شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

اگر هیچکاک بود چه می‌کرد؟

آلفرد هیچکاک و فرانسوا تروفو

  

   در علاقه‌ی فرانسوا تروفو به آلفرد هیچکاک، قاعدتاً، جای تردید نیست. علاوه بر نقدهای خواندنی‌اش (پنجره‌ی عقبی، دستگیریِ دزد، مردِ عوضی، پرندگان، جنون) گفت‌وگوی بلندبالای مشهورش با او (هیچکاک/ تروفو؛ یا به‌روایتِ فارسی‌اش سینما به‌روایتِ هیچکاک) خبر از این می‌دهد که سینمای کارگردانِ محبوبش را خوب می‌شناسد. تروفو در مصاحبه‌‌اش با آلین دژاردن (انتشارات رامسی) گفته بود:

   وقتی پا می‌گذاریم به فضای فیلم‌های هیچکاک، انگار پا گذاشته‌ایم به رؤیا و خواب‌وخیالی که ظاهری بی‌نهایت زیبا و جذّاب دارد... از همان سال‌های کودکی شیفته‌ی هیچکاک و فیلم‌هایش شدم و تماشای چندباره‌ی فیلم‌هایش شد یکی از عادت‌هایم. بعدها که خودم شروع کردم به فیلم‌سازی، فهمیدم که وقتی در میزان‌سِن به مشکل می‌خورم، فکرکردن به هیچکاک و فیلم‌هایی که ساخته می‌تواند راه‌حلِ درستی را پیش‌پایم بگذارد.

   این یک برداشتِ هیچکاکیِ تروفوست به‌روایتِ خودش:

    اگر ایده‌های هیچکاکی نداشتم، شاید، بعضی صحنه‌های چهارصد ضربه، این‌جور که حالا هستند، از کار درنمی‌آمدند.

   مثلاً صحنه‌ای هست در فیلم که مادرِ آنتوان پسرش را در کلاسِ درس غافل‌گیر می‌کند. فیلم‌برداریِ این تکّه‌ی فیلم اصلاً آسان نبود. نمی‌دانستم اوّل باید مادرش را نشان بدهم، یا شیشه‌ی بالای در و مدیر و معلّم را، یا اصلاً خودِ آنتوان را.

    به صحنه که فکر کردم، چیزهایی به ذهنم رسید. اوّلْ معلّم می‌بیند یکی پشتِ در ایستاده. از جا بلند می‌شود و می‌رود پیشِ مدیر که آن‌سوی در ایستاده. حالا باید نمای متوسّطی از آنتوان را ببینیم. مضطرب است. ترسیده. شاید حدس زده که دارند راجع‌به او حرف می‌زنند. چیزی بینِ معلّم و مدیر ردّوبدل می‌شود. حالا باید نمای درشتی از آنتوان را ببینیم. هم‌کلاسی‌هاش هم پشتِ سرش هستند. چیزی هست که آنتوان را می‌ترساند. آن‌ها را که می‌بیند، رنگش می‌شود مثلِ گچْ سفید.

    حالا باید نمایی را نشان داد که ایده‌ای هیچکاکی داشته باشد. مدیرِ‌ مدرسه انگشتش را می‌گیرد طرفِ آنتوان. از آن کلک‌های شیطانی‌ست. بعد آنتوان با انگشتِ شستْ خودش را نشان می‌دهد؛ که یعنی با کی هستید؟ من؟ و دست‌آخر هم که مادر را پشتِ‌ شیشه می‌بینیم.

    این صحنه‌ای‌ست که براساسِ هنرِ هیچکاک ساخته شده. حدس بزن؛ آن‌هم درست در لحظه‌ای که لازم نیست همه‌چیز واقعی به‌نظر برسد. درستش این است که وقتی مادری پا می‌گذارد به کلاسِ درسی که پسرش آن‌جا نشسته، نمی‌داند او کجاست. یعنی با نگاهش یک‌دور همه‌ی کلاس را می‌بیند. امّا در چهارصد ضربه مادر با نگاهش یک‌دور همه‌ی کلاس را نمی‌بیند؛ چون این‌جور نگاه‌کردن فایده‌ای به‌حالِ‌ فیلم نداشت. بنابراین باید یک‌راست پسرش را می‌دید؛ جوری که انگار از قبل می‌دانسته آنتوان، دقیقاً، کجای کلاس می‌نشیند.

   این نگاه تماشاگر را هم می‌ترساند؛ چون مادر دارد به ما، به دوربین، نگاه می‌کند. تأثیرِ این صحنه را در فیلم‌خانه‌ها و سینماها دیده‌ام. فیلم وقتی می‌رسید به این صحنه، تماشاگرهای توی تالار جیغ می‌کشیدند. صحنه‌ی ورودِ مادر را فقط باید این‌جوری می‌ساختیم تا درست‌وحسابی و اثرگذار از کار دربیاید. این صحنه اگر خوب از کار درآمده، مدیونِ هیچکاک و دکوپاژهای اوست؛ امّا منظورم این نیست که همیشه باید ادای هیچکاک را درآورد.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩