شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

كودتاي شاه شجاع


خواندن يك داستان قديمي به نظرم هميشه دل پذير ست . گاهي چيزهايي در آن پيدا مي شود كه به شدت خواندني ست . اين داستان كوتاه به نظرم مايه هايي دارد كه بايد كشف شود . ضمنا دقت كنيد كه تا چه اندازه قابليت هاي تصويري دارد و يك جورهايي مثل يك فيلم كوتاه ست . كوچك و خلاصه !

امير مبارزالدين محمد چون از آذربايجان به اصفهان آمد فرزندان را به تند خويي و زشت گويي مي رنجانيد . شاه شجاع را كه روي خوب و منظري محبوب داشت و فضلاي زمان از فضايل او اقتباس مي نمودند و در ميدان شجاعت رستم دستان و اسفنديار دوران بود ذره يي وزن نمي نهاد و" گربه ي منزوي" مي خواند و شاه محمود را بر او ترجيح مي كرد .
شبي شاه محمود پيش شاه شجاع فرستاد كه امير حسن قرجي را پيش من فرست و حسن آقا رفته باز آمد . تقرير كرد كه شاه محمود مي گويد كه : " پدر برادرم شاه شجاع را قصد خواهد كرد ! اين صورت را عرضه دار تا تدبير كار خويش كند . "
شاه شجاع باز حسن آقا را پيش شاه محمود فرستاد كه اين سخن به جد مي گويي يا مرا امتحان مي كني ؟ شاه محمود تنها پيش برادر آمد و گفت قصه چنين است و من تحقيق كرده ام و با شما متفق ام . و بعد از مشورت شاه سلطان كه داماد و خواهرزاده ي جناب مبارزي بود موافقت نمود و از حدت شباب كه شعبه يي ست از جنون چنان مقرر كردند كه علي الصباح به قاعده ي معهود به ملازمت روند و شاه محمود در بيرون باشد و شاه شجاع در اندرون رفته پدر را گيرد .
شاه شجاع صباح آمده عزم درون كرد . خواجه برهان الدين وزير در دهليز ايستاده بود . شاه شجاع به نفسه او را عتابي ملاطفت آميز به نوكري سپرد به بهانه ي مهمي كه به خانه ي او برد . و پيشتر رفته "مسافر اوداجي "گفت : " امير قرآن مي خواند ." او را نيز گرفته سپرد . و پنج تن به اندرون رفتند : شاه شجاع به نفسه و شاه سلطان و پهلوان طالب و رمضان اختاجي و امير علاالدين اناق .
شاه شجاع گفت : " بگيريد ! " .
نامبردگان پيش رفته گفتند : " حكم است كه شما را دست بندند . "
امير مبارز الدين تعللي مي كرد به اميد شاه محمود .
او هم درآمده گفت : " بابا قضيه از آن گذشته . تسليم مي بايد شد . "
امير محمد دشنامي چند داد . او را بستند و مضبوط داشته نماز شام به قلعه ي طبرك بردند و همان ساعت شاه سلطان او را ميل كشيد و اين واقعه در روز بيست و هفتم رمضان واقع شد .
شاه شجاع سوار شده چتر بالاي سر او داشتند و شاه محمود ايازوار پياده در ركاب او روان شد . از منزل فرمانبري به محل فرماندهي رسيد .


از : مطلع سعدين و مجمع بحرين / كمال الدين عبدالرزاق سمرقندي


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :