شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

همیشه در سخن‌گفتن از آن‌چه دوستش می‌داری شکست می‌خوری

کتاب‌های جیبی

  

   کتاب‌خانه‌‌اش بزرگ نیست؛ از این چوبی‌های معمولیِ جمع‌وجور است که شاید تو هر خانه‌ای پیدا شود. کتاب که زیاد می‌خواند، امّا کتاب‌هایی را نگه داشته و چیده تو این کتاب‌خانه که دوست‌شان دارد، یا روزی، هفته‌ای، ماهی یک‌بار گذرش به آن‌ها می‌افتد. باید دوباره بخواندشان. باید یادداشت بردارد. باید تجدیدِ خاطره کند. بهترین‌ها را جمع کرده برای خودش. هر آدمی سلیقه‌ای دارد. بعضی‌ها ولعِ کتاب‌‌جمع‌کردن دارند. می‌خرند و انبار می‌کنند و نمی‌خوانند. می‌خرند که دستِ کسی دیگر نرسد به آن کتاب‌ها. ولی صاحبِ این کتاب‌خانه ولعِ خواندن دارد، نه جمع‌کردن.

   لغت‌نامه‌ی دهخدا را گذاشته دمِ دست. یک طبقه‌ی کامل. یکی دو فرهنگِ دیگر هم کنارش هست؛ به‌روزتر از لغت‌نامه‌. کتاب‌های انگلیسی هم صاحبِ طبقه‌ی جدایی هستند. همینگ‌وی‌ها را چیده کنارِ هم، کاروِرها و گرین‌ها و چخوف‌ها و باقیِ دوستان هم کنارِ هم هستند. دو طبقه‌ی کاملِ کتاب‌خانه هم کتاب‌های جیبی‌ست؛ جیبی‌های جیبی، نه جیبی‌های پرستو و کانونِ معرفت و ابن‌سینا. جیبی‌های جیبی، شاهکارند. خواندنی‌ترین کتاب‌های چهل، پنجاه سالِ پیش. گذرِ من که به کتاب‌خانه‌اش می‌افتد، یک‌راست می‌روم سراغِ این دو طبقه. خوب سیاحت‌شان می‌کنم. پایین و بالا. همینگ‌وی و گرین و موآم و تسوایک و رمارک و چخوف و خیلی‌های دیگر. کتاب‌ها را برمی‌دارم و ورق می‌زنم. کاهیِ کاهی. هنوز سالم‌اند بعدِ‌ این‌همه سال. و چه قیمت‌های معقول و خوبی. یکی‌شان ٣۵ ریال است. یکی ٣٠ ریال. گران‌ترین‌شان، پُرورق‌ترین‌شان، ۵٠ ریال.

   این کتاب‌خانه‌ی نویسنده‌ای‌ست که ردیفِ کتاب‌های خودش (رمان‌ها، مجموعه‌داستان‌ها، ترجمه‌ها و تصحیح‌هایش) دست‌کم یک طبقه‌ی کاملِ همین کتاب‌خانه می‌شوند. می‌گوید من داستان‌نویسی را از این مجموعه یاد گرفته‌ام؛ از این شاهکارهایی که ترجمه‌شان را می‌سپردند دستِ مترجم‌هایی که فارسی‌شان هم به‌اندازه‌ی انگلیسی و فرانسه و آلمانی‌شان خوب بود. ترجمه‌های خوبی‌‌اند به‌نسبتِ آن سال‌ها. بعضی ترجمه‌ها (وداع با اسلحه، در جبهه‌ی غرب خبری نیست و...) تجدیدِ چاپ شده‌اند. بعضی ترجمه‌ها هم پیوسته‌اند به تاریخ. امّا نکته‌ی مهمِ جیبی‌های جیبی برای آقای نویسنده قیمت‌شان بوده. ارزان بوده‌اند و تقریباً هر آدمِ کتاب‌خوانی که دست‌اش به دهن‌اش می‌رسیده، ٣۵ ریال داشته که بدهد ترجمه‌ی رمانی از گراهام گرین را بخرد و یکی دو روز، یا حتّا یک هفته را به خوبی و خوشی بگذراند و تا هفته‌ی بعد هم که خدا بزرگ است.

   با صاحبِ این کتاب‌خانه رفته بودیم کتاب‌فروشی. یک‌جای درست‌وحسابی، بزرگ و تروتمیز. کتاب‌ها را خوب چیده‌ بودند و ما هم بینِ ردیفِ کتاب‌ها برای خودمان می‌چرخیدیم و کتاب‌ها ورق می‌زدیم و خوانده‌ها و نخوانده‌ها را قسمت می‌کردیم و کسی هم کاری به کارمان نداشت. وقتِ حساب‌کردن که شد، دیدیم قیمتِ کتاب‌ها دارد سر می‌زند به فلک. دوتا رمانِ خارجی که برمی‌داری، باید ده‌هزار تومان بگذاری جلو صندوق‌دار. دوتای دیگر هم اگر دلت بخواهد، خرج‌ات از بیست‌هزار تومان بالاتر می‌زند. آقای نویسنده که دست کرده بود توی جیب‌اش و دنبال چندتا پنج‌هزار تومانی می‌گشت،‌ گفت فرقِ جیبی‌های جیبی با کتاب‌های معمولیِ آن دوره این بود که ارزان‌تر از کتاب‌های معمولی بوده‌اند. هدف، ظاهراً، کتاب‌خوان‌کردنِ مردم بوده. کتابِ خوبِ ارزان تحویل بده تا ببینی که حاضرند کتاب بخوانند. ولی حالا که کتابْ ارزان نیست و شده کالای لوکس، خریدن‌اش هم کارِ هرکسی نیست.

   راست می‌گوید آقای نویسنده؛ کتاب اولویتِ مردم نیست. حق دارند یا ندارند؟ کتاب‌ها روز به روز گران‌تر می‌شوند. کتابی که دوسال پیش چاپ شده و سه‌هزار تومان قیمت‌اش بوده، حالا که بعدِ دوسال تجدیدِ‌چاپ می‌شود، شده شش‌هزار تومان. خیلی کتاب‌ها را دیگر نمی‌شود خرید. کتاب‌خوان باید خطر کند، یا به‌تعبیرِ اصلی‌اش، ریسک کند. کتابی را برمی‌دارد و می‌خرد و بعد می‌بیند که خوب نبوده، یا دست‌کم به‌مذاقِ او خوش نیامده. حالا چه باید بکند؟ راهی هست اصلاً؟

   راهی که نیست. راست‌اش این است که باید خدا را شکر کرد که هنوز کتاب‌های خوب و خواندنی، گاه و بی‌گاه، چاپ می‌شوند و فروش می‌روند و به چاپ‌ِ دوّم و سوّم و چهارم می‌رسند. امّا کاش می‌شد بعضی کتاب‌ها را جیبی چاپ کرد؛ نه از این جیبی‌های خوش‌آب‌ورنگی که به‌خاطرِ کاغذِ سفید و جلدِ خوش‌کیفیت و هزار چیزِ دیگرشان قیمتی هم‌اندازه‌ی کتاب‌های معمولی دارند. کتاب‌ِ جیبی باید کاغذش کاهی باشد، حروفش باید ریز باشد و قیمت‌اش هم ارزان. این‌جوری شاید رمانِ پانزده‌هزار تومانی را بشود ارزان‌تر از این‌ها تحویلِ کتاب‌خوان داد. من از اقتصاد چیزی نمی‌فهمم، ولی وقتی می‌بینم آدم‌های کتاب‌خوان با ذوق و شوق کتابی را برمی‌دارند و بعد که قیمت‌اش را می‌بینند، همه‌ی ذوق و شوق‌شان می‌پرد و چاره‌ای ندارند غیرِ این‌که کتاب را بگذارند سرِ جایش، به کتاب‌های ارزان فکر می‌کنم؛ کتاب‌هایی که بشود خرید، بشود هدیه داد. کتاب باید دست به دست بچرخد. کتاب باید برسد دستِ کتاب‌خوان.

   چه‌چیزی ترسناک‌تر از این‌که کتاب‌ها روز به روز گران‌تر شوند و کتاب‌خوان‌ها بی‌پول‌تر؟ چه‌چیزی ترسناک‌تر از این‌که کتاب‌های خوب، به‌خاطرِ قیمتِ بالای‌شان، در قفسه‌ی کتاب‌فروشی‌ها بمانند و خاک بخورند؟ حتّا فکرش هم آدم را آزار می‌دهد...

ــــــــــــ عنوانِ یادداشت، نامِ مقاله‌ای‌ست از رولان بارت

   این یادداشت پیش‌تر در سایتِ نشرِ چشمه منتشر شده بود.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩