم و بار چهارم متن را از سر نوشتم . داستان تا حدودي عوض شد . يك جاهايي پر رنگ شد كه اول توجهي به آن ها نكرده بودم . متن چند هفته يي رفت كنار همه ي يادداشت ها و نوشته هاي ديگر و بعد بيرون آمد و دوباره قلع و قمع شد . حالا به نظرم شبيه آن چيزي ست كه مي خواسته ام . فقط دو هفته ي ديگر . كار از دو هفته بعد شروع مي شود . اين تصميمي ست كه فعلا گرفته ام . خدا مي داند تا دو هفته ي بعد چه مي شود . شايد آسمان به زمين بيايد . شايد هم زمين به آسمان برود . شايد هم من دوباره متن را بازنويسي كنم . شايد هم همين را بسازم . گاهي شك و دو دلي پدر آدم را در مي آورد . اما چه مي شود كرد ؟

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :