شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

داستان ديگري از كافكا

...اين هم يكي از داستان هاي فرانتس كافكا ست كه خيلي دوست ش دارم . يكي از آن تمثيل هاي درخشان . موضوعي خوب ؛ پرداختي كم نظير و خلاصه داستاني كامل . دوست دارم اين داستان را بخوانيد . اگر دوست ش داشتيد ؛ بنويسيد كه چرا مي پسنديدش . داستاني كه نام ش هست : بازگشت

برگشته ام به خانه . از راهرو رد شده ام . حالا اطراف ام را نگاه مي كنم . اين جا مزرعه و خانه ي قديمي پدرم ست .آن وسط گودالي آب ست . راهي را كه به انباري بالاخانه منتهي مي شود ، وسايل بي مصرف و كهنه يي ، اين ور و آن ور ، مسدود كرده اند . كنار نرده ها گربه يي كمين كرده ست. باد ، پارچه ي كهنه يي را كه موقع بازي دور ميله ييچيده اند ، تكان مي دهد . از راه رسيده ام . كسي به پيشوازم مي آيد ؟ آن سوي در آشپزخانه چه كسي انتــظار مرا مي كشد ؟ دود ، از لوله ي بخاري به هوا مي رود ، سرگرم دم كردن قهوه ي شبانه اند .
اين محيط را مي شناسي؟ حس مي كني در خانه ي خودت هستي ؟ نمي دانم ، شك دارم ، اين خانه ي پدري من ست ، ولي هر تكه از اشياي سرد و غريب ، كنار تكه هاي ديگر ست ، انگار هركدام سرگرم كار خود هســتند ، كاري كه بخشي از آن را فراموش كرده ام ، و بخشي ديگر را هيچ گاه نفهمـيده ام . من چه كاري مي توانـم براي شان انجام دهم ؟ در نظرشان چه چه كسي هستم ؟ هر چند پسرِ پدر ، پسرِ اين كشاورز پير باشم ؟ جرات ندارم درِ آشپزخانه را بزنم . از دور به دقت گوش مي دهم ، دورتر ايستاده ام و به دقت گوش مي كنم ، آن قدر نه كه بتوانند غافلگـيرم كنند ، و چون از دور گوش مي كنم فقط صداي خاموش تيك تاك يك ساعت را مي شنوم ، يا حس مي كنم كه مي شنوم ، تيك تاكـي از دوره ي كودكي . جدا ازين ها هرچه در آشپز خانه اتفاق مي افتد ، راز آن هايي ست كه نشســته اند آن جا ، رازي كه از من مخفي اش مي كنند . هر چه بيش تر در مقابل اش سست شوي ، غريب تر مي شوي . اگر درين لحظه يكنفر در را باز مي كرد و سؤالي از من مي پرسيد ، چه اتفاقي مي افتاد ؟ درين صورت من هم مثــل كسي نبودم كه قصد مخفي كردن رازش را دارد ؟


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :