شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

فیلم‌های سوّمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر


   قصّه‌ی داوود و قُمری (آیدا پناهنده)

   قصّه‌ی داوود و قُمری

   یک فیلمِ تلویزیونی ساخته‌ی یکی از فیلم‌سازانِ نسلِ تازه‌ی سینمای ایران. یکی از آن فیلم‌های تلویزیونی که کیانوش عیّاری تهیه‌کننده‌اش بوده است. فیلمْ داستانِ صدابرداری‌ست که وقتی معلوم می‌شود برای صحنه‌ی پایانیِ یک فیلم صدای قُمری را ضبط نکرده و آن فیلم قرار است اصلاً با همین صدا به پایان برسد، چاره‌ای ندارد غیرِ‌ این‌که شال و کُلاه کند و ضبط به دست پیِ قُمری بگردد و حالا در این شهر شلوغ قُمری از کجا باید پیدا کرد و قُمری کجا می‌نشیند و آواز می‌خواند... به‌عنوانِ فیلمی تلویزیونی، دیدنی‌ست واقعاً. هومن سیّدی هم در نقش داوود خوب بازی کرده. صحنه‌های مفرّح و موقعیت‌های بانمک و دیالوگ‌های جذّاب کم ندارد.

   سیزده ۵٩ (سامان سالور)

   سیزده 59

   بعدِ چند فیلمِ تجربی این، احتمالاً، حرفه‌ای‌ترین و استانداردترین فیلم سالور است، امّا بهترین فیلمش نیست و با فیلم‌های قبلی‌اش زمین تا آسمان فرق دارد و شاید اصلاً بشود آن‌را در نهایتِ خوش‌بینی معمولی‌ترین فیلمِ کارگردانش دانست. داستان از همان روزهای ابتدایی جنگ شروع می‌شود که در نتیجه‌ی انفجار و، احتمالاً، موجِ ناشیِ از آن، یکی از فرماندهانِ جبهه بی‌هوش می‌شود و به کُما می‌رود و سی‌سالِ تمام را در کُما می‌ماند. در این سی‌سال صاحبِ دختری شده، خودش به درجه‌ی سرداری رسید، همسرش پنج‌سال پیش از این درگذشته و تهران بزرگ‌تر و شلوغ‌تر از آن چیزی شده که او دیده. به توصیه‌ی اطبای حاذق قرار می‌شود صحنه‌سازی کنند و طوری وانمود کنند که انگار چیزی عوض نشده و او هم فقط سه‌ماه در کُما بوده. و این یعنی ساختنِ دکور و حضور یک کارگردانِ سینما کمکی‌ست به آن‌ها تا دختر را به‌جای مادر جا بزنند و هزار چیزِ دیگر... مسأله این نیست که صحنه‌های جنگی فیلم شبیه نجاتِ سرباز رایانخداحافظ لنین درآمده‌اند، یا موقعیتِ شبیه‌سازیِ دیروز و امروز و صحنه‌سازی شبیهِ است، یا هم‌سنگرهای فرمانده، انگار، از دلِ فیلم‌های ابراهیم حاتمی‌کیا بیرون آمده‌اند،  مسأله این نیست که دوسوّم شخصیت‌های فیلم بود و نبودشان فرقی نمی‌کند به‌حالِ‌ فیلم. کاری نمی‌کنند که داستان را پیش ببرد. هستند و حضور دارند فقط. چاره چیست؟ صبر می‌کنیم برای دیدنِ فیلمِ بعدیِ سالور.

   آفریقا (هومن سیّدی)

   آفریقا

   فیلمی بازیگوش، با دیالوگ‌هایی حساب‌شده، موقعیتی جفنگ (ابزورد؟) و پرداختی حرفه‌ای، ساخته‌ی یکی از بااستعدادترین بازیگران و فیلم‌سازانِ کوتاهِ نسلِ جدیدِ سینما. یک داستانِ آدم‌رُبایی با چهار شخصیتِ اصلی. یک دختر و سه پسر. یکی از پسرها، معمولاً، حرف نمی‌زند. خیره است بیش‌تر. ظاهر فیلم خبر می‌دهد از این‌که قرار است با چه‌چیزی طرف باشیم. معلوم است با کارگردانِ فیلم‌دیده‌ای طرف هستیم که هم (مثلاً) بازیگوشی‌های تارانتینو را در سینما می‌پسندد، هم شیوه‌ی رواییِ اینیاریتو/ آریاگا را. همین است که شروعِ فیلم شباهت‌هایی دارد به عشقِ سگی. یک ویژگیِ فیلم هم، البته، این است که هیچ شخصیتی نفرِ اوّل نیست؛ یعنی آدمِ اصلی نیست. و همین، لابد، کار را سخت کرده بوده. تصویر و تدوینِ‌ فیلم هم دیدنی از کار درآمده. (کار علی تبریزی) آفریقا، دقیقاً، فیلمی‌ست از نسلِ جدیدِ سینمای ایران و حاصلِ نگاهِ آن‌ها به سینما؛ تلاش برای رسیدن به سطحِ عمومیِ فیلم‌های مستقلّ امریکایی مثلاً. خب، باید امیدوار بود که فیلمِ بعدیِ سیّدی از این هم بهتر باشد. آن‌وقت می‌شود مطمئن شد که فیلم‌سازِ جوانِ خوبِ دیگری به سینمای ایران اضافه شده.

   ورودِ آقایانِ ممنوع (رامبد جوان)

   ورودِ آقایان ممنوع

   احتمالاً بهترین فیلم رامبد جوان در کارنامه‌ی سه فیلمه‌اش. یک کُمدی مفرّح با دیالوگ‌های خنده‌دار و اشاره‌های آشکار و پنهانی که تماشاگرش را واقعاً می‌خنداند. امّا این بهترین فیلم‌نامه‌ای نیست که پیمان قاسم‌خانی نوشته. این‌جا موقعیتِ قاعدتاً کلیشه‌ایِ زنی که در عشق شکست خورده و می‌خواهد سر به تنِ مردها نماند، دیدنی‌ست، امّا مثلِ این‌جور کُمدی‌ها نسبتاً ختم به خیر می‌شود. خانم مدیر در نهایتِ جدّیت به مدرسه و شاگردهاش فکر می‌کند و اجازه نمی‌دهد پای هیچ مردی به مدرسه‌اش باز شود، امّا وقتی معلّم شیمی در آستانه‌ی المپیادِ شیمی دوقلو می‌زیاد و خانه‌نشین می‌شود، چاره‌ای نمی‌ماند غیر این‌که یک معلّم مرد جایگزینش شود؛ یک مردِ کوتاهِ کچلِ پخمه‌ی باحال که چهار شاگردِ المپیادی می‌خواهند کاری کنند که خانم مدیر دل به او ببندد و بفهمد عشق چیز مهمی‌ست در زندگی... فیلمْ پُر است از موقعیت‌های بانمک و دیالوگ‌های حساب‌شده. یک رضا عطارانِ نسبتاً کنترل‌شده دارد، یک ویشکا آسایشِ معقول و یک مانی حقیقیِ درخشان در نقشِ دکتری که نیشِ زبانش بدجوری خانم مدیر را می‌سوزاند... دیدنش برای تمدّدِ اعصاب بد نیست.

   فرزندِ‌ صبح (بهروز افخمی)

   فرزندِ صبح

   افخمی می‌گوید که این فیلمِ او نیست. می‌گوید فیلم‌نامه را همین‌طور که دیده‌ایم نوشته و نماهای فیلم را همین‌طور که دیده‌ایم گرفته، امّا این فیلمِ او نیست. هر توضیحی درباره‌ی خوب‌نبودنِ‌ فیلم، لابد، می‌رسد به همین حرفِ کارگردان. چاره چیست؟ عجالتاً تهیه‌کننده‌ی محترم باید فکری به‌ حالِ تدوینِ سه‌باره‌ی فیلم بکند. آن‌چه دیدیم، عملاً، تدوین‌ نشده بود. و دوبله‌ی فیلم هم خوب نیست. دوبلورها خوب‌اند؛ لهجه‌ها بدند. باقی‌ش بماند برای وقتی که تکلیفِ فیلم روشن می‌شود...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩