شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

خواندن یک‌جور عادت و اجبار یادگار سال‌های دبستان بود...

ابراهیم گلستان ـ عکسی از برمک بهره‌مند

  

   خواندن یک‌جور عادت و اجبار یادگار سال‌های دبستان بود. آن‌سال‌ها هرروز بعدازظهر، وقتی پدر برای دودکردنِ تریاک لم می‌داد باید برایش هی مجله می‌خواندم. و هرچه روزنامه و نشریه بود می‌آمد از تهران، از مشهد، از کرمان، از کابل، حبل‌المتینِ کلکته، چهره‌نمای مصر، و جزوه‌های افسانه یا قصّه‌های خلیلی، یقیکیان، رشید امانت، ارمغان و شرق و مهر. حتّی مجلّه‌های گذشته مانند نوبهار و آتشکده، با ترس این‌که نوبت نشریه‌های الهلال و المصوّر هم خواهد رسید، که آخر رسید، هرچند دیدن تصویرهای المصوّر نوعی تسلّی بود. این تازه، خانه بود. آن‌وقت در کلاس هم املاء از اوّل تا آخر مقامه‌های حمیدی بود ـ بادآلود، توخالی، مانند نظم‌های ناظمی به همین نام، بعـدها، هرچـند یک کـمی بهـتر، مقامه‌ها بهتر. بعد هم شد دبیرستان.

   بازی‌ها عوض می‌شد، آشنائی‌ها عوض می‌شد، اما کرمِ کتاب‌خواندن ماند ـ با انتخاب از بین آن‌چه که می‌شد به دست آورد، از گنجه‌ی کتاب‌های پدر، از کتاب‌خانه در دبیرستان، و از کتاب‌فروشی که هم کرایه‌ای می‌داد و هم تخفیف. عطارِ تذکره‌الاولیاء برمی‌خورد به شرلوک خُمس چاپِ استنبول از روی ترجمه‌ی روسی؛ مجموع کارهای فرصت شیرازی با جزوه‌های اجتهادی آقا سیّدمحمد شریف مجتهد ــ جدم، تورات، انجیل، تاریخ پُرضخامت امیرلشکر عبدالله‌خان طهماسب، خودآموز اسپرانتو، و شیراز‌نامه‌ی زرکوب؛ قاآنی و فروغی بسطامی، فردوسی، نظامی و منوچهری، و هی بگیر و بیا تا نفایس الفنون فی العرایس العیونِ محمّد محمود آملی که به دوران اُلجایتو در سلطانیه مدرّس بود. کم‌کم فرانسه هم کمک  می‌کرد. در این زبان، اوّل یک قصّه بود از هانری بردو، که صحنه‌اش «شامونی»، ایستگاه اسکی، بود. اسمش درست یادم نیست اما آن را تقدیم کرده بود به اعضاء تیم لوژ «تان‌فه‌پا» و یک کتاب دیگر از بردو - جمیله زیر درختان کاج.

   این خواندنی‌ها تمام درهم بود. بی‌طرح بود، و مثل جستن ملخ‌ها بود. گاهی برای وقت‌کُشتن بود. گاهی به زورِ لج‌بازی. لج ـ وقتی سر کلاس هندسه یا جبر درس می‌دادند؛ آن‌وقت حتماً کتاب می‌خواندیم. آن‌وقت اگر کتاب قصّه دمِ دست‌مان نبود حتّی به فقه و فیزیک بند می‌کردیم. می‌خواندیم. لج بودیم و عادت غلیظ‌تر می‌شد. کم‌کم هدایت پیدا شد با بهترین کارش ـ وق‌وق‌صاحاب ـ و نغمه‌های شاعرانه که منفی‌ترین نفوذ در کار آشناشدن به چهره‌ی ادبیات دنیا بود.

ابراهیم گلستان، از راه و رفته و رفتار

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩