شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

فیلم‌های هشتمین روزِ جشنواره‌ی فیلم فجر

 

   این‌جا بدونِ من (بهرام توکّلی)

   این‌جا بدونِ من

   شاید اگر خودِ توکّلی در عنوان‌بندیِ اوّلِ فیلمش نمی‌نوشت براساسِ نمایش‌نامه‌ی باغ‌وحشِ شیشه‌ای آن‌وقت تماشاگرانِ کم‌تری توجّه‌شان به اقتباسی‌بودنِ فیلم جلب می‌شد و پی این نمی‌گشتند که ببینند نمایش‌نامه‌ی تنسی ویلیامز چه‌جوری تمام شده و این فیلم چه‌جوری به آخر رسیده. خانواده‌ی وینگفیلد در نمایش‌نامه‌ی ویلیامز خانواده‌ی عجیب‌وغریبی‌ست؛ آماندا از آن زن‌های ریزه‌ی زنده‌دلی‌ست که پشتِ هم حرف می‌زند و حرف‌هاش خیلی‌وقت‌ها ربطی ندارد به حرف‌های قبلی. تام پسرِ اوست؛ شاعری که چاره‌ای ندارد غیرِ کار در انبار و البته به فکرِ راهی‌ست برای فرار از خانه و باید پا بگذارد روی احساساتش تا به رهایی برسد. خواهرش لوراست؛ دختری گرفتارِ فلجِ اطفال (یک پای او کوتاه‌تر است از آن‌یکی) سرش به مجموعه‌ای از عروسک‌ها گرم است و آن‌قدر از آدم‌ها و اجتماع دور می‌شود و از دست‌شان فرار می‌کند که می‌شود یکی از این عروسک‌ها. این‌جا بدونِ من هم، عملاً، همین داستان است؛ چگونه می‌شود خانواده را نجات داد وقتی خواهر کوچک‌تر چنین مشکلی دارد و این مشکل مایه‌ی اضطرابش می‌شود و این اضطراب حالش را بدتر از قبل می‌کند؟ کار مهمّ توکّلی، شاید، این است که راهی برای داستان‌گویی پسرِ خانواده پیدا کرده و البته آرزوهای او را به سینما منتقل کرده. این است که وقتی در سینما نشسته و به پرده زل زده، ما صورتِ غرق در حیرتِ او را می‌بینیم و صدای فیلم گربه روی شیروانیِ داغ را (براساس نمایش‌نامه‌ی دیگری از ویلیامز) می‌شنویم. درعین‌حال، نکته‌ی اساسیِ نمایشِ ویلیامز این است که برای رهایی و رسیدن به آزادی و رؤیاها، چاره‌ای غیر رفتن نیست. این‌جا رفتن، انگار، معنای دیگری پیدا می‌کند؛ خلاص‌شدن از زندگی و پناه‌بردن به شیرهای گاز و پنجره‌های بسته. این است که در خیال، شاید، خوش‌بختی از راه می‌رسد. همه‌چیز خوب و خوش است انگار. همان است که باید می‌بود. ولی خیال است دیگر. خواب و خیال. واقعیت همیشه ترسناک‌تر است انگار...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩