شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

فیلم‌های ششمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر


   گزارشِ یک جشن (ابراهیم حاتمی‌کیا)

   گزارش یک جشن

   دلم می‌خواست که فیلمِ خوبی باشد این گزارشِ یک جشن؛ اصلاً فیلمی باشد که خبر از بازگشتِ دوباره‌ی حاتمی‌کیای کارگردان می‌دهد، امّا نبود و این نبودن، شاید، بیش‌تر از همه برمی‌گشت به این‌که کارگردان فکر کرده بود باید در مقام (شاید) مصلحی اجتماعی صلح و آرامش و دوستی را برای جامعه به ارمغان بیاورد. این‌که مؤسسه‌ای باشد برای آشنایی جوان‌ها و آماده‌کردن‌شان برای ازدواج، ایده‌ی خوبی‌ست و این‌که کسی هم (ظاهراً) براساس کینه‌ی شخصی می‌خواهد این مؤسسه را تعطیل کند، ایده‌ی خوبی‌ست، امّا کار از جایی خراب می‌شود که بانو، یعنی شخصیتِ ظاهراً اصلیِ فیلم، لحظه به لحظه، کم‌رنگ می‌شود و می‌رود در دخمه/ تونل/ زیرمینِ شخصی‌اش قایم می‌شود تا بعد از دودکش/ فانوس دریاییِ مؤسسه پایین بیاید و ثابت کند که نمی‌شود در این‌جور جاها را بست. خب، البته در مقایسه با دعوت این فیلمی‌ست حاتمی‌کیایی؛ اگر منظور فیلم‌هایی باشد که واکنشی هستند به جامعه و اوضاع و احوالی که به چشم کارگردان ملتهب می‌رسند. می‌شود درباره‌ی اشاره‌های پنهان (یا آشکار؟) سیاسی فیلم هم نوشت، امّا نوشتن از این‌ها چه فایده‌ای می‌تواند داشته باشد وقتی نتیجه فیلمی دیدنی‌ نیست و شعارهای ریز و درشتش، آشکارا، به‌نیّتِ جلبِ تماشاگر به دیالوگ بدل شده است؟ گزارشِ یک جشن می‌توانست فیلم معقول و دیدنی و درستی از آب دربیاید اگر به قواعدی که در ابتدای فیلم ساخته بود وفادار می‌ماند...

   جدایی نادر از سیمین (اصغر فرهادی)

   جدایی نادر از سیمین

   این از آن فیلم‌هایی‌ست که، فعلاً، باید درباره‌اش فکر کنم. نوشتن درباره‌اش برایم آسان نیست. دست‌کم در این لحظه آسان نیست. باید پیش خودم مرورش کنم که ببینم پنهان‌کاری و دروغ و راست‌گویی و تصمیم و چیزهایی از این دست را چه‌جوری در داستانِ فیلم وارد کرده و چه‌جوری از این‌ها نتیجه گرفته. باید پیشِ خودم مرورش کنم که چه‌جوری بین شخصیت‌های فیلم تعادل ایجاد کرده و درست در لحظه‌ای که فکر می‌کنیم کفه‌ی ترازو به‌نفعِ یکی پایین رفته، کفه‌ی آن‌یکی را پُر می‌کند. باید پیشِ خودم مرورش کنم که چه‌جوری درباره‌ی قطعیت و قضاوت حرف می‌زند. باید پیشِ خودم مرورش کنم و به صحنه‌هایی فکر کنم که هنوز دست برنداشته‌اند از سرم. یکی‌ش گریه‌ی پیمان معادی‌ست وقتی پدرِ پیرش را برده حمّام و بعد همین‌جور در میانه‌ی شست‌و‌شوی تنِ او، می‌زند زیرِ گریه و سرش را می‌گذارد روی شانه‌ی خیسِ پدر... این، دقیقاً، از آن فیلم‌هایی‌ست که، فعلاً، باید درباره‌اش فکر کنم...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ بهمن ۱۳۸٩