شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

امشب م. برای شام این‌جا می‌آید ...

Roland Barthes

    ١٧ ژوئیه‌ی ١٩٧٧

   ... من هیچ‌وقت از آشپزی بدم نمی‌آمده است. از عملیاتِ آشپزی خوشم می‌آید، از مشاهده‌ی تغییرِ شکلِ غذا لذّت می‌برم. (رنگ‌به‌رنگ‌ْشدن، غلیظ‌شدن، جمع‌شدگی، بلورین‌شدن، قطبی‌شدن و مانندِ این‌ها). عملیاتِ آشپزیِ مرا نقصانِ کوچکی مغشوش می‌کند. به ‌عبارتِ دیگر، آن‌چه من از عهده‌اش برنمی‌آیم و همیشه بد انجام می‌دهم نسبت‌ها و زمان‌بندی‌ست: روغن زیاد می‌ریزم؛ نکند غذا بسوزد. غذا را روی آتش زیاد می‌گذارم؛ می‌ترسم خوب پخته نشود. خلاصه می‌ترسم؛ زیرا نمی‌دانم (چه‌مقدار و چه‌زمان). جایی‌که امنیتِ رمز [نشانه] (نوعی دانشِ تضمینی) وجود داشته باشد ترسی نیست: [مثلاً] بیش‌تر دوست دارم برنج بپزم تا سیب‌زمینی؛ زیرا می‌دانم هفده‌دقیقه طول می‌کشد. از آن‌جا که این عددی دقیق است از آن خوشم می‌آید (زیرا عددی غیرِمعمول است). عددِ صحیح به‌نظر مصنوعی می‌رسد و برای اطمینانِ بیش‌تر به آن عددی اضافه می‌کنم.

   ١٨ ژوئیه‌ی ١٩٧٧

   روزِ توّلدِ مادر. تنها چیزی که می‌توانم به او هدیه کنم غنچه‌ی گل‌سرخی از باغ است. دست‌کم این تنها هدیه است و اوّلینِ آن؛ زیرا ما این‌جا هستیم. امشب م. برای شام این‌جا می‌آید و خودش آشپزی خواهد کرد: سوپ و اُملتِ فلفل‌سبز. با خودش شامپاین و نانِ شیرینیِ بادامی از پیره‌ی راد می‌آورد. خانمِ ل. از باغش گل فرستاده است. آن‌ها را یکی از دخترانش آورد...

   ٢١ ژوئیه‌ی ١٩٧٧

   مقداری ژامبون، پیاز، سوسنبر و... دارند می‌جوشند و بوی آن‌ها فوق‌العاده است. این بوی خوش آن بوی غذایی نیست که سرِ میز می‌خوریم. بوی چیزی‌ که می‌خوریم و بوی چیزی که می‌پزیم با هم تفاوت دارند. (قابلِ توجّه علمِ ترکیب‌شناسی و تقطیر).

   ٢٢ ژوئیه‌ی ١٩٧٧

   ... شبِ گذشته با ای. ام به سوپرمارکتِ آنژل رفته بودیم. از برجِ بابلِ کالاها شگفت‌زده شدیم. واقعاً خودِ گوساله‌ی طلایی‌ست: انبوهی از ثروت (بی‌مقدار)، فراخوانی از انواع (همه طبقه‌بندی شده)، کشتیِ نوحی از اشیا (از کفش‌های چوبیِ سوئدی تا بادمجان)، تجمّعی از چرخ‌دستی‌های غارت‌گر. ناگهان می‌پذیریم که مردم (و ازجمله خودِ من) هرچیز را خواهند خرید. هر چرخ، درحالی‌که مقابلِ صندوق پارک شده، چارچرخه‌ی بی‌شرمی‌ست از جنون، تحریک، تباهی و اشتیاق. همان‌طور که چارچرخه‌ای باغرور از برابرمان می‌گذرد، می‌بینم که هیچ نیازی به خریدِ پیتزایی که آن‌را در نایلونِ فریزر پیچیده‌اند نیست.

رولان بارت، ژرف‌نگری، ترجمه‌ی احمد اخوّت، فصل‌نامه‌ی زنده‌رود، شماره‌ی ده و یازده

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩