شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

زیرِ آفتابِ سوزان

The Talented Mr. Ripley Th

  

   آقای ریپلیِ بااستعداد (١٩٩٩) را آنتونی مینگلا براساسِ رُمانی از پاتریشا های‌اِسمیت ساخت؛ یکی از بهترین‌‌های ریپلی و سال‌ها قبلِ آن رُنه کِلِمانِ فرانسوی، زیرِ آفتابِ سوزان‌اش (١٩۶٠) را (با بازی آلن دُلون) براساسِ همین رمان ساخته بود؛ یک نوآرِ فرانسوی با یک تام ریپلیِ جوان و ماجراجو که روحش را، کم‌کم، به شیطان می‌فروشد و با دیدنِ اسبابِ خوشی دوست‌اش فیلیپ، بزرگ‌ترین نقشه‌ی عمرش را می‌کشد و تصمیم می‌گیرد او را از میدان به در کند و معنای این‌کار، چیزی نیست غیرِ این‌که باید او را بکُشد.

   و آنتونی مینگلا روزی که تصمیم گرفت آقای ریپلی بااستعداد را بسازد، می‌دانست که فیلم‌اش را با ساخته‌ی مشهورِ کِلِمان مُقایسه می‌کنند و می‌دانست که هر تغییری در داستان، یک‌عدّه را خشمگین می‌کند و خیلِ عُشّاقِ سینه‌چاکِ داستان‌های های‌اِسمیت، معمولاً، هیچ تغییری را تاب نمی‌آورند و باورشان این است که نویسنده‌ی محبوب‌شان همه‌چیز را آن‌طور که باید نوشته و در ظرایف و دقایقِ نوشته‌هایش نمی‌شود (و نباید) دست بُرد.

   امّا مینگلا کارِ خودش را کرد و البتّه، به روحِ کُلّی داستانِ ریپلی و شیوه‌ی های‌اِسمیت هم پای‌بند ماند. در داستان‌های های‌اِسمیت، آن‌چه بیش از همه به چشمِ ناقدانِ ادبی آمده، ترکیبِ خوش‌آیندِ جنایت و روانِ بیمارِ آدم‌هاست و مینگلا هم در اقتباسِ دوباره از این رمان، بیش از همه، به همین نکته وفادار ماند. همین بود که پایانِ داستان را آن‌طور که خودش دوست داشت تغییر داد و کاری کرد که تام ریپلی، پیتر را هم از پای درآورد و دلیلی هم که آورد، این بود که با این کار چیزی به‌نامِ عشق و محبّت از دنیای تام ریپلی رخت برمی‌بندد.

   عجیب است، ولی یکی مثلِ ریپلی هم که در گامِ نخستِ زندگی، روح‌اش را به شیطان می‌فروشد تا با خیالی آسوده دست به هر کاری بزند، از موهبتِ عشق و محبّت بهره‌مند است و با این قتل، عملاً، پل‌های پُشت‌ِ‌سرش را خراب می‌کند. نه این‌که به آینده امیدی داشته باشد، آینده را هم هیچ‌کس پیش‌بینی نکرده؛ امّا نکته این ‌است که گاهی نابودیِ گذشته آدمی را وامی‌دارد به این‌که دستِ رد بزند به سینه‌ی آینده، به این‌که چشم‌به‌راهِ رسیدنِ آینده نباشد و خیال نکند که آینده چیزِ بهتری‌ست. آینده، معمولاً، صورتِ تغییریافته‌ی همین امروز است، و امروز چیزی نیست غیرِ صورتِ دگرگون‌شده‌ی دیروزی که، عملاً، به دستِ فراموشی سپرده شده است.

    امّا تام ریپلیِ این فیلم شخصیتِ غریبی‌ست؛ مردی که در لحظه نقشه می‌کشد و ناگهان به صرافتِ کاری می‌افتد که، به‌گُمان‌اش، همه‌چیز را تغییر می‌دهد. نکته‌ی اساسی شخصیت‌اش، آن‌طور که خودِ مینگلا گفته بود، احساساتی‌ست که بُروز می‌دهد، احساساتی که در عُمقِ جان‌اش لانه کرده و عقل‌اش را، کم‌کم، به گوشه‌ای رانده است. هر کاری که تام ریپلی می‌کند، هر حرفی که می‌زند، حتّا هر آدمی که می‌کُشد، نتیجه‌ی مستقیمِ همین احساسات است و، کم‌کم، شدّتِ این احساسات آن‌قدر زیاد می‌شود که دیگر از پسِ آن برنمی‌آید.

   چُنین است که ابرازِ علاقه‌هایش، یا دشمنی‌ها و کینه‌هایش را، باید در یک هیچِ بزرگ خلاصه کرد؛ او در دنیای سراسر احساساتِ خودش زندگی می‌کند و همه‌چیز را با همین احساسات می‌سنجد. تام ریپلی اگر جایگاهِ خودش را دوست ندارد و از موقعیتی که دارد راضی نیست، دلیل‌اش را، احتمالاً، باید در همین چیزها جست‌وجو کرد. مسأله آن‌قدر که خیال می‌کنیم پیچیده و دشوار نیست؛ این آرزوی هر آدمی‌ست که چند پلّه‌ای بالاتر بایستد و هر آدمی، معمولاً، جایی را که ایستاده دوست ندارد.

   امّا، باز هم به‌قولِ مینگلا، بحث بر سرِ تفاوتِ دنیای واقعی و دنیای تقلّبی‌ست؛ سرنوشتِ هر آدمی را در دنیای واقعی رقم می‌زنند و سرباززدن از این سرنوشت، کارِ دشواری‌ست. با این‌همه، آدم‌هایی را هم می‌شود سراغ گرفت که برای دنیای واقعی، برای سرنوشتِ مُقدّرشان، ارزشی قائل نیستند و بر این باورند که همه‌چیز را می‌شود تغییر داد؛ حتّا همین سرنوشت را و تام ریپلیِ فیلمِ مینگلا هم چُنین آدمی‌ست. این است که قیدِ زندگیِ واقعی را می‌زند و پناه می‌برد به زندگی تقلّبی، به یک دنیای غیرِواقعی تا به آدمِ دیگری بدل شود و قبول کنیم که سخت‌ترینِ کارها همین است.

   ساده‌ترش کنیم؛ تام ریپلی می‌خواهد به دیگری تبدیل شود، می‌خواهد آدمِ دیگری باشد، چون حسِ حقارت همه‌ی وجودش را گرفته است. همین است دیگر؛ احساسات که همیشه راه به عشق و مُحبّت نمی‌برند، گاهی هم حقارت را در آدم تقویت می‌کنند و چیزی که تام ریپلی را آزار می‌دهد دقیقاً همین حسِ حقارت است. چه می‌شود کرد؟ راهِ فراری هست؟ جای امنی را می‌شود سراغ گرفت؟

   امّا تام ریپلی به این‌چیزها فکر نمی‌کند، او با خیالِ این دنیای تازه، این آدمِ تازه، به همین خوشیِ زودگذر قانع است...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩