شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دردی‌ست غیرِ مُردن، آن‌را دوا نباشد...

Ethan Frome

  

   «آن‌چه او را از دیگران متمایز می‌ساخت، قدّ بلندش نبود؛ بلکه حالتِ بی‌اعتنا و قدرتمندش بود که با وجودِ نقصِ عضوی که چون کشیده‌شدنِ زنجیری هر گامِ او را مختل می‌کرد، خود را آشکار می‌ساخت. چیزی سرد و دست‌نیافتنی در چهره‌اش بود و چنان خشکیده و خاکستری‌مو بود که من او را پیرمردی تصوّر می‌کردم و چون شنیدم که بیش از پنجاه‌ودوسال ندارد، شگفت‌زده شدم.» [صفحه‌های ٩ و ١٠]

   این نخستین تصویرِ ایتان فروم است و مردی که داستان را به‌نامِ او کرده‌اند «چیزی سرد و دست‌نیافتنی در چهره‌اش» دارد که نمی‌دانیم نتیجه‌ی چه‌چیزی‌ست و حدس نمی‌زنیم این سرمایی که صورتش را پیرتر از آن‌چه هست نشان می‌دهد، نتیجه‌ی کدام سالِ سختِ زندگی‌ست. ایتان فروم آدمِ بخت‌برگشته‌ای‌ست؛ یک شکست‌خورده‌ی واقعی. آدمی‌ست که راه می‌رود، نفس می‌کشد و، ظاهراً، مثل همه‌ی آدم‌های دیگر است؛ امّا زنده نیست و داغِ بزرگی که به پیشانی دارد، خبر از گذشته‌ای نه‌چندان شیرین می‌دهد.

   «هارمان با مکث‌های مکرّر گفته بود: «پیش از تصادف، همیشه همین‌طوری بود. فوریه‌ی آینده که بیاید، می‌شود بیست‌وچهار سال.» از همین منبعِ خبری دریافتم که همان تصادف افزون بر زخمِ سرخ‌رنگِ سراسرِ پیشانیِ ایتان فروم، طرفِ راستِ بدنش را چنان در هم پیچیده که او ناچار است چند گام فاصله میانِ سورتمه تا دفترِ پُست را با آن رنج و مشقّتِ محسوس بپیماید.» [صفحه‌ی ١١]

   پس قرار نیست که با یک آدمِ عادّی، یک آدمِ معمولی طرف شویم؛ این ایتان فرومی که نامش را به داستان بخشیده، در شمار مردمانِ بخت‌برگشته‌ای‌ست که دنیا هیچ‌وقت رویِ خوشی به او نشان نداده. وقتی به پدر و مادر نیاز داشته، آن‌ها را از دست داده و زمانی‌که به فکر تشکیلِ خانواده افتاده، دختری [زینا/ زنوبیا] را به همسری انتخاب می‌کند که مدّتی را به پرستاری از مادرش مشغول بوده و این چرخه‌ی ناخوشی به زندگیِ خودش هم کشیده می‌شود. زینا، همسرش، بیمارتر و کم‌جان‌تر از آن است که خیال می‌کنیم و ایتان فروم به‌جای ماندن در خانه، وقتش را بیرونِ خانه می‌گذراند و سرش به اسب و کالسکه‌ای گرم است که درست مثلِ خودش دست‌دوّم هستند و این‌همه سختیِ زندگی را تاب نمی‌آورند.

   ایتان فروم، درعین‌حال، مثلِ هر بخت‌برگشته‌ی دیگری، ناامید و بداقبال است و هرچند در برابرِ این مصائبِ زندگی، هیچ‌وقت زبان به اعتراض باز نمی‌کند و چیزی نمی‌گوید، امّا می‌شود حدس زد که دست‌کم در لحظه‌های تنهایی به ناامیدی و بداقبالی می‌اندیشد؛ به این‌که سیه‌روزی‌‌اش نتیجه‌‌ی بداقبالی‌ست، نتیجه‌‌ی طلوع‌نکردنِ ستاره‌ی‌ بختی که اگر طلوع کند، دنیا به‌کامِ آدم‌ها می‌شود.

   بداقبالی خیال است یا توهّم؟ دسته‌ای از آدم‌ها، البته، بخت و اقبال را باور ندارند و باورشان این است که آینده‌ی‌ هر آدمی، نتیجه‌ی‌ دیروز و امروزِ اوست؛ امّا آدم‌هایی هم پیدا می‌شوند که همیشه از بختِ‌ نامُراد و اقبالِ بد می‌نالند و پیِ فُرصت و موقعیتی می‌گردند که قمر در عقرب نباشد و باورشان است که کارشان چنین خواهد ماند اگر قمر از عقرب جدا نشود.

   ناامیدی هم ریشه در هزار چیز دارد؛ ریشه در هزار فکر و خیال و یکی از این هزار خیال، همین بخت و اقبالی‌ست که، ظاهراً، همه‌ی‌ آدم‌ها، به یک‌اندازه از آن بهره نبرده‌اند. و ظاهراً که ایتان فروم در گرفتنِ بخت و اقبال سهمی کم‌تر از دیگران داشته است.

   مسأله‌ی ایتان فروم، به‌یک‌معنا، تنهایی‌ست؛ این‌که یک آدمِ هم‌دل و هم‌زبان کنارش نیست تا آن رازِ نگفته و آن کلماتی را که به‌نظرش از هر چیزِ دیگری در این دنیا قشنگ‌ترند، با او در میان بگذارد. نکته این است که حتّا عروسیِ ایتان فروم هم، چاره‌ی تنهایی‌اش نیست و هم‌نشینی با زینای زیاده‌خواه و بی‌احساس، ایتان فروم را تنهاتر از قبل می‌کند.

   امّا تنهایی چیست؟ مگر غیرِ این است که آدم دیواری بلند دور تا دورِ خودش می‌کشد و به کسی اجازه نمی‌دهد در محدوده‌اش وارد شود؟ و مگر غیرِ این است که در هر دیواری، پنجره‌ای، حالا هرقدر هم کوچک، تعبیه کرده‌اند، تا نورِ آفتاب را به داخل بیاورد و تاریکی را به روشنی بدل کند؟ تا پیش از آمدنِ متیِ ظاهراً سرزنده و شاد و سرخوش، ایتان فروم در محدوده‌ی همین دیوارِ بلندی که برای خودش ساخته زندگی می‌کند و البته تنهایی فقط به یک آدم تعلق ندارد و تعدادِ آدم‌های تنها اصلاً کم نیست. همین است که متی را هم باید یکی از همین آدم‌های تنها دانست؛ آدمی که می‌داند باید از محدوده‌ی آن دیوارهای بلند بیرون بیاید و زیرِ آفتابِ درخشان بایستد. همین است که با دنیس گرم می‌گیرد و طوری وانمود می‌کند که ایتان فروم خیال می‌کند متی را باید برای همیشه از زندگی‌اش کنار بگذارد.

   خب، مسأله این است که متی دیگر علاقه‌ای به دیوارهای بلندِ تنهایی ندارد و ماندن زیرِ آفتاب را ترجیح می‌دهد، بدونِ این‌که بداند ایتان فروم سال‌هاست دنبالِ کسی می‌گردد که وقتی نورِ آفتاب در چشم‌هایش می‌افتد، چشم‌ها را نبندد و لبخندی گوشه‌ی لبش بنشیند.

   خواننده‌ی احتمالیِ این یادداشت حق دارد که با خواندنِ این چند خط حس کند که داریم پا به وادیِ احساسات‌گرایی می‌گذاریم، چرا که در مواجهه با داستانِ ایتان فروم، چاره‌ای غیرِ رویارویی با احساسات نیست. این داستانِ آدمی‌ست که سال‌های سال به احساساتش محل نمی‌گذارد و طوری رفتار می‌کند که انگار مهر و محبّت و علاقه در شمار آدابِ فراموش‌شده‌ی زندگی هستند، اما به‌محضِ آن‌که متی از راه می‌رسد و به‌محض این‌که شور و شوقِ ظاهری‌اش فضای خانه‌ی آن‌ها را پُر می‌کند، به این نتیجه می‌رسد که باید به آدابِ فراموش‌شده رجوع کرد و رجوع به مهر و محبّت و علاقه، قاعدتاً، چیزی غیرِ میلِ به زیستن نیست.

   امّا چیزِ دیگری هم هست که نباید آن‌را دست‌کم گرفت؛ ایتان فروم می‌ترسد از این‌که رجوع به مهر و محبّت و علاقه و میلِ به زیستنْ دردش را دوا نکند و می‌ترسد از این‌که متی، ناگهان، او را دست‌کم بگیرد و به حرف‌هایش گوش نکند. «همین تغییر رفتارهای ناگهانیِ متی، نومیدی و شادمانیِ ایتان فروم بود. جنبش‌های ذهنی متی، همچون جهیدن پرنده‌ای بر شاخه‌های درخت، پیش‌بینی‌ناپذیر بود. این واقعیت که ایتان حق نداشت احساس‌های خود را بروز دهد و بروزِ احساس‌های متی را سبب شود، او را بدان وامی‌داشت که برای هر دگرگونی در ظاهر و آهنگ و صدای متی معنایی خیالی قائل شود. گاه فکر می‌کرد متی او را درک می‌کند، پس می‌ترسید؛ و گاه اطمینان می‌یافت که درکش نمی‌کند، پس نومید می‌شد.» [صفحه‌ی ۴۴]

   و اگر این ترس‌های مکرّر همان عشقی نیست که، ظاهراً، آدم‌ها را به زندگی امیدوار می‌کند، به چه نامِ دیگری می‌شود آن‌را شناخت؟ همه‌چیز، قاعدتاً، مشمولِ مرورِ زمان می‌شود و کسی تضمین نداده است که دل‌سپردن در طولِ زمان کم‌رنگ نشود، امّا نکته این است که ایتان فروم بیش از آن‌که مشتاقِ دل‌سپردگی باشد، محتاجِ آن است تا زندگی‌اش را ازنو تعریف کند و زمانی‌که احتیاج جای اشتیاق را بگیرد، قاعدتاً، همه‌چیز دست‌خوش تغییری عظیم می‌شود.

   و در انتهایِ داستان می‌شود به نکته‌ی دیگری هم رسید؛ این‌که ماندن، به‌هرقیمتی، چه‌قدر می‌ارزد و چه‌قدر طول می‌کشد تا دل‌سپردگی به کارِ روزمرّه بدل شود و چه‌قدر طول می‌کشد تا ایتان فرومِ خسته، همه‌چیز را از ذهنش پاک کند و به این فکر کند که هیچ‌وقت در زندگی‌اش لحظه‌ای خوشی نداشته و فکرِ به این یعنی متی را می‌‌شود نادیده گرفت؛ هرچند او کم‌جان‌تر از پیش، زیرِ همان سقف و کنارِ همان دیوارهای بلند زندگی را ادامه می‌دهد.

   ادامه‌دادنِ زندگی؟ چه کارِ عبثی...

 

   مشخصاتِ کتاب از این قرار است:

   ایتان فروم [رمان]

   ادیت وارتون

   ترجمه‌ی مهبد ایرانی‌طلب

   نشر قطره

   چاپ یکم: ١٣٨۶

   ١٨٠٠ تومان


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩