شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یکی دیگر بزنی هیچ؛ سرانجام راسته‌ی کریم‌خان ـ یادداشتی از کاوه کیائیان

 

کتاب‌فروشی نشر چشمه ـ عکسی از حمید جانی‌پور

عکس: حمید جانی‌پور

یکی دیگر بزنی هیچ*

سرانجام راسته‌ی کریم‌خان


 

کاوه کیائیان

ـ مسئول فروشگاه نشر چشمه ـ

   توضیح: برای اختصار از به‌کار بردن پیشوند محترم نشر و کتاب‌فروشی ابتدای نام ناشران و کتاب‌فروشان خودداری می‌کنم.

   سنگ مفت و گنجشک مفت... تا دیر نشده می‌خواهم نامه‌ای به شهردار بنویسم و بگویم سراسر کریم‌خان را پیاده‌رو کند؛ با نیمکت و سنگفرش و آب‌نما. ماشین‌ها می‌توانند از زیرگذر بروند. لطفاً فضای سبز یادتان نرود. بشود بلوار کریم‌خان. پل را که حتماً باید بردارید. دو طرف کتاب‌فروشی باشد و گالری و کافه. اشکالی ندارد صندلی کافه‌ها در خیابان چیده شود. فقط نور چراغ‌ها روی نیمکت‌ها متمرکز شود تا کسی برای کتاب‌خواندن به زحمت نیافتد. پخش موسیقی هم مهم است. راستی، سردیس نویسنده‌های معاصر فراموش نشود. یا شاید بهتر است اثر دست و پایشان را روی بلوک‌های سیمانی کف خیابان حک کرد. فقط لطفاً تا هنوز کتاب‌فروشی‌ای در این خیابان باقی‌ست اقدام کنید.

   در سه چهار سالی که گذشت، ده‌ها کتاب‌فروشی در تهران چشم از جهان بست. داروک و مهناز دو نمونه‌ی معروف است. حالا موج جدید آفت است که گلوی کتاب‌فروشی‌های کریم‌خان را گرفته. خبرها تلخ و کوتاه می‌رسند. مثل ضربه‌خوردن میان غوغای بازی. بعد می‌فهمی و درد می‌کشی. آبی می‌خواهد بفروشد؛ ویستار هم. پارت و نی فروخته‌اند و ثالث ـ به‌قول آقای جعفریه ـ قرارداد پیشنهادی بانک برای اجاره روی میزش است. شایعاتی هم درباره‌ی یکی دیگر از کتاب‌فروشی‌های قدیمی...

   از بازار بین‌الحرمین و کوچه‌ی حاج‌نایب و تیمچه‌ی حاجب‌الدوله و خیابان ناصریه و شاه که بگذریم، روزگاری انقلاب باغ دلگشای کتاب‌خوان‌ها بود و انشاالله که هست. راسته‌ی کریم‌خان از اوایل دهه‌ی ۶٠ پاگرفت و شد قرارگاه کتاب‌ها و کتاب‌خوان‌های جدی و پیشرو ـ البته که هنوز این خاصیت در خیلی از انقلابی‌ها هم باقی مانده. گویا و بعد چشمه اوایل همین دهه متولد شدند؛ جایی که هنوز روح لاروس پرسه می‌زد. سرنوشت سوزناک نقره و مرغ‌آمین را از خاطر نبرده‌ایم. خواستم بگویم کریم‌خان روزهایی این‌چنین داشت و باز ادامه داد.

   ثالث و ویستار به‌همراه چشمه از نمونه‌های خوب فروشگاه فرهنگی هستند؛ هرچند کافه‌هایشان بسته باشد.

   کسری، رود، نی، آبی، یساولی، پندار، پارت، شاهنامه، زند، گیتاشناسی، نگار و بهار و خیلی‌های دیگر کمی دور یا نزدیک کریم‌خان را ساختند. همنشینی ذاتی کافه و کتاب باعث ظهور کافه‌ها و کافه‌کتاب‌ها در منطقه شد. موزیک‌شاپ‌ها، گالری‌ها و مراکز هنری دیگر هم کم‌کم پا گرفت. حالا ازین سیاهه چندتایی مانده است. مثل پاره‌پاره شدن اندام یک انسان، کریم‌خان متلاشی می‌شود.

   باور کنید تصادفی نیست. دست‌کشیدن یک کتاب‌فروش از عشقش، از کارش. دیگر نمی‌دانم چه باشد بهتر است ولی همه می‌دانیم چه باید نباشد. چرخه‌ی نشر و کتاب‌فروشی وصل است به رونق مطبوعات و پیچیدن عطر کتاب‌های تازه و زخم‌نخورده در فضایی باز... شد افسانه‌ی پریان. معلوم است که این چرخ نمی‌چرخد و این چراغ خاموش می‌شود.

   کار کتاب دیربازده و شکننده است. از طرفی قیمت کتاب در ایران ارزان است ـ مقایسه می‌کنم با کشورهای دیگر. اما با همین قیمت هم در سبد اغلب خانوارها جایی ندارد ـ حساب کتاب درسی جداست. کتاب برای خیلی‌ها کالای تجملی‌ست. پاساژهای حاج‌نایب را آرایشی‌فروشی‌ها تسخیر کردند. کریم‌خان استعداد غریبی دارد تا سراسر طلافروشی شود و راحت شویم از این کالای تجملی، کتاب. آن‌وقت دیگر اعتراضی هم به خریدهای دولتی کتاب، ممیزی، شیوه‌ی تجهیز کتاب‌خانه‌ها، نمایشگاه‌ها، کتاب‌های توقیفی، فشار بر جوایز خصوصی و زمان مجوز انتشار و غیره نخواهد بود.

   کار کتاب بار شیشه‌ی مردی‌ست که از دروازه‌ی شهر می‌گذشت. گزمه‌ای چوبی بر آن نواخته می‌گوید: «بارت چیست؟» مرد می‌گوید: «یکی دیگر بزنی، هیچ.»

ز دستت خاطری پرپیچ دارم       زنی گر چوب دیگر هیچ دارم

   * مخاطب عنوان این یادداشت قضا و قدر و چرخ روزگار و از این قبیل چیزهای غیرقابل کنترل و فرهنگ‌ستیز است.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩