شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

خوابِ گران

Inception 

  

   خواب و بیدار ـ ١

   خوابْ نقیضِ بیداری‌ست این‌‌جور که گفته‌اند. آسایش و راحتی‌ست، ظاهراً، وقتی حواسِ ظاهری از کار بازمی‌مانند. وقتی آدم جدا می‌شود از آن‌جا که هست. همان‌جاست که بوده، ولی نیست می‌شود در لحظه. خواب، ظاهراً، چشم‌بستن است به‌روی هرچه هست. چشم‌گشودن است به‌روی هرچه نیست. ندیدنِ دنیای اطراف است. رفتن به دنیای دیگری‌ست که نقطه‌ی مقابلِ بیداری‌ست. نقطه‌ی مقابلِ چیزی‌ که همیشه می‌بینیم‌اش، که زندگی می‌کنیم‌اش و زندگی اگر معنا و فایده‌ای داشته باشد و به کاری بیاید، ظاهراً، در فاصله‌ی گشودنِ پلک‌ها و بستنِ دوباره‌ی آن‌هاست. پلکی که گشوده می‌شود به‌نیّتِ دیدن است ظاهراً. چشم باز می‌کنیم که یکی را ببینیم. چشم باز می‌کنیم که چیزی محبوب را ببینیم. محبوب در یک‌قدمی‌ست اگر چشم باز کنیم. امّا دیدنی‌ها، گاهی، در نقطه‌ی مقابل ایستاده‌اند. چشمی که گشوده باشد نمی‌بیندشان. چیزی در بیداری نیست وقتی دیدنی‌ها نباشند، وقتی محبوب در یک‌قدمی نباشد. برای دیدن، گاهی، باید چشم بست. خواب، شاید، خودِ بیداری‌ست وقتی محبوب در یک‌قدمی باشد، وقتی همه‌چیز، به‌واسطه‌ی محبوب، دیدنی باشد. و خوابْ مرگِ کوچک است اگر مرگِ بزرگْ خوابِ ابدی باشد. (گفته‌اند: از خوابْ قیاسِ مرگ می‌باید کرد.) خوابِ گرانْ چشم‌بستن است و ادامه‌دادنِ خواب. می‌دانی که پلک دیگر گشوده نمی‌شود. می‌دانی که نمی‌رسی به بیداری. می‌دانی که خوابْ تمامی ندارد. می‌دانی که همه‌چیز تمام شده است.

   خوابِ مشترک

   کاب بلد است پا به خوابِ دیگری بگذارد. خوابِ دیگری را می‌کند مالِ خودش. چشم‌ها را می‌بندد و می‌خوابد. سیمی هست که وصل‌اش می‌کند به دیگری. مغزی وصل می‌شود به مغزی دیگر. خوابِ دیگری منتقل می‌شود به او. در خوابِ دیگری بیدار می‌شود. خواب است و بیدار. از این به بعد همراهِ دیگری‌ست در خواب. هر قدمی که دیگری برمی‌دارد، او هم برمی‌دارد. بلد است خوابِ دیگری را بدزدد. بلد است خوابِ دیگری را بسازد. خواب را جوری می‌سازد که دوست می‌دارد. دوست‌داشتن هم نیست البته؛ خواب را جوری می‌سازد که به سودِ او باشد. اختیارِ خواب، ظاهراً، به دستِ کسی‌ست که می‌بیندش. یا دست‌کم هر خوابی نتیجه‌ی فکرهای آدمی‌ست که می‌بیندش. امّا این‌جا خوابی را که می‌خواهی باید پشتِ پلک‌های بسته‌ی دیگری به جریان بیندازی. خوابْ خبر از آینده نمی‌دهد این‌ وقت‌ها. آینده در خواب ساخته می‌شود ازنو، اگر جریانِ خواب به دستِ دیگری باشد. خوابْ نتیجه‌ی بیداری‌ست معمولاً؛ پشتِ پلک‌های بسته چیزی از زندگی جریان دارد. این خودِ زندگی‌ست، شاید، که جریان دارد.

   هستی و نیستی

   چیزهایی که دیده‌ای، گاهی، تغییرِ شکل می‌دهند در خواب و خیال. در خواب و خیال می‌بینی‌شان، می‌شناسی‌شان، بی آن‌که واقعاً بشناسی‌شان. تازگیِ این چیزها، تغییرِ شکل‌شان، نتیجه‌ی خواب و خیال است ظاهراً. در خواب و خیال که می‌بینی‌شان، دوست‌داشتنی‌‌ترند انگار. واقعی‌ترند از آن‌چه قبل‌تر دیده‌ای. رنگِ خواب‌ و خیال که به سراپای‌شان می‌خورَد دل‌پذیرتر می‌شوند. خواستنی‌تر. مالِ ازدست‌رفته در خواب‌های کابِ ترس‌خورده خواستنی‌تر است از مالِ واقعی. حالا که نیست، حالا که خاطره‌ای‌ست شناور در خواب و هربار به شکلی، در جایی‌که دوست می‌دارد آشکار می‌شود، میلِ کاب به هم‌نشینی و هم‌کلامیِ با او بیش‌تر است. خوب می‌داند که لحظه‌ای هست و لحظه‌ی بعد نیست. هستی و نیستی‌اش، انگار، بستگیِ تمام دارد به هستیِ کاب. به خواب و خیالِ او. کاب است که می‌خواهد ببیندش. اوست که باید ببیندش. ذهنِ کاب پُر است از مال. نهایتِ خواسته‌ی او، انگار، بودنِ دوباره‌ی مال است. کاش باشد. کاش همیشه باشد. کاش همان‌جور باشد که پیش‌تر بوده است. همین است که در خواب و خیالِ کاب، وقت و بی‌وقت، مال پیدا می‌شود. این‌که رُخ می‌نماید و خودی می‌نُماید و حرف می‌زند مال نیست. مال مُرده است. مال خودش را کُشته است.‌ بدل شده است به خاطره‌ای گاه و بی‌گاه. امّا خاطره‌ای واضح‌تر از این، انگار، در خواب و خیالِ کاب نیست. هستیِ کاب، انگار، بستگی پیدا کرده است به نیستیِ مال. تا هست، نیستیِ او را به‌یاد دارد. هر لحظه‌ی بودن‌اش، هر رفتارش، هر جمله‌اش، انگار، اشاره‌ای‌ست به نبودنِ او. کاب هست چون مال دیگر نیست. چون مال به‌دنبالِ لنگه‌ی ‌کفشی از آن بالا سقوط کرده است. سقوط از آن بالا، البته، خواستِ مال بوده است. نیستی را، عمداً، انتخاب کرده به‌نیّتِ هستی. می‌دانسته که آن هستی، آن‌جور بودن، خودِ نیستی‌ست. اسیرِ ظواهر که نباید بود. همه‌چیز هم آن‌گونه نیست که می‌بینیم. همیشه چیزهایی هست که نمی‌بینیم. همیشه چیزهایی هست که نمی‌خواهیم ببینیم. این‌جاست که هشدارها از راه می‌رسند. مال است که به کاب می‌گوید «دنیای تو واقعی نیست.» و کاب است که می‌گوید «خودت را ببین؛ سایه‌ای هستی از همسرِِ واقعی‌ام.» هریک اصرار دارد بر واقعی‌نبودنِ دیگری. واقعیت را هرکسی به‌نفعِ خودش مصادره می‌کند. واقعیت چیزی‌ست که او می‌گوید. واقعیت چیزی‌ست که او می‌خواهد.

   خیال و واقعیت ـ ١

   امّا خیال و واقعیت چه تفاوتی می‌کنند وقتی هردو مزیّن باشند به حضورِ یار؟ واقعیت، ظاهراً، این است که یاری در کار نیست، که یار جای دیگری‌ست غیرِ این‌جا، که آن جای دیگرْ خیالِ آدمی‌ست که از بام تا شام به یار می‌اندیشد و از شام تا بام او را در خواب ‌و خیال می‌بیند. مرزِ خیال و واقعیت خودِ آدم است انگار. خودِ آدم است که می‌گوید واقعیت کدام است و خیال کدام‌یک. (می‌داند و می‌گوید، یا خیال می‌کند و می‌گوید؟) خودِ آدم است که «دوست می‌دارم»‌ها را در خیال می‌بیند و پای‌شان را به واقعیت باز می‌کند. مال در خیالِ کاب صحیح و سالم است. زنده است و مثلِ هر زنده‌ی دیگری اصرار می‌کند که حق با اوست، که واقعیت همین است که کاب می‌بیند، که واقعیتِ کاب خواب‌ و خیالی بیش نیست. مرز، ظاهراً، باریک‌تر از آن است که چشمِ غیرِمسلّح از عهده‌ی تشخیص‌اش بربیاید. امّا چشم باید مسلّح به چیزی باشد که فاصله‌ی خیال و واقعیت را تشخیص دهد؟ کاب، از ابتدا، دل به دلِ مال داده است. (شاید از روزی که گفته با من ازدواج می‌کنی؟)‌ تسلیمِ اوست انگار. این‌جور وانمود می‌کند که دل‌اش هنوز در حسرتِ مال می‌سوزد. امّا بعدتر است که می‌فهمیم رازِ بزرگِ کاب آلوده‌کردنِ مال است به شک و تردید. بذرِ شک و تردید را کاب در ذهنِ مال کاشته است. نیّت‌اش، البته، خیر بوده. می‌خواسته یارْ همیشه پیش‌اش باشد. می‌خواسته یارْ واقعیت را همان بداند که هست. همان‌که کاب خواسته است. امّا شک و تردیدْ مرگبار است و یار و غیرِ یار نمی‌شناسد. به جانِ آدم که بیفتد، وامی‌داردش به ایستادن لبه‌ی پرتگاه. همیشه پنجره برای دیدن است. از پنجره می‌شود یار را دید که لبه‌ی پنجره‌ی روبه‌رو ایستاده است. پرتگاه هیچ‌وقت دور نیست، همیشه هم در دسترس است. کافی‌ست چشم بدوزی به پایین. یارْ مرگ را انتخاب می‌کند برای رسیدن به واقعیت. این خیال است که جریان دارد. خواب و خیال هم، گاهی، حوصله‌ی هرکسی را سر می‌برند. در نتیجه‌ی سر رفتنِ حوصله است که مال مثلِ لنگه‌ی ‌کفش‌ از آن بالا سقوط می‌کند. مرگ نقطه‌ی پایانِ خیال است گاهی. واقعیت در لحظه‌ی مرگ است که خیال را کنار می‌زند. این‌که مال سقوط می‌کند خیال نیست. این‌که قبلِ خودکُشی از همه‌ی اطبّای حاذق گواهیِ صحّتِ عقل و سلامتِ روح گرفته خیال نیست. این‌که کاب را مسئولِ مرگِ خود معرّفی کرده خیال نیست. چرا باید خیال باشد وقتی کاب بذرِ شک و تردید را در عمقِ ذهنش کاشته است؟ «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون، عموماً، عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزء اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیلِ عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن‌را با لبخند شکّاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند؛ زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده.» (بوفِ کورِ صادق هدایت) و این شک و تردید، این‌ خوره‌ی مرگبار که از کجا معلوم خواب و خیالِ ما واقعی نباشد و واقعیتی که ما را احاطه کرده چیزی غیرِ خواب و خیال نباشد؟، «روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد» و کم‌کم این‌چیزهاست، لابد، که مال را از پا درمی‌آورد و خسته‌اش می‌کند. از خواب برمی‌خیزد و نگرانِ چیزی‌ست که، ظاهراً، نباید نگران‌اش باشد. کاب این شک و تردید را به جانِ مال انداخته تا خودش آسوده باشد. یار که باشد آسودگی هم هست. به‌خاطرِ یار است شاید که دنیا را آن‌گونه که می‌خواهی می‌سازی. یارْ را راهیِ دنیایی می‌کنی که ساخته‌ای. امّا نمی‌دانی که راه را بر یارْ بسته‌ای در این دنیا. این دنیای توست. خیالِ توست که به چشمِ یارْ واقعی جلوه‌اش داده‌ای. واقعیتْ همین یاری‌ست که پیشِ چشم‌های تو «آهسته و در انزوا» به مرگ نزدیک‌تر می‌شود. واقعیتْ مرگِ مال است. مال دیگر نیست. مال فقط در خیالِ کاب زنده است.

   خواب و بیدار ـ ٢

   پلک که سنگین می‌شود، میلِ به آسودگی هم از راه می‌رسد. امّا آسودگی نیست فقط. پلک که سنگین می‌شود، سقوط هم از راه می‌رسد. بین خواب و بیداری‌ست انگار که سقوط می‌کنیم. سقوطِ آزاد. پلک‌های بسته باز می‌شود به‌سرعت. سقوطی در کار نیست. توهّم است. سقوطِ آزادْ ابتدای خواب است. شک می‌کنیم به خواب و بیداری. پلکِ بسته که باز می‌شود می‌بینیم خواب بوده است. رؤیا به‌سرعت می‌آید. پشتِ پلک‌ها همیشه خبری هست. «همیشه پیش از آن‌که فکر کنی اتّفاق می‌افتد.» خاطره‌ی دردناکِ کاب سقوطِ مال است. چشم‌ها را باز می‌کنیم که ببینیم سقوط نکرده‌ایم. که خواب دیده‌ایم. که حقیقت چیزِ دیگری‌ست هنوز. با چشم‌های باز، در بیداری‌ست که کاب سقوطِ مال را می‌بیند. کاب است که یک‌بار می‌گوید «خودت خبر نداری که خواب می‌بینی.» خواب و خیالِ دیگری را که مخدوش کنی، سقوط‌اش هم مخدوش می‌شود. دیگری چشم‌های بسته را باز نمی‌کند که سقوط کند، با چشم‌های باز سقوط می‌کند. می‌بیند بیداری همان سقوط است. با چشم‌های باز می‌بینی لنگه‌ی کفش پایین و پایین‌تر می‌رود. با چشم‌های باز می‌بیند مال لنگه‌ی کفشی می‌شود که پایین و پایین‌تر می‌رود. هر رؤیایی متعلّق است به کسی که می‌بیندش. رؤیابین همیشه چیزی را نمی‌بیند که دوست می‌دارد. گاهی چیزی را می‌بیند که دوست نمی‌دارد. چیزی را می‌بیند که نمی‌خواهد ببیند. سقوطِ مال چیزی‌ست که کاب دوست‌اش نمی‌دارد. کاب قول داده که همیشه با مال خواهد بود. (معنای ازدواج چیزی غیرِ این نیست قاعدتاً.) امّا پای سقوطِ آزاد که در میان باشد قول‌ها، گاهی، به دستِ فراموشی سپرده می‌شوند انگار. مال سقوط می‌کند بی‌ آن‌که دست در دستِ کاب داشته باشد. همیشه‌ای در کار نیست. حتّا حالا که نیاز دارد به حضورِ کاب، او را آن‌سو می‌بیند. در آستانه‌ی پنجره‌ای دیگر. ترس‌ در چشم‌هایش پیداست و علاقه‌ای هم ندارد که شبیهِ لنگه‌ی کفشی سقوط کند و مُدام دور و دورتر شود. امّا کاب سقوطِ مال را که می‌بیند، چیزی درونش می‌شکند. هزار تکّه می‌شود و هر تکّه‌اش، جایی، در عمقِ وجودِ او لانه می‌کند. چیزهایی هست که فراموش نمی‌شود. انگار این خودِ کاب است در برابرِ چشم‌های خودش از آن بالا سقوط می‌کند. انگار در خواب است که سقوطِ آزاد می‌کند. چشم‌ها را باز می‌کند. در بیداری، انگار، چاره‌ای نیست غیرِ فکرکردن به سقوطِ مال. سقوطِ یارْ سقوطِ اوست انگار. هر آدمی، گاهی، لنگه‌ی کفشی‌ می‌شود که از آن بالا می‌افتد. لنگه‌ی کفشی‌ می‌شود که مُدام پایین و پایین‌تر می‌رود.

    خیال‌خانه و دنیای بیرون

    خیال‌خانه را کاب به آریادنی نشان می‌دهد. می‌گوید ببین؛ همه‌ی این‌ها را من و مال ساخته‌ایم. همه‌ی این‌ها خیالِ ماست. همه‌ی آن‌ جاهایی را که دوست می‌داشته‌ایم این‌جا، ازنو، ساخته‌ایم. همان‌ها هستند انگار. فرق‌شان این است که واقعی نیستند. در رؤیاهای ما ساخته شده‌اند. رنگی از خواب و خیال بر آن‌ها زده‌ایم. درس‌هایی درباره‌ی رؤیا به آریادنی می‌دهد به‌نیّتِ این‌که رؤیایی را که می‌خواهد خوب طرّاحی کند. آریادنی معمارِ رؤیاهاست، امّا هنوز شاگرد است در این مکتب. محصّلی‌ست که، ناگهان، بدل می‌شود به کارآموز. (برای همین است که سقوط می‌کند آخرِ کار؟) و درس‌های اساسیِ رؤیا را از معلّمی می‌آموزد که در خیال زندگی می‌کند. از کاب می‌شنود که دنیای خواب و رؤیا را باید بیافرینی. پای آفریدن که در میان باشد یعنی چیزی نیست. یعنی چیزی باید باشد. آن‌چه هست هیچ است. از هیچ باید چیزی آفرید. در دنیای خواب و رؤیا از هیچ باید چیزی آفرید. یعنی در واقعیت چیزی برای دیدن نیست. یعنی دیدنی‌ها را باید مطابقِ سلیقه آفرید. یعنی دنیای خواب و رؤیا جایی برای دیدن است. محصّلِ تیزهوشی‌ست آریادنی که مشتِ بسته‌ی معلّم را باز می‌کند. می‌فهمد که کاب اسیرِ خیال‌خانه‌ای‌ست که برای خود ساخته. خیال‌خانه است یا تصویرسرا؟ جایی‌ست مخصوصِ خودش. چیزهایی را می‌بیند که دوست می‌‌دارد ببیند. مال را می‌بیند. و غیرِ مال؟ بچّه‌هایش را هم می‌بیند. امّا همیشه از پشت می‌بیندشان. صورتی در کار نیست انگار. آخرین تصویری که دیده بدل شده به تصویرِ جاودان. همه‌چیز برای کاب جاودان است ظاهراً. همه‌چیز را می‌شود ساخت. چه اهمیتی دارد که نیست؟ می‌شود آن‌را آفرید. آفرینشْ ابداع است و ابداعْ ایجاد چیزی از ‌چیزی که نیست، چیزی که ظاهراً نمی‌تواند چیزی باشد. امّا انگار کاب پیِ راهی می‌گردد برای فرار از این زندگی. دستِ رد به سینه‌ی سایتو نمی‌زند. کار را می‌خواهد برای رسیدن به چیزی که نهایتِ آرزوی اوست. «تنها چیزی که از من دل‌جویی می‌کرد، امیدِ نیستیِ پس از مرگ بود. فکرِ زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم اُنس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟ حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود.» (بوفِ کورِ صادق هدایت)

   خاطره‌ی رؤیا

   می‌شود پای حرفِ بورخس نشست. می‌گوید رؤیاها را نمی‌شود بررسی کرد. کاری‌ست بی‌نهایت دشوار. رؤیاها را که نمی‌شود بازبینی کرد. چیزی که نصیب‌مان می‌شود خاطره‌ی رؤیاهاست. چیزی که به‌ یاد مانده همین خاطره‌ است. رؤیایی در کار نیست. خاطره‌ای‌ست فقط که، شاید، همان رؤیا نباشد. مرزِ خواب و بیداری که یکی شود رؤیا اصالت‌اش را از دست می‌دهد. هر چیزی را جایگاهی‌ست لابد و جایگاهِ رؤیا خواب است. پشتِ پلک‌های بسته است که رؤیا همان است که باید باشد. پلک که گشوده شود رؤیا بدل می‌شود به خاطره‌ و گاهی خاطره‌ها، لحظه‌ای که از آن‌ها می‌گذرد کم‌رنگ‌ می‌شوند. بورخس از قولِ توماس براون می‌گوید که خاطره‌ی ما از رؤیا رنگ‌باخته‌تر از درخششِ واقعیت است. واقعیت از پسِ واقعیت می‌رسد و لحظه‌ها را کم‌رنگ می‌کند. رنگ‌باختگی، شاید، عاقبتِ خاطره‌ای‌ست که از رؤیایی به یاد داریم. در بیداری‌ست که رؤیا (خیال) بدل می‌شود به چیزی واقعی. خاطره‌ی کم‌رنگِ رؤیا را با چیزهایی که دوست می‌داریم پُررنگ می‌کنیم. جاهای خالی را، شاید، آن‌طور که دوست می‌داریم پُر می‌کنیم. امّا درعین‌حال، «ما دقیقاً نمی‌دانیم که در عالمِ رؤیا چه می‌گذرد. بعید نیست که در خلالِ رؤیاهای‌مان در بهشتْ در جهنّم باشیم. شاید در عالمِ رؤیا کسی باشیم؛ کسی که شکسپیر «آن‌چه من هستم» می‌نامید. شاید خودمان باشیم، شاید هم فراتر از انسان باشیم. همه‌ی این‌ها را هنگام بیدار شدن فراموش می‌کنیم. تنها می‌توانیم خاطره‌ی یک رؤیا را موردِ بررسی قرار دهیم، خاطره‌ی ضعیفِ آن را.» امّا چه می‌شود اگر رؤیا بخشی از زندگیِِ واقعی‌ باشد؟ چه می‌شود اگر بیداریِ ما رؤیایی باشد که از آن بی‌خبریم؟ چه می‌شود اگر حق با شاعرِ اتریشی، والتر فُن دِرفوگلواید باشد که پرسیده بود «آیا من زندگی‌ام را به خواب دیده‌ام یا واقعی‌ست؟» وضعیتِ مردمانِ فیلمِ کریستوفر نولان هم، انگار، چیزی‌ست در همین مایه‌ها. زندگی را به خواب می‌بینند یا این واقعیت است که با آن دست و پنجه نرم می‌کنند؟ سایتو سودای کاشتنِ بذرِ شک و تردید در ذهنِ فیشرِ جوان را در سر می‌پروراند و کسی غیرِ کاب از پسِ چنین مأموریتی برنمی‌آید. کاب می‌تواند، چرا که پیش‌تر این بذرِ شک و تردید را در ذهنِ مالِ دوست‌داشتنیِ ازدست‌رفته‌اش کاشته و نتیجه‌اش را دیده است. می‌شود پا گذاشت به خوابِ دیگری و مسیرِ آن خواب را تغییر داد. ظاهراً که چنین می‌کنند مردمانِ این داستان. امّا از کجا معلوم که رؤیای‌شان گوشه‌ای نباشد از زندگیِ واقعی‌شان؟ در فاصله‌ی رؤیاهای مکرّر، در فاصله‌ی از رؤیایی به رؤیایی دیگر رفتن، چشم باز می‌کنند. پلک‌ها باز می‌شوند به‌نیّتِ دوباره‌بستن. از خوابی به خوابی. امّا بیداری هم در این بین هست. چه می‌شود اگر بیداری‌شان، اگر هوشیاری‌شان، رؤیایی باشد که از آن بی‌خبرند؟ خواب‌اند و بی‌خبر از خواب به خوابی دیگر فکر می‌کنند. «داشت خواب‌ام می‌بُرد و دیدم اگر این خواب باشد و توی خوابْ خوابم ببرد، تازه وقتی از آن خوابِ دوّمی بیدار شوم، توی همین خوابِ اوّلی‌ام و باز باید از این‌یکی هم بیدار شوم و دیدم نباید بگذارم خوابم ببرد و چشم‌هایم را باز کردم. (گاوخونیِ جعفر مدرّس صادقی) خوابِ آخر، انگار، همه‌ی آرامشِ کاب را می‌گیرد. نگرانِ وعده‌ای‌ست که سایتو به او داده. می‌خواهد برگردد خانه. می‌خواهد صورتِ بچّه‌ها را ببیند. می‌خواهد کسی او را قاتلِ مالِ ازدست‌رفته نداند.

   خیال و واقعیت ـ ٢

   امّا خیال و واقعیت تمامی ندارند انگار. چیزی‌ که خیال می‌کنیم واقعی‌ست می‌تواند بخشی از خیال باشد. کاب تا پیاده نمی‌شود از هواپیما و گذرنامه‌اش را مُهر نمی‌کنند و «به خانه خوش آمدی» را بهش نمی‌گویند، انگار، باور نمی‌کند که این‌چیزها واقعی‌ست. ولی واقعی‌ست واقعاً؟ هر طرف که می‌چرخد یکی از مسافرانِ همراهش را می‌بیند. هم‌سفرهای خیالی این‌جا هم هستند. فرودگاه است دیگر؛ جایی برای پیاده‌شدن، جایی برای رسیدن به مقصد. امّا حضورِ همه‌ی این هم‌سفرها، با آن نگاه‌های عجیب، با آن نگاه‌های شکّاک، آدم را به‌یادِ پرسشِ شاعرِ اتریشی می‌اندازد «آیا من زندگی‌ام را به خواب دیده‌ام یا واقعی‌ست؟» واقعیتی در کار است یا همه‌چیز در خواب و خیال ادامه پیدا می‌کند؟ کاب می‌رود خانه. بچّه‌ها می‌آیند. امّا چیزی هست که آزارش می‌دهد. خواب است یا واقعیت؟ فرفره‌‌اش را، توتم‌اش را، می‌گذارد روی میز. بچرخ و از چرخیدن دست بردار تا ببینیم واقعیت است این‌چیزها که می‌بینیم. امّا توتم می‌چرخد و می‌چرخد و درست لحظه‌ای که باید از رمق بیفتد (یا دست‌کم چنین آرزویی می‌کنیم) داستان به انتها می‌رسد. «کجا هستم؟ هیچ‌جا. نیمه‌شب است یا نزدیکِ سَحَر؟ نمی‌دانم. انگار در مکثی خالی میانِ دو دقیقه‌ی پُرهیاهو... میانِ بی‌نهایت گذشته و بی‌نهایت فردا.» (درختِ گلابیِ گلی ترقّی) همیشه چیزی هست که آدمی را به شک وا دارد. خواب و خیال، انگار، دست برنمی‌دارد از سرِ آدم. واقعیت، انگار، بخشی از خواب و خیال است. ما همه خوبیم انگار. ما همه خوابیم انگار...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩