شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

يادم هست ، يادت نيست ...


اين دلريخته را شهيار قنبري سروده ست . ترانه نويسي كه ترانه هايش از سال هاي دور وردزبان ام بوده . هر جانامي مي ديدم از او گوش مي سپردم به ترانه.فرقي نمي كرد برايم كه كدام خواننده دارد ترانه اش را مي خواند . مهم براي من خود او بود . خود شهيار قنبري . اين هم ترانه يي ست از او . ترانه يي كه از ساعت دو بعد از ظهر امروز ورد زبان ام ست . حالا بماند چرا ...

روز پائيزيِ ميلاد تو در يادم هست
روز خاكستري سرد سفر يادت نيست

ناله ي ناخوشِ از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر يادت نيست

تلخي فاصله ها نيز به يادت مانده ست
نيزه بر باد نشسته ست و سپر يادت نيست

يادم هست ، يادت نيست

خواب روزانه اگر در خور تعبير نبود
پس چرا گشت شبانه، در به در يادت نيست ؟

من به خط و خبري از تو قناعت كردم
قاصدك، كاش نگويي كه خبر يادت نيست

يادم هست ، يادت نيست

عطش خشك تو بر ريگ بيابان ماسيد
كوزه يي دادمت اي تشنه، مگر يادت نيست ؟

تو كه خودسوزي هر شب پره را مي فهمي
باورم نيست كه مرگ بال و پر يادت نيست

تو به دل ريختگان چشم نداري، بيدل
آنچنان غرق غروبي كه سحر يادت نيست

يادم هست ، يادت نيست ...



  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :